اگر سیاست در آمریکا را پیگیری می کنید احتمالا باید بدانید که باراک اوباما، سه شنبه شب به کنگره می رود تا طی یک سخنرانی، رئوس برنامه و سیاست های دولت خود را بیان کند. این سخنرانی البته بخشی از سنت سیاسی در آمریکاست که به State of the Union معروف است. اگر بخواهم در مورد اهمیت آن برای آمریکا و حتی جهان (و البته ایران) بگویم می توانم به عبارت «محور شرارت» اشاره کنم که مهمترین بخش از سخنرانی سالیانه جرج بوش (پسر) چهل و سومین رئیس جمهور آمریکا در سال ۲۰۰۲ بود و هنوز هم به عنوان یکی از مهمترین گفته های روسای جمهور آمریکا در طی سالیان مختلف به آن ارجاع می شود. او که پس از حادثه ۱۱ سپتامبر اولین سخنرانی سالیانه اش را بیان می کرد و در حالی که آمریکایی ها طالبان را در افغانستان شکست داده بودند به کنگره رفت تا رئوس سیاست خارجی دولت خود را مشخص سازد. سیاستی که حداقل تا سال ۲۰۰۸با فراز و نشیب اجرا می شد و ایران بخش مهمی از بازیگر منطقه ای آن در خاورمیانه بود.

به دلیل همین اهمیت صحبت های رئیس جمهور آمریکا و تبعات آن در سطح داخلی و خارجی است که رسانه ها از چندین روز قبل و بعد از آن، به تحلیل و تفسیر این سخنرانی می پردازند و این روزها که مهمترین موضوع سیاست خارجی در آمریکا بر حل مشکل هسته ای با ایران و همینطور بحران سوریه متمرکز شده است، عجیب نیست که مسائل مرتبط با ایران بخش مهمی از این سخنرانی را به خودش اختصاص دهد (اگر دوست دارید به صورت آن لاین این برنامه را پیگیری کنید و از واکنش کاربران آن لاین به آن اطلاع داشته باشید این وب سایت را از دست ندهید).

اما اهمیت این سخنرانی و آنچه که در آمریکا به State of the Union مشهور است دارای یک سابقه طولانی هم هست. مطابق بند ۲ از بخش سوم قانون اساسی، رئیس جمهور موظف به ارائه گزارش های دوره ای به کنگره در خصوص وضعیت کشور و رئوس برنامه های خود است. به همین دلیل هم هست که روسای جمهور در آمریکا به صورت سنتی در یکی از ماه های ژانویه یا فوریه، گزارش رئوس برنامه های خود را در سال جاری و یا سالهای آینده به کنگره ارائه می کنند. گزارشی که در دوره های مختلف ریاست جمهوری در آمریکا، گاه به صورت مکتوب و در سال های پس از ۱۹۱۳اکثرا به صورت سخنرانی در میان نمایدگان کنگره انجام می شود (این مقاله را بخوانید، پنج نکته در مورد سخنرانی های سالیانه رئیس جمهور آمریکا).

در میان سخنرانی های سالیانه رئیس جمهورهای آمریکا برخی البته اهمیت بیشتری داشته اند. سخنرانی سالیانه بوش در سال ۲۰۰۲، همانطور که در ابتدای متن اشاره کردم یکی از آن موارد است. از جمله موارد دیگر می توان به سخنرانی سال ۲۰۱۲ اوباما در انتقاد از دادگاه عالی اشاره کرد که در قوانین تازه برای هزینه های انتخاباتی به گروه هایی به نام Super PAC اجازه می دهد به صورت نامحدود در انتخابات هزینه کنند. سخنرانی بیل کلینتون در سال ۱۹۹۶ که طی آن از پایان دوران دولت بزرگ گفت و همچنین صحبت های لیندون جانسون در سال ۱۹۶۴ که از برنامه دولتش برای پایان دادن به فقر خبر داد هم از جمله مهمترین سخنرانی های سالیانه رئیس جمهور در نیمه دوم قرن بیستم هستند (در خصوص وضعیت فقر در آمریکا این سایت را ببینید؛ ۵۰ سال جنگ با فقر). همچنین سخنرانی فراکلیون روزولت در سال ۱۹۴۱ و تاکید او بر چهار نوع آزادی هم از جمله معروف ترین صحبت های رئیس جمهوری آمریکا در طی سالیان گذشته است. در میان سخنرانی هایی که با یک رسوایی سیاسی یا اقتصادی همراه بودند می توان به صحبت های ریچارد نیکسون در سال ۱۹۷۴ اشاره کرد که به دنبال پایان داستان واترگیت (رسوایی شنود حزب جمهوری خواه در دفتر مرکزی حزب دموکرات در ساختمانی به نام واترگیت) بود. او گفت که یک سال کش دادن این داستان دیگر بس است. تنها هفت ماه پس از این صحبت ها، ریچارد نیکسون مجبور به استعفا شد (اگر به مهمترین سخنرانی های روسای جمهوری علاقه دارید این لینک ها را ببینید که مهمترین سخنرانی ها توسط رسانه های مختلف توضیح داده شده اند: + و + و + و + و این یکی هم بررسی آماری سخنرانی های سالیانه روسای جمهور و یکی دیگر، توضیحاتی در مورد این سخنرانی).

صحبت های رئیس جمهور در کنگره البته به پاسخ جناح رقیب هم همراه است (این مطلب را بخوانید). در سال گذشته مارکو روبیو، سناتور جمهوری خواه ایالت فلوریدا، بعد از سخنرانی باراک اوباما به صورت مستقیم در مورد صحبت های رئیس جمهور مواردی را مطرح کرد (این لینک را ببینید: اوباما صحبت کرد، جمهوری خواهان انتخابات ۲۰۱۶ را کلید زدند. در مورد همین سخنرانی و خشک شدن دهان مارکو روبیو در هنگام صحبت کردن و البته استفاده تبلیغاتی او از این اتفاق). تی پارتی – جناح تندروی سمت راست حزب جمهوری خواه – هم پاسخ خود را در سال گذشته توسط راند پال و در سال قبل تر توسط هرمان کین ارائه کرد که در انتخابات گذشته نامزد درون حزبی جمهوری خواهان بود و به دلیل رسوایی و شکایت به دلیل برخورد نامناسب با خانم ها از رقابت های کناره گیری نموده بود (این لینک را ببینید. اولین کسی که از میان تی پارتی جواب اوباما را داد البته خانم میشل باکمن بود که او هم در رقابت های سال 2012 کاندیدای درون حزبی جمهوری خواهان بود). برای انتخابات امسال مایک لی (سناتور ایالت یوتا، در مورد مایک لی) از طرف تی پارتی و خانم کتی مک موریس راجرز (اینجا) از طرف حزب جمهوری خواه پاسخ صحبت های اوباما را خواهند داد (اینجا). راند پال، سناتور ایالت کنتاکی و یکی از کاندیدهای بالقوه انتخابات ریاست جمهوری آینده هم به صورت مستقل به اوباما جواب می دهد (اینجا  و این لینک در مورد شانس راند پال برای پیروزی در انتخابات مقدماتی جمهوری خواهان).

سخنرانی سالیانه البته یک فرصت استثنایی برای روسای جمهور هم هست تا با طرح مسائل کلی، مردم را به حمایت از خود فرا بخوانند و به افزایش محبوبیت خود کمک کنند. «سازمان عمل» Organization For Action که توسط کمپین انتخاباتی اوباما برای پیگیری سیاست های وی پس از انتخابات تشکیل شد طی روزهای گذشته ای میلی به طرفداران اوباما ارسال کرده و از آنها خواسته بود مهمترین موضوع مورد نظر خود را که باید در سخنرانی سالیانه آقای رئیس جمهور منتشر شود اعلام کنند (لینک). دولت اوباما از این طریق و از روش های دیگر مانند برجسته کردن سیاست های رئیس جمهور امیدوار است که بتواند رضایت آمریکایی ها از ریاست جمهوری اوباما که طی یکی دو ماه گذشته به شدت آسیب دیده است جبران کند. محبوبیت فعلی اوباما فعلا در حد ۴۶ درصد است که البته نسبت به ۴۲ درصد در ماه گذشته بهتر است (در نظرسنجی گالوپ، رضایت شعلی از رئیس جمهور به میزان 42% است. گزارش جامع گالوپ را پیش از سخنرانی امسال حتما ببینید و میزان رضایت از رئیس جمهور را هم بر حسب ایالت در این لینک؛ ساکنان واشنگتن دی سی و هاوایی، از همه بیشتر اوباما را حمایت می کنند و در وایومینگ، وست ویرجینیا و یوتا هم اوباما کمترین هوادار را دارد). اما وقتی که نارضایتی از او به میزان ۵۰ درصد باشد که الان هست، این بدان معنی است که اوباما سال چندان راحتی را در پیش نخواهد داشت. به خصوص اینکه تا کمتر از ۹ ماه دیگر در آمریکا انتخابات میان دوره ای برای دوره جدید مجلس نمایندگان و یک سوم نمایندگان مجلس سنا برگزار می شود و اوباما در صورت شکست حزب دموکرات در این دو انتخابات، ۲ سال آخر ریاست جمهوری اش بسیار سخت تر از تمام سال های گذشته خواهد بود (این لینک و توضیحات اینجا را ببینید؛ گزارشی است در مورد نتایج نظرسنجی در خصوص نگاه آمریکایی ها به مهمترین موضوعات جامعه و نحوه مواجه اوباما با آن توسط واشنگتن پست و ای بی سی نیوز. نکته جالب این لینک برای ایرانی ها، این قسمت است که تقریبا ۴۰ درصد آمریکایی از نحوه مواجه اوباما با ایران دفاع می کنند. در خصوص نگرش آمریکایی ها در مورد پرونده هسته ای ایران، نتایج این نظرسنجی را هم ببینید. ۳۵ درصد آمریکایی ها اعتقاد دارند که آمریکا برای محدود کردن پرونده هسته ای، باید ایران را تهدید کند. جمهوری خواهان هم البته بیشتر موافق تهدید ایران هستند تا دموکرات ها. در عین حال آمریکایی ها اما به نحوه مواجه کنگره با پرونده هسته ای ایران اعتماد ندارند).

فارغ از مسائلی که آمریکا در سیاست خارجی با آن رو به روست مانند رابطه با ایران، بحران سوریه، رقابت با روسیه در سطح بین المللی و مشکلات آمریکا در افغانستان، این کشور با مسائلی در داخل کشور هم رو به روست که توانایی اوباما را برای پیشبرد برنامه هایش محدود کرده است. طرخ خدمات درمانی اوباما چندان موفقیت آمیز نبود، مشکلات بودجه ای و بدهی دولت با جمهوری خواهان هنوز پابرجاست (گزارش موسسه بروکینگز را ببینید). اوباما در پیشبرد برنامه های مهاجرتی اش هرچند کاملا شکست نخورده اما پیروز هم نشده است. ضمن اینکه جمهوری خواهان در کنگره (و به خصوص در مجلس نمایندگان که اکثریت را در اختیار دارند) چندان تمایلی به همکاری با اوباما نشان نمی دهند و تمام این شاخص ها هم نشان می دهد که اوباما در اجرایی کردن مهمترین شعار انتخاباتی اش در سال 2008 یعنی شعار «تغییر» با شکست رو به رو شده است.

دلیل این امر را می توان در این نظرسنجی موسسه گالوپ هم مشاهده کرد. جامعه آمریکا یک جامعه دوقطبی شده است. در حالی که ۸۲ درصد دموکرات ها از اوباما راضی هستند، تنها ۱۱ درصد جمهوری خواهان عملکرد او را قبول دارند و این بدان معنی است که اوباما که آمده بود با تغییر نگرش در سیاست های کاخ سفید به این شکاف حزبی پایان دهد خود امروز منبع جدال های حزبی و عقیدتی میان دو نوع تفکر اصلی موجود در کشور است (این نظرسنجی گالوپ را هم ببینید و درصد اهمیت موضوعات مختلف را با یکدیگر مقایسه کنید. درحالی که فقر و بی خانمانی سومین موضوع با اهمیت از نظر دموکرات هاست، جمهوری خواهان یازدهمین موضوع قابل اهمیت را فقر می دانند. همچنین درحالی که تروریسم از نظر جمهوری خواهان در رده دوم اهمیت قرار دارد، دموکرات تروریسم را اولویت نهم خود می دانند). به همین دلیل هم هست که مشاور ارشد کاخ سفید دن فایفر در ای میل خود به طرفداران اوباما یادآوری کرده است که رئیس جمهور در گزارش امسال، سعی می کند به صورت خوشبینانه به آینده نگاه کند و تمایل دارد در یک فرایند فراجناحی مشکلات اقتصادی و اجتماعی را کشور با آن رو به روست حل نماید، اما اگر کنگره با او همراهی نکند، منتظره کنگره نخواهد ماند. احتمالا منظور این است که رئیس جمهور از دستورهای اجرایی که نیاز به رای کنگره ندارد برای پیشبرد برخی از برنامه های خود استفاده می کند. امری که البته با واکنش منفی جمهوری خواهان هم مواجه شده است (اینجا را بخوانید و اینجا، و البته مقاله وال استریت ژورنال و این مقاله از جرج لیک آف، با عنوان قدرت «شناختی» رئیس جمهور. آقای لیک آف نویسنده کتابی با عنوانdon’t think of an elephant است که به تاثیر واژه ها و نقش زبان در جهت گیری سیاسی و اجتماعی می پردازد. او در این مقاله هم سعی می کند از منظر آنچه که در کتاب خود شرح می دهد از رئیس جمهور بخواهد تا در ترکیب بندی واژه و استدلال های خود مواردی را رعایت کند که آمریکایی ها بیشتر با او احساس همدلی پیدا کنند. او مثال می زند که رئیس جمهور احتمالن از نابرابری در دستمزدها خواهد گفت. اما این به تنهایی کافی نیست. او می تواند بگوید: کارگران، تولید کنندگان سود هستند. سود به ازای هر کارگر زیاد شده است اما حقوق کارگران به عنوان تولیدکنندگان سود به نسبت سود بالا نرفته است).

حال باید دید در آمریکای امروز دوقطبی شده که البته به نوعی میراث از ۲۰۰۴  به بعد هم هست باراک اوباما چگونه امسال را به پایان خواهد رساند و تکلیف انتخابات میان دوره ای ماه نوامبر (۹ ماه دیگر) چه خواهد شد. اما همین که فردی مانند کریس کریستی، فرماندار نیوجرسی و یکی از مهمترین کاندیداهای جمهوری خواهان، می گوید که مردم از تصمیم گیری های جناحی خسته شده اند و به دنبال این هستند که کارها در واشنگتن با توافق پیش برود بدان معنی است که باراک اوباما نتوانسته است در تحقق وعده انتخاباتی اش موفق باشد. به همین دلیل است که کریسی کریستی جمهوری خواه که حتی رای بسیاری از دموکرات ها، جوانان و لاتین تبارها – که به صورت سنتی طرفدار دموکرات ها هستند – را در نیوجرسی بدست آورد، هنوز پس از شش سال ریاست جمهوری اوباما همان حرف هایی را می زند که آقای اوباما در سال ۲۰۰۷ تکرار می کرد. وعده دوباره «تغییر» باز هم در واشنگتن.

safe_image

موسسه گالوپ یک نظرسنجی انجام داده و به این نتیجه رسیده است که  42% آمریکایی ها از لحاظ تمایل سیاسی خودشان را «مستقل» معرفی کرده اند. 31% می گویند که دموکرات و 25 % هم مدعی می شوند که جمهوری خواه هستند. اما اگر کسی بگوید مستقل است یعنی واقعن مستقل است؟ به نظر می رسد که پاسخ به این سئوال مثبت نیست. به همین دلیل هم هست که استراتژیست های انتخاباتی و روسای تیم های نظرسنجی امروز برای بدست آوردن نمونه درست و تفکیک آرای قابل پیش بینی کار چندان راحتی ندارند.

از میان همین افرادی که خود را مستقل می نامند، تنها 10% گفته اند که «مستقل خالص» (Pure Independent) هستند و بقیه به یکی از دو حزب اصلی – دموکرات یا جمهوری خواه – تمایل دارند. دقت کنید نمی گویند جمهوری خواه یا دموکرات هستند، می گویند به این دو حزب تمایل دارند. معنی این حرف در جامعه شدیدن دوقطبی امروز آمریکا این است که اگر دموکرات هستند به کاندیدای دموکرات رای می دهند و اگر جمهوری خواه هستند به کاندیدای جمهوری خواه رای خواهند داد. در انتخابات سال 2008 ریاست جمهوری 90% کسانی که گفته بودند مستقل هستند اما به دموکرات ها تمایل دارند به باراک اوباما رای دادند. 80% از افراد مستقل متمایل به حزب جمهوری خواه هم، مک کین را به عنوان کاندیدا انتخاب کردند. این مقاله واشنگتن پست را در مورد همین نظرسنجی بخوانید.

اما این روند کجا تغییر می کند؟ وقتی که کاندیدا، هرچند متعلق به یک حزب خاص، اما خودش را فراجناحی معرفی کند. همانند کاری که کریس کریستی در ایالت نیوجرسی انجام داد و رای بسیاری از دموکرات ها و اقلیت هایی مانند لاتین تبارها را که به صورت سنتی به دموکرات ها رای می دهند بدست آورد. این همان پیام «تغییر» (Change) باراک اوباما هم بود (واژه تغییر و اینکه چگونه اوباما در سال 2008 با این شعار رئیس جمهور شد لااقل در ایران خیلی بد فهم شده است – عده ای خیال می کنند فقط یک لفظ تغییر را که بیاورند می توانند انتخابات را ببرند؛ در صورتیکه تغییر در کلام 2008 اوباما یک پکیج بود؛ بعدن شاید در این مورد نوشتم).

Public Policy Polling، یک موسسه نظرسنجی نزدیک به دموکرات ها که بخش بزرگی از نظرسنجی های خود را توسط ماشین های خودکار انجام می دهد (این کار باعث کاهش فوق العاده هزینه های نظرسنجی ها می شود)، هفته گذشته گزارشی منتشر و اعلام کرد که از این به بعد 20% نمونه های خود را از طریق اینترنت مورد پرسش قرار می دهد (اینجا را بخوانید). کسانی که کار نظرسنجی انجام می دهند می دانند که انتخاب نمونه مناسب – نمایا – یکی از مهمترین و سخت ترین بخش های یک نظرسنجی است. یعنی اینکه مثلن شما چگونه از شهر تهران با 12 میلیون نفر جمعیت، می توانید 1200 نفر را انتخاب کنید که جواب ی که به سئوال های شما می دهند، معرف نظر تمام 12 میلیون تهرانی است (البته با یک سطح اطمینان مشخص و درصد خطای معلوم، یعنی اگر 20% با اطمینان 95% و خطاپذیری مثبت و منفی 3 درصد ادعا کنند که به اصلاح طلبان رای می دهند معنی اش این است که با احتمال 95% افرادی که به اطلاح طلبان رای می دهند در فاصله 17 تا 23 درصد قرار دارند). این کار راحتی نیست و البته با تکنیک های آماری قابل حل است. اما مسئله این است که چگونه این افراد را چگونه پیدا کنیم؟

به صورت سنتی – لااقل در ایران – تا چند سال پیش پرسش گران به در خانه های مردم می رفتند و از طریق پرسشنامه حضوری نظر آنها را می پرسیدند. این کار هزینه بسیار زیادی دارد و «وقت بر» هم هست. به همین دلیل اکثر موسسه های نظرسنجی در غرب – و شاید این روزها در ایران – از نظرسنجی تلفنی استفاده می کنند (نظرسنجی های موسسه آی پز در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم، نمونه ای از نظرسنجی تلفنی مرتبط با ایران است). اما تلفن این روزها، دیگر نقشی را که پیش از این ایفا می کرد بازی نمی کند. در آمریکا 1/3 مردم دیگر از تلفن منزل استفاده نمی کنند. در حالی که پیش از این اکثر مردم، در منزل خودشان تلفن داشتند. (هرچند نظرسنجی تلفنی به دلیل اینکه در سال 1936 شامل اکثر مردم نمی شد هم با مشکل مواجه گردید). در عین حال در گذشته و به دلیل عدم وجود تکنولوژی هایی مانند Answering Machine احتمال اینکه افراد به سئوالات پاسخ بدهند به مراتب زیادتر بود. این کار باعث می شد انتخاب نمونه در محدوده های جغرافیایی و با توجه به سن و جنس و نژاد (که در آمریکا خیلی مهم است) آسان تر شود. اما امروز اکثر مردم از موبایل استفاده می کنند و پیش شماره های موبایل هم لزومن محل سکونت جغرافیایی یک فرد را مشخص نمی کند. از این رو، انتخاب نمونه حتمن به سادگی قبل نیست (انتخاب نمونه های اشتباه یکی از دلایل پیش بینی نادرست پیروز انتخابات سال 2012 توسط موسسه گالوپ هم بود. گالوپ، میت رامنی را پیروز انتخاب پیش بینی کرده بود).

به دلایلی اینچنین است که PPP تصمیم گرفته 20% نظرسنجی های خود را از طریق نمونه های اینترنتی مورد پرسش قرار دهد و این نمونه ها هم توسط Qualtrics، یک شرکت تحقیقات بازرگانی در ایالت یوتا آمریکا با تمرکز بر پیمایش از طریق موبایل، نمونه های آن لاین و …، انجام می شود (اینجا و اینجا). اما نمونه ها در نظرسنجی اینترنتی چگونه بدست می آید؟ شرکت های مختلف، آدرس ای میل یا تلفن گروه های مختلفی از مردم را اختیار دارند که اظهار تمایل کرده اند در نظرسنجی شرکت کنند. البته ممکن است به این افراد پول هم پرداخت شود یا مزایای ویژه ای بگیرند. به این روش OPT-IN PANEL می گویند. PPP مدعی است که با این شیوه، نمونه هایی که متغیر «سن» را نمایاتر معرفی می کنند، بدست آورده است. این شیوه البته توسط موسسه های دیگر نظرسنجی معروف از جمله Rasmussen هم به کار می رود. این موسسه، 10 تا 20 درصد از نمونه های خود را به این شیوه انتخاب می کند (توضیح بیشتر).

اما نظرسنجی از طریق انتخاب Opt-In Panel ایرادهایی هم دارد؛ از جمله اینکه اگر شما قرار باشد در یک محدوده مشخص آمار بگیرید ممکن است افرادی که در آن محدوده برای جواب دادن ثبت نام کرده باشند وجود نداشته باشد. به عنوان مثال می خواهید نظررای دهندگان یک شهرستان (در آمریکا، district) را در خصوص انتخاب بین دو کاندیدا بدست آورید. اگر در این شهرستان به اندازه کافی نظردهنده داوطلب وجود نداشته باشد این روش جواب نمی دهد. پاسخی که داده می شود این است که کسی که می خواهد آمار اینچنینی بدست آورد باید هزینه آن را هم بپردازد و آن وقت نظرسنجی تلفنی انجام خواهد شد و البته آن هم نه با ماشین های خودکار (در مورد این شیوه نمونه گیری و درستی یا نادرستی آن این مقاله را در ژورنال تحقیقات افکارسنجی بخوانید).

یک نکته مهم: شرکت هایی که از ماشین های خودکار برای نظرسنجی استفاده می کنند، مطابق قوانین فدرال در آمریکا، اجازه ندارند به موبایل افراد زنگ بزنند و یکی از دلایل دیگری که PPP از این شیوه استفاده می کند هم به دلیل هم مشکلات قانونی است، چون عملن 33% از جمعیت نمونه را در نظر نمی گیرند (درصد کسانی که در خانه، فقط موبایل دارند) –  اینجا را هم ببینید.

چند تا خبر:

– فرانک لانتز، استراتژیست رسانه ای و یکی از نظرسنج ها معروف جمهوری خواه، قسمت عمده سهام شرکتش را به نام Luntz Global، به MDC Partners، از شرکت های معروف در زمینه ارتباطات و تبلیغات فروخته است (اینجا). آقای لانتز کتاب معروفی دارد به نام Words that Work، که اگر تاحالا این کتاب را نخوانده اید حتمن بخوانید. در این کتاب توضیح می دهد که این مهم نیست که شما چه می گوید، مهم این است که مخاطب چه می شنود. البته اگر به اهمیت استفاده از زبان و واژه ها در تبلیغات سیاسی علاقه مند هستید این کتاب Don’t Think of an Elephant هم به نظرم کتاب خوبی است. نویسنده این یکی البته، جرج لیک آف، لیبرال است و از منظر دیدگاه های Progressive (همان پیشرو یا روشنفکرانه یا لیبرال و …) این کتاب را نوشته است و البته به نوشته های آقای لونتز جمهوری خواه هم ارجاع می دهد (این سخنرانی آقای لیک آف هم به نظرم خوب است).

– گلن بورگر که یک نظرسنج جمهوری خواه است مدعی شده که اولین نظرسنجی از طریق اپلیکیشن دستگاه های موبایل آی فون یا اندرویدی را انجام داده است (اینجا را بخوانید).

– موسسه «پیو» Pew Research، یک نظرسنجی انجام داده که در کشورهای مسلمان، مردم تمایل دارند زنان چگونه پوششی داشته باشند. اکثرا حجابی که موهای سر را پوشانده باشد ترجیح می دهند. شکل هایش جالب است؛ ببینید.

– این مقاله را هم بخوانید. آمریکایی ها در 5 مورد از 6 مورد گذشته در انتخابات میان دوره ای دوره دوم ریس جمهور، به حزب رقیب رای داده اند.600705_203180499805555_1193777319_n

پولتیکو چند تا کتاب و فیلم معرفی کرده برای سال 2014 که اینجا ببیندشون، به همراه 10 روزنامه نگار که باید کارهاشون را پیگیری کنین (+) و این یکی هم مهمترین رقابت های انتخاباتی درون حزب جمهوری خواه در آمریکا (در این لیست، خانم لیز چنی، دختر دیگ چنی معاون رئیس جمهوری در دوران بوش پسر که قصد داشت در ایالت وایومینگ، سناتور معروف مایک انزی را به چالش بگیرد، از رقابت ها کناره گیری کرد).

و همچنین گزارش حزب جمهوری خواه از دلایل شکست آنها در انتخابات ریاست جمهوری 2012 و مقاله ای در همین مورد. در عین حال این مقاله را هم بخوانید به نظرم، 7 نوع از جمهوری خواهان و چگونگی مناظره با آنان. برای محافظه کاران ایرانی هم یک چنین ساختاربندی لازم دارم. حتمن در موردش می نویسم.

بگذارید نگاهی هم بکنم به دموکرات ها. این مقاله خیلی خوبه، تلاش دموکرات ها در برتری اطلاعاتی شان بر جمهوری خواهان (به علاوه دو مقاله در خصوص برتری اطلاعاتی کمپین اوباما در سال 2012؛ اینجا و اینجا. دومی البته توضیحاتی است با عکس و توضیح کارکرد تیم اطلاعاتی کمپین اوباما که در سطح جمع آوری داده و پردازش آنها فوق العاده عمل کردند)

با تاکید بر هیلاری کلینتون که امسال در نهایت تصمیم می گیرد که در سال 2016 کاندیدای ریاست جمهوری خواهد شد یا نه، سه مقاله پیشنهاد می کنم که به نظرم ارزش خواندن دارند (+ و +) و این آخری در خصوص 50 نفر از افراد تاثیرگذار بر هیلاری (فقط باید از 1 تا 50 برید).

اگر به تبلیغات منفی در انتخابات هم علاقه مند هستید این مقاله را بخوانید. داستان شکست دوکاکیس از جرج بوش پدر در سال 1988 است.

از جمله ای در این مقاله هم خوشم آمد: انسان ها بر اساس احساس خرید می کنند و با عقل، خرید خود را توجیه می نمایند. برای هر کسی که کار تبلیغات سیاسی یا تجاری می کند، خواندن این مقاله خالی از لطف نیست.

این هم مقاله ای از بروس کاتز در مورد نوآوری در سال 2014 و این یکی هم از آقای استراتژیست، کارل رو در مورد پیش بینی ها او از سال 2014. واشنگتن پست را هم از دست ندهید با بدترین سال در واشنگتن.

این یکی بهترین گزارش های سال 2013 گالوپ

گزارشی در واشنگتن پست در خصوص 5 سئوال و پاسخ های آن در خصوص تاثیر شبکه های اجتماعی در ایران (این را هم بخوانید). در خصوص تاثیر و نقش شبکه های اجتماعی این گزارش هم بد نیست. اپل، شرکت تاپسی، از شرکت های تحلیل اطلاعات شبکه های مجازی را خریده است. این را نباید فراموش کنیم که آینده رقابت های انتخاباتی را همین شرکت های تحلیل اطلاعات تعیین خواهند کرد.

بگذارید حالا که اسم ایران هم آمد این مقاله دانشگاهی را هم پیشنهاد بدهم، در خصوص تحلیل انتخابات 88 از کیوان حریس و مقاله فوق العاده علی کدیور با عنوان درس هایی از اصلاحات در ایران. خلاصه ای است از مقاله علی که در مجله علوم اجتماعی آمریکا منتشر شده است.

این ها بخشی از مقاله هایی بود که در دوران تعطیلات آخر سال خواندم و لینک آنها هنوز روی آی پدم باز بودند. اگر مقاله جالب دیگه ای جا افتاده بود حتمن همینجا معرفی می کنم.

این روزها هم که بحث انتشار کتاب خاطرات رابرت گیتس وزیر دفاع جرج بوش و باراک اوباما (2 سال اول) خیلی داغ شده است، چند تا مقاله را در همین مورد پیشنهاد می کنم که بخوانید: + و +

این مقاله هم در مورد انتخابات سال 2016 و اینکه چگونه شکست اوباما در پیش بردن برنامه هایش ممکن است به ضرر هیلاری کلینتون تمام شود جالب است.

donkeyelephant

مایکل روبین کتابی منتشر خواهد کرد به نامDancing with the Devil؛ که در خصوص درس هایی است که از مذاکره با رژیم های به گفته او حامی تروریسم و سرکش باید گرفت. او در مورد این کتاب در موسسه AEI سخنرانی داشت که لینک کامل آن را می توانید اینجا ببینید. من از آقای روبین سئوال کردم که خب شما که مذاکره را موثر نمی دانید و احتمال موفقیت آن را ضعیف، چه پیشنهاد جایگزینی برای آن دارید و اگر جای آقای اوباما در کاخ سفید بودید چه می کردید؟ ضمن اینکه آمریکا با چین در دهه هفتاد و روسیه (شوروی سابق) در دهه 80 مذاکره کرد و برای منافع ملی آمریکایی، حتمن شوروی دهه 80 خیلی خطرناک تر از ایران امروز بود (ویدئوی سئوال و جواب من را می توانید در زیر همین پست وبلاگی ببینید).

احتمال بالا در شکست مذاکرات و موثر نبودن آن، استدلال افرادی است که صرفن به تجربه های شکست خورده پیشین رجوع می کنند و یکی از مهمترین آنها هم مذاکرات در ظاهر موفق چمبرلین تخست وزیر انگلستان با هیتلر بود که البته در کمتر از دو سال منجر به آغاز جنگ جهانی دوم شود. این افراد اما از تجربه مذاکرات موفقیت آمیز مانند آغاز رابطه آمریکا با چین، توافق آمریکا با چین در مورد تایوان، مذاکرات ریگان و گورباچوف در اواخر دهه هشتاد میلادی و حتی مذاکرات آمریکا با ایران در جریان حمله به افغنستان و شکست طالبان نمی گویند (ریگان، رئیس جمهور آمریکا – 1981 تا 1988- شوروی را در سال 1983، امپراتوری شیطان نامیده بود اما در سال 1986 با رئیس حزب کمونیست شوروی، میخائیل گورباچوف، دیدار و مذاکره کرد. جهان سال های انتهایی جنگ سرد را سپری می کرد و شوروی سابق با موشک های اتمی خود تهدید مستقیم نظامی برای آمریکا بود. ایران اما نه تنها بمب اتمی ندارد حتی هیچ گاه به صورت مستقیم درون مرزهای سرزمینی آمریکا تهدیدی برای این کشور نبوده است. از این منظر اگر همبستر شدن با شیطان (شوروی) ایرادی نداشته باشد که برای آمریکا گویا نداشت، رقصیدن با شیطان (بنا بر ادعای آقای روبین و من کاملن با این اصطلاح مخالفم)  هم نباید ایرادی داشته باشد.

در عین حال برای کسانی که تحولات این روزها را در رابطه ایران و آمریکا و به خصوص قرارداد ژنو دنبال می کنند به نظرم این مقاله در وال استریت جورنال از هنری کیسینجر و جورج شولتز که هر دو وزیر امور خارجه آمریکا بودند جالب خواهد بود؛ هنری کیسینجر وزیر امور خارجه در دولت نیکسون و کسی که بانی اصلی رابطه آمریکا با چین بود و شولتز هم وزیر امور خارجه در دولت ریگان و کسی یه که در مذاکرات آمریکا با چین در مورد تایوان و همینطور شوروی نقش مهمی داشت. این دو نفر چهارچوب های مذاکرات آتی آمریکایی ها با ایرانی ها را پیشنهاد می دهند و البته تلویحن می گویند که ایران از حق غنی سازی که توسط غرب به خصوص در قطعنامه های سازمان ملل رد شده بود، مطابق این توافقنامه برخوردار است.

این هم آخرین نظرسنجی در میان آمریکایی ها و حمایت آنها از مذاکرات با ایران؛ هرچند نتایج این نظرسنجی خیلی هم شکننده است. 34 درصد موافق، 22 درصد مخالف و 41 درصد هم نظری ندارند. 22 درصد هم گفته که کنگره باید به دنبال اجرای تحریم های جدید باشد حتی اگر این کار منجر به شکست مذاکرات شود. در عین حال 52 درصد آمریکایی ها از نمایندگانی که موافق حمله به ایران هستند حمایت نمی کنند. تنها 27 درصد از این نمایندگان حمایت می کنند.

سئوال و جواب من را با آقای روبین در ویدئوی پایین می توانید ببینید.

این لینک صحبت هایم در برنامه 60 دقیقه بی بی سی است که به همراه آقای رمضان پور در خصوص سیاست های تبلیغاتی دولت و امکان پیشبرد برنامه های انتخاباتی اش در داخل کشور صحبت کردیم.

شاه عباس وقتی به قدرت رسید ایران از طرف ترکان عثمانی در غرب و ازبک ها در شرق در معرض تهدید بود. ضمن اینکه دولت های محلی هم از دولت مرکزی حرف شنوی نداشتند. شاه عباس بخش هایی از آذربایجان و حتی تا تبریز را هم به عثمانی ها واگذار کرد و اول شورش های محلی را خواباند، ازبک ها را شکست داد، گرجی ها را تنبیه کرد و بعد از آن در سه جنگ ترکان عثمانی را به عقب راند و تا دیاربکر که در زمان شاه اسماعیل به دست سلطان سلیم – پدر سلطان سلیمان خان قانونی – افتاده بود پس گرفت. در برنامه شصت دقیقه این مثال را زدم تا بگویم هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی یک دولت معقول با همه در یک زمان واحد نمی جنگد. آدم های بزرگ دیل های بزرگ می کنند و دولت روحانی به نظرم در همین جهت حرکت می کند. هرچند به تعبیر یک دوست عزیزی که بعد از این مصاحبه برایم ای میلی فرستاده بود دولت روحانی لااقل در سیاست فرهنگی برنامه ای ندارد و می خواهد همه را در آن واحد راضی کند.

آنچه که امروز به نام سیاست سایبری نامیده می شود برای اولین بار به صورت عملی و حرفه ای در تبلیغات انتخاباتی هوارد دین – کاندیدای مرحله مقدماتی دموکرات ها برای رقابت های انتخاباتی سال 2004 – مورد استفاده قرار گرفت و در سال 2008 با پیروزی انتخاباتی باراک اوباما به اثبات رسید. معنی ساده آن هم این است: چگونه از اینترنت و قابلیت های آن – شبکه های اجتماعی، اپلیکیشن ها و بازهای آن لاین – برای اقناع مخاطب در یک دوره زمانی مشخص استفاده کنیم.

شبکه های اجتماعی و آنچه که ما امروز در ایران با فیس بوک، توییتر و یوتیوب می شناسیم، اصلی ترین ابزار تبلیغات سایبری در کمپین های انتخاباتی، اقتصادی و فعالیت های جانبدارانه به نفع فرد یا گروه خاص هستند. از شرکت تویوتا در ژاپن تا کوکاکولا در آمریکا، از کمپین اولاند در فرانسه تا باراک اوباما و میت رامنی در آمریکا و حسن روحانی در ایران، از شرکت بی پی در انگلستان تا گروه لوازم آرایشی شنل در فرانسه، از هواداران یا مخالفان سقط جنین تا طرفداران افزایش یا کاهش مالیات، همه و همه از تبلیغات سایبری برای رساندن پیام خودشان به مخاطب استفاده می کنند. بدون استثنا و حتی بیشتر، برنامه های تبلیغاتی خودشان را و ارائه محصولان جدید را بر اساس تحلیل داده های حاصل از شبکه های اجتماعی بدست می آورند. بازهم جلوتر می رم نظرسنجی به عنوان یکی از ابزارهای تحلیلی برای پیش بینی پیروزی یک کاندیدای انتخاباتی هر روز بیشتر از گذشته توسط پیام های توییتری تهدید می شود. توییتر در آینده ای نزدیک، پیش بینی پیروزی یک کاندیدای انتخاباتی را بهتر از هر نظرسنجی تلفنی دیگری انجام خواهد داد.

و درست به همین دلیل هم هست که دستگاه دیپلماسی ایران پس از پیروزی حسن روحانی، از همین سیاست سایبری برای رساندن پیام خود به دنیا استفاده می کند. با اینحال آنچه که روحانی با صفحه توییتر خود و ظریف با فیس بوک و این بار با این پیام ویدئویی در یوتیوب انجام می دهند تفاوت هایی با استفاده از شبکه های اجتماعی توسط کمپین های تجاری و تبلیغاتی هم دارد و تنها در یک حالت است که می تواند به صورت موثر مورد استفاده قرار بگیرد: اگر و تنها اگر پروژه مذاکرات هسته ای ایران با شش کشور بزرگ دنیا به عنوان یک «کمپین» در نظر گرفته شود و مخاطبان آن به صورت درست هدف گذاری گردند.

تا اینجا به نظر می رسد – یا لااقل به نظر من می رسد – که دستگاه دیپلماسی ایران، پروژه هسته ای نظام را به عنوان یک کمپین تعریف کرده و از تبلیغات امروزی و متناسب با آن بهره می برد. اما آیا این کمپین، سایر عناصر همراه با خود از قبیل تعریف درست مخاطب و نگه داشتن مخاطب تا رسیدن به هدف را هم انجام داده است؟ جواب صد درصد منفی نیست. اما خب، مثبت هم حتما نیست.

بگذارید توضیح بدهم. شما در یک کمپین انتخاباتی و تجاری بر اساس دیدگاه هایی که اعتبار منبع شما متناسب با آن ساخته شده است دنبال مخاطب – رای، بازار و … – می گردید. و در بسیاری مواقع متناسب با آنچه که بازار می خواهد محصولی را ارائه می دهید و یا پیام های خودتان را توجیه می کنید. اما این به تنهایی کافی نیست. چرا؟ چون رقبای شما هم پیام های خودشان را می دهند و ابایی ندارند که اعتبار شما را زیر سئوال ببرند. پس به غیر از رساندن پیام، ما به یک ابرار تقویت و تکرار کننده پیام هم احتیاج داریم. هرچه قدر که ایران در پیدا کردن مخاطب و رساندن پیام در روزهای پس از ریاست جمهوری حسن روحانی موفق عمل کرد در برنامه ریزی برای پس از ارسال پیام ناکام بوده است.

برای روشن شدن بحث یک مثال می زنم. آقای ظریف، با کریستین، دختر خانم نانسی پلوسی – رئیس اقلیت دموکرات در مجلس نمایندگان آمریکا – پیام های توییتری رد و بدل کردند. تا اینجای کار عالی بود و دختر خانم پلوسی هم تحت تاثیر این گفته آقای ظریف قرار گرفت که ایران هلوکاست را انکار نمی کند. رسانه های مختلف هم این خبر را پخش کردند. اما بعد از آن چه؟ اگر تیم دیپلماسی ایران دارای یک دستگاه روابط عمومی قدرتمند بود – آنچه که در غرب به PR معروف است –، بلافصله باید یک سیاست تبلیغی دیگر را اجرا می کرد. حالا باید خبرنگارانی بروند با کریستین پلوسی و البته مادرش و دوستانش صحبت کنند و نظر آنها را راجع به این گفته آقای ظریف بپرسند، آنها را در صورت امکان به روی آنتن شبکه های تلویزیونی ببرند و مصاحبه کنند و مدام در شبکه های آمریکایی و سایر رسانه های غربی معتبر تکرار نمایند و برای این کار هم هزینه نمایند. در مرحله بعد و این بار سایر سیاستمداران را بر اساس گفته های خانم پلوسی – به عنوان رئیس اقلیت دموکرات – مورد سئوال قرار دهند و مجموعه ای از سیاستمداران، مردم عادی و رهبران افکار را درگیر این موضوع کنند. این کار به معنی تعریفی جدید از مخاطب است که دیگر فقط دختر خانم پلوسی نیست. مجموعه افرادی است که پیام تازه و نو می سازد. این پلتفورم استاندارد برای یک برنامه تبلیغاتی است که در تمام موسسه هایی که روی تکنیک های روابط عمومی و تبلیغات کار می کنند انجام می شود.

با اینحال دستگاه های انتقال دهنده پیام – ویدئو یا پست فیس بوکی یا یک توییت – هم با یکدیگر فرق دارند. هر چه قدر آقای ظریف در پست های فیس بوکی اش متکی به آموخته های پیشین است و آنها را در دو یا سه جمله بیان می کند، ویدئو و دورین ذات خودشان را دارند. وارد ایرادات تکنیکی این ویدئو نمی شوم اما با فرض اینکه تمام آنچه که به عنوان ویدئوی صحبت های آقای ظریف – محتوا و شکل – منتشر شده خوب و حرفه ای باشد، بازهم باید برنامه بعد از انتشار داشته باشد. به این معنی که بارها در شبکه های تلویزیونی و رسانه های مختلف برجسته شود. در تبلیغات این کار از طریق ویدئوهای 30 ثانیه ای انجام می پذیرد. ویدئوهایی تبلیغاتی که لپ کلام را در کوتاه ترین زمان ممکن  می گویند. در این ویدئو، جمله «من جواد ظریف هستم و این پیام مردم ایران است» به صورت فوق العاده ای عالی است. چیزی شبیه به امضای صاحب ویدئو که در تبلیغات تلویزیونی به خصوص در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به کار می رود («من باراک اوباما هستم و این پیام را تایید می کنم»؛ اینجا و اینجا را ببینید).

حالا فکر کنید اگر جمله پایانی اینگونه باشد: «من حسن روحانی هستم و این پیام مردم ایران است.»

شرکت های روابط عمومی و تبلیغاتی چنین تبلیغاتی را صرفا با انتشار مطلب رها نمی کنند. آن را از طریق استراتژی های مشخص تکرار می نمایند. به عبارت بهتر منبع خبر – ویدئوی ظریف – را می گیرند و با آن از طریق رسانه ها بازی می کنند. در مورد آن مقاله می نویسند. گزارش تهیه می کنند. این ویدئوها را بارها و بارها به شبکه های تلویزیونی یا حتی تبلیغات یوتیوب می برند. در مورد آن ها بحث می کنند و مردم و به خصوص سیاستمداران را درگیر می نمایند. درگیر بررسی و بحث در مورد یک موضوع که این ویدئو آن را قابل بحث کرده است.

کمپین کردن یک پکیج است. فقط انتشار ویدئو و پست کردن توییت نیست. البته این که توییتر حسن روحانی قبل از هر منبع دیگری، خبر از تماس تلفنی روسای جمهور ایران و آمریکا می دهد به این معنی است که تویتر آقای روحانی و فیس بوک آقای ظریف، منبع خبری هستند. اما یک سیاستمدار که در حال اجرای یک کمپین تبلیغاتی یا جانبدارانه است نباید صرفا منبع خبر باشد. باید به خبر جهت جهت بدهد و در راستای جهت دهی به آن بکوشد.

اجازه بدهید با یک مثال توضیح بدهم که چگونه یک کمپین مخاطبان خود را با خود نگاه می دارد و از آنها برای برنامه های تبلیغاتی اش استفاده می کند.

کمپین اوباما در دوران رقابت های ریاست جمهوری یک سازمانی ایجاد کرد به نام «سازمانی برای اوباما» (Organization for Obama) و قسمت اعظم برنامه های تبلیغاتی در سطح گرس روت یعنی تبلیغات کف خیابان را انجام داد. این سازمان داری حداقل 20 میلیون آدرس ای میل معتبر از افرادی است که در انتخابات طرفدار اوباما بودند، به اضافه کسانی که به او کمک های مالی به صورت محدود کرده بودند و یا به صورت داوطلبانه برای کمیپن اوباما کار کردند. در عین حال مجموعه ای از اپلیکیشن های تلفن های هوشمند به همراه مجموعه وسیعی از بازی های انتخاباتی آن لاین توسط این مجموعه تبلیغ می شدند. بعد از انتخابات این سازمان تغییر نام داد و «سازمانی برای عمل» (Organization for Action) نامیده شد. حالا سئوال این است که این سازمان چه کار می کند؟ خیلی ساده است: هر وقت اوباما با جمهوری خواهان در مورد یک طرح یا لایحه به مشکل برمی خورد، این سازمان یک ای میلی به طرفداران خود می زند و به آقا یا خانم محترم می گوید: رئیس جمهور در مورد این طرح، این نظر را دارد، نظرات رئیس جمهور مطابق این منطق – لیستی از دلایل – درست است. اگر با رئیس جمهور موافق هستید با نماینده خود در مجلس نمایندگان یا سنا تماس بگیرید و از او بخواهید که از طرح رئیس جمهور حمایت کنند. همینطور ویدئوهایی از رئیس جمهور، همسرش و معاون اول وی و افراد پرطرفدار در حزب دموکرات از قبیل بیل و هیلاری کلینتون پخش می کند و سیاست های رئیس جمهور را به صورت خلاصه توضیح می دهد. مخاطب اینگونه با شما می ماند و صرفا با یک ویدئو رها نمی شود. مخطاب این بار بخش از جریان انتشار پیام است. جریانی که خود – خواسته یا ناخواسته – در معرض آن قرار گرفته بود.

آنچه که در استفاده از شبکه های اجتماعی توسط تیم آقای روحانی و ظریف انجام می شود اگرچه خلاقانه و قابل ستایش است اما خالی از استراتژی های پایداری و نگهداری مخاطب است و چون این را ندارد فرصتی را که به وجود می آورد از دست می دهد. هنر تبلیغات گران، ایجاد یک سرمایه و استفاده بهینه از آنچیزی است که بدست آورده شده است.

این مقاله در سایت بی بی سی با عنوان «تفاوت سیاست سایبری روحانی و اوباما» منتشر شده است.

منبع: چلچراغ

منبع: چلچراغ

ایران اگر قصد دارد در پرونده هسته ای و سایر مسائل بین المللی دست بازتری داشته باشد و منافع ملی کشور را بیشتر تامین کند حتمن باید به دنبال پیدا کردن راه هایی جهت تاثیرگذاری حتی به صورت حداقلی بر کنگره آمریکا باشد. اصلی ترین و ساده ترین دلیل این امر را در مواضع کنگره آمریکا بعد از توافق ژنو 3 می توانیم ببینیم.

واقعیتش این است که کنگره آمریکا، ایران را از زاویه دید اسرائیل و منافع حاصل از لابی های پر قدرت این کشور و افراد با نفوذی که طرفدار اسرائیل هستند نگاه می کند. این افراد و گروه های شاخص، پولدار و قدرتمند هم، همان کسانی هستند که در انتخابات مجلس نمایندگان و سنا و انتخابات ریاست جمهوری پول های زیادی را به کاندیداها اختصاص می دهند.

آی پک، مهمترین لابی طرفدار اسرائیل را همه می شناسند (در مورد نقش لابی اسرائیل این کتاب لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا نوشته اتیون والت استاد دانشگاه هاروارد و جان مرشیمر، استاد دانشگاه شیکاگو جالب است). در مورد افراد پولدار هم می توانم به شلدون ادلسون اشاره کنم که به خصوص بعد از اظهار نظر جنجالی اش در خصوص پرتاب بمب هسته ای در یک منطقه کویری ایران برای ایرانی ها خبرساز شد و حتی رهبری ایران را به واکنش واداشت. آقای ادلسون یک کازینو دار پول دار در لاس وگاس است (او البته در جاهای دیگر دنیا مانند آسیای جنوب شرقی هم صاحب کازینوهای بسیار است) که در انتخابات سال 2012 در آمریکا 140 میلیون دلار برای انتخاب میت رامنی و نمایندگان جمهوری خواه هزینه کرد و از طرفداران پروپا قرص اسرائیل هم هست. (این مقاله را بخوانید، روایت دیدار پل رایان معاون میت رامنی با شلدون ادلسون است که طرفداران اوباما از آن به عنوان زیارت در لاس وگاس یاد کرده بودند).

وقتی هم می گویم که کنگره آمریکا، ایران را از زاویه دید اسرائیل می نگرد منظورم این نیست که فقط جمهوری خواهان اینگونه هستند. درون کنگره هم جمهوری خواهان و هم دموکرات ها، از توافق هسته ای ژنو 3 انتقاد کرده اند. باب منندز، رئیس دموکرات کمیته روابط خارجی، سناتور چارلز شومر، نفر سوم دموکرات ها در سنا از ایالت نیویورک، دو نفر از معروف ترین نمایندگان دموکرات سنا از توافقی که توسط وزیر امور خارجه، جان کری، و سناتور دموکرات پیشین ایالت ماساچوست امضا شده است انتقاد می کنند؛ چرا؟ جواب واضح است. برای آنها مهم است که بنیامین نتنیاهو و آی پک از هرگونه توافقی با ایران راضی باشند و وقتی اینگونه نیست آنها هم ناراضی هستند (این مقاله پولتیکو را بخوانید؛ بی اعتمادی به ایران و حتی دولت اوباما به اندازه ای بالاست که برخی از سناتورها و نمایندگان آمریکایی به دنبال تصویب طرح های تحریمی جدید اما با شرط دوره زمانی شش ماهه در صورت عدم اجرای تعهدات توسط ایران هستند؛ پیشنهاد آقای شومر برای افزایش تحریم).

در عین حال گروه های فعال در تحریم ایران و اندیشکده ها و لابی هایی با پسوندهای دموکراتیک و رسانه های خبری مهم هم در این میان نقش دارند. خواندن این مقاله آقای مارک دوبیتز از جمله طراحان تحریم ایران و رئیس بنیاد دفاع از دموکراسی که در روز دوشنبه در روزنامه وال استریت جورنال منتشر شد خالی از لطف نیست. وال استریت جورنال که البته روزنامه ای با دیدگاه های محافظه کارانه است دو مقاله مهم دیگر هم در همین روز دارد. در اولی از دلایل مخالفت ها درون کنگره با این توافق می گوید و در دیگری خبر از هراسی می دهد که نتیجه سیاست های منفعلانه آمریکا در خاورمیانه و ناامید کردن متحدان خود – این بار نه فقط اسرائیل، بلکه عربستان سعودی – خبر می دهد.

در دولت اما اوضاع فرق می کند. دموکرات و جمهوری خواه هم ندارد. رابطه امروز اسرائیل و آمریکا اصلا خوب نیست و هر چه قدر هم که وزیر امور خارجه جان کری بگوید که در این توافقنامه منافع اسرائیل رعایت شده است و اوباما با نخست وزیر اسرائیل هم صحبت کند، باز هم همه می دانند که اوباما هیچ وقت با نتنیاهو رابطه خوبی نداشته است. این اتفاق البته نادر هم نیست. در اواخر دولت جرج بوش پدر، وزیر امور خارجه وقت آمریکا، جیمز بیکر بارها از اسرائیل در جلسات داخلی انتقاد کرده بود. حتی در دولت جرج بوش پسر هم، کالین پاول و کاندی رایس وزرای امور خارجه آمریکا با اسرائیلی ها به مشکلاتی بر می خوردند. چرا؟ چون به عنوان دستگاه دیپلماسی شما باید منافع کلی آمریکا را در معامله با دنیا، همسایگان عرب اسرائیل، ترکیه و ایران ببینید و فقط نمی توانید با نگاه به آی پک و امثال آقای ادلسون و یا مرداک – رئیس شبکه تلویزیونی جمهوری خواه فاکس که پربیینده ترین شبکه تلویزیونی خبری در آمریکاست – مسائل را تحلیل نمایید (این مقاله توماس فریدمن که پیش از آغاز مذاکرات هسته ای در ژنو 3 در نیویورک تایمز نوشته است را هم بخوانید. در مورد نقش لابی اسرائیل و همینطور همزبانی اعراب با اسرائیل علیه ایران و آمریکا می گوید و گوشه و کنایه ای هم به کنگره می زند).

ایران لابی فعال در آمریکا ندارد. یعنی گروه هایی که بر روی کنگره و برخی از نمایندگان – حتی به صورت حداقلی – تاثیر داشته باشند. در عین حال ایران هیچ برنامه طرفدارانه (واژه انگلیسی آن Advocacy است) که توجیه گر برنامه های ایران باشد در آمریکا برجسته نمی شود و آنهایی هم که در موارد معدود به صورت مثبت وارد رسانه ها می شوند فقط در حد خبر باقی می مانند و ایران برنامه ای برای کمپین کردن آنها ندارد.

به عنوان مثال در پرسش و پاسخ توییتری آقای ظریف و دختر خانم نانسی پلوسی، رئیس اقلیت دموکرات در مجلس نمایندگان، خبر آن به رسانه ها رفت، اما ایران این فرصت را داشت که در رسانه ها برای تبلیغ این موضوع کمپین کند. چنین فرصت هایی توسط ایرانی ها به راحتی از دست می رود.

رئیس جمهوری ایران، حسن روحانی، پس از پیروزی در انتخابات و شرکت در اجلاسیه عمومی سازمان ملل که بحث رابطه و صحبت میان ایران و آمریکا داغ بود به نمایندگان مجلس ایران پیشنهاد داد که با آمریکایی ها گروه دوستی تشکیل دهند. به نظر من تشکیل چنین گروه دوستی در مرحله اول قدم خوبی است اگر اولا در انتخاب طرف ایرانی خوب دقت شود، و ثانیا، ایران این رابطه را با برخی فعالیت های جانبدارانه به سود منافع ملی در آمریکا گره بزند. نکته مهم لابی ایران اما این است که این لابی باید به نام ایران – حاکمیت فعلی – باشد، و دستور کار ویژه آن مطابق قوانین آمریکا و ضوابط لابی گری در واشنگتن تعریف گردد. ابایی هم نداشته باشد که مورد اتهام قرار گیرد و برچسب بخورد (همان طور که آی پک این روزها توسط برخی از یهودیان آمریکایی مورد انتقاد است). این لابی حتی می تواند در تعیین نمایندگان مجلس نمایندگان و سنا در برخی از ایالت ها و حوزه های رای گیری که تعداد ایرانی ها در آنها بالاست ایفای نقش کند. کاری که در مرحله اول چندان آسان به نظر نمی رسد، اما اگر دولت ایران اراده داشته باشد که مشکلات سیاسی خود را با دنیا حل کند و به دنبال احیای وضعیت اقتصادی نابسامان کشور – به صورت واقعی و فراگیر باشد – انجام این امور غیرممکن نیست و حتی با استقبال بخش هایی از فعالان اقتصادی و صنعتی ایران در آمریکا هم رو به رو خواهد شد. کسانی که لابی ایران باید نسبت به شناسایی و سرمایه گذاری روی آنها حساب ویژه ای باز کند. بخشی از آن هم همان کسانی است که به دنبال ایجاد و گشایش اتاق بازرگانی ایران و آمریکا می گردند. اقتصاد و سیاست در اینجا و برای منافع ملی ایران به طرز بی سابقه ای با یکدیگر گره خواهند خورد (در مورد نقش و کارکرد لابی ها در آمریکا این پست وبلاگی را بخوانید که یک کتاب، یک مقاله و یک فیلم سینمایی را معرفی می کند و در عین حال این مجموعه گزارش های روزنامه واشنگتن پست هم که در نهایت منجر به انتشار یک کتاب شد عالی است).

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

zarif kerry

دولت صد روزه

منتشرشده: 19 نوامبر 2013 در Uncategorized
برچسب‌ها:, ,

صد روزگی دولت، میراث روزولت (FDR) در آمریکا پس از آغاز ریاست جمهوری اش در سال 1933 است. آمریکا در یکی از بدترین شرایط اقتصادی خودش قرار داست. بانک ها ورشکسته، کشور در رکود و مردم پس اندازهای خودشان از از دست داده بودند؛ 25 درصد آمریکایی ها هم شغل نداشتند.

آنچه که FDR انجام داد در جمله معروفش در نطق شروع ریاست جمهوری اش نهفته است :تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ترس است.» (در اینجا به صورت خلاصه توضیح داده ام). این سنت برای اکثر روسای جمهور آمریکا در دولت اول آنها تکرار شد (صد روز اول دولت اوباما). دولت در صد روز اول معجزه نمی کند اما شیوه اداره کشور را تغییر می دهد. هر دولتی – در هر کجای دنیا – اگر از صد روز اول خود برای همین تغییر روش اداره کشور استفاده کند و نقشه راه خود را تدوین نماید، می تواند به آینده امیدوار باشد. آنچه که ما در ایران امروز و پس از ریاست جمهوری حسن روحانی هم با آن مواجه ایم.

ارزیابی دولت صرفا و بر اساس صد روز اول البته عادلانه نیست. نمی شود به دولت صد روزه حتی نمره داد. نمره گذاری دولت صد روزه مانند امتحان بچه مدرسه ای ها در هفته اول آغاز یک سال تحصیلی است.

در صد روز اول اما می توان به این نتیجه رسید که آیا دولت شیوه اداره کشور را تغییر داده است یا نه. اگر جواب مثبت است باید به آینده امیدوار بود و اگر نیست، خب چیزی هم ممکن است تغییر نکند.

در مورد صد روزگی اول دولت روحانی از این زاویه است که نظرم را می گویم:

در سیاست خارجی ما پیشرفت داشته ایم. از مذاکراتی بی فرجام و از «مذاکره برای مذاکره» به شیوه سعید جلیلی در مورد پرونده هسته ای به گفت و گوهایی مبتنی بر نقشه راه رسیده ایم. همین کافی است که بدانیم پیشرفت کرده ایم و نگاه ما در اداره کشور تغییر کرده است.

در اقتصاد، شاخص ها لزوما بهبود پیدا نکرده اند و البته صد روزه هم بهبود پیدا نخواهند کرد. اما دولت تکلیف خودش را می داند. بازار ارز تقریبن متعادل شده است، وزرای دولت برنامه دارند، در نفت به دنبال اجرای شیوه هایی هستیم که ما را از گودال احمدی نژادی بیرون می آورد؛ هرچند نگاه ما نباید به گذشته باشد و نباید در گذشته خودمان – هرچه قدر هم که موفقیت آمیز باشد – گیر کنیم. اگر بیژن زنگنه در سال های 76 تا 84 موفق بود، به این معنی نیست که بعد از 92 هم باید همان شیوه ها را به کار برد. متغیرها تغییر کرده اند و شرایط داخلی و خارجی عوض شده است. به همین نسبت باید استراتژی های ما هم تغییر کند. بخواهم مثال عملی بزنم می توانم به قرارداد توتال فرانسه با ایران پس از ریاست جمهوری خاتمی اشاره کنم. فرانسوی ها اما امروز، به عامل شکست مذاکرات هسته ای ما تبدیل می شوند. اقتصاد ما به سیاست خارجی مان گره خورده است، رقبای داخلی بیشتر شده اند و خارجی ها هم برای حضور در بازار ایران با مشکل تحریم رو به رو هستند. اما افق روشن است، چون نگاه دولت تغییر کرده و همین هم کافی است. این تغییر افق را هم نه تنها فقط در نفت که در سایر صنایع هم می بینیم. وقتی کسی مثل نعمت زاده وزیر صنعت است، یعنی مسیر صنعتی ما اشتباه نیست.

در سیاست داخلی هم شرایط و فضا مثل گذشته نیست. از امنیتی بودن فاصله گرفته ایم. روزنامه ها نسبت به گذشته آزادتر هستند. هرچند هنوز هم روزنامه ای توقیف می شود، برخی هم به بهانه های واهی – مانند علی اصغر غروی نویسنده مقاله «امام، پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» در روزنامه بهار – به زندان می روند، هنوز اعدام داریم و از همه مهمتر آنچه که مربوط به حوادث سال 88 است حل و فصل نشده و رهبران جنبش سبز در حصر و آزادگان سبز در بند هستند، اما فقط یک ذهن تک بعدی است که می تواند بعد از هر کدام از اتفاقات بد پس از ریاست جمهوری روحانی بگوید: «هیچ چیز تغییر نکرده است». عده ای می گویند البته؛ اما یا از روی ناآگاهی، یا از روی لجاجت و یا از روی اینکه در ذهنیت بسته خود یک دایره کشیده اند و هر اتفاقی را درون آن چهارضعلی تفسیر می کنند. کسانی که حتی رای مردم در خرداد 92 را هم چون با تئوری های آنان سازگار نبود با تفسیرهای من در آوردی توجیه کردند تا در همان دایره تئوریک و جزمی گرایانه قرار گیرد. لزوما هم انسان های بدی نیستند، اما اشتباهات بزرگ خودشان را انکار می کنند. همین.

بدترین حالت برای یک دولت – و در اینجا دولت روحانی – این است که در بازی این گروه آخری قرار گیرد و در توجیه آنها دست به اقدامات واکنشی نماید. به نظرم جواب به این گروه فقط در یک لبخند کفایت می کرد. بگذارید هرچه می خواهند بگویند. صدایشان این روزها آن قدر ضعیف است که کسی آن را نمی شوند؛ هرچه قدر هم که پیش از انتخابات، صدای شان بلند بود و شنیده می شد امروز دیگر اینگونه نیست.

صد روزگی دولت در سیاست داخلی هم چون با تغییر نگاه همراه است، مثبت است. با اینحال اما، دولتی که چک سفید امضا بگیرد، خود به خود فاسد می شود. می توان تصمیم های دولت را در هر حوزه ای به نقد کشید و باید هم این کار را انجام داد. می توان رئیس جمهور را به دلیل گفته ها و نگفته هایش و سکوت یا اعتراضش به چالش کشید که به نظرم وظیفه جامعه مدنی ایران همین است و بخشی از آن را گروهی از رای دهندگان به روحانی انجام می دهند. تفاوت آنها اما با کسانی که می گویند هیچ چیز تغییر نکرده، این است که اینها برای اصلاح آینده، دولت را نقد می کنند. ممکن است اشتباه هم بکنند و ممکن است درست بگویند. اما به دولت یادآور می شوند که قرار نیست با بدنه حامی خودش خداحافظی کند و مناسبات خود را صرفن در معاملات پشت پرده یا از طریق دستگاه رسمی و اداری انجام دهد. گروه قبلی اما که در مورد آنها توضیح دادم، آینده شان را لزومن در اصلاح دولت موجود نمی بینند. چون در همان دایره بسته آنها چنین اصلاحی امکان پذیر نیست. نقد آنها را هم البته باید شنید، اما دلیلی ندارد که به هر چه که آنها می خواهند و می پرسند جواب داده شود.

و در انتها می ماند رابطه دولت با بخش هایی از اصول گرایان حاکم و اساسا دستگاه حاکمیتی کلان کشور. همین که صدای ضدانقلاب – جبهه پایداری و اعوان و انصارش – کمتر شنیده می شود و کمتر جدی گرفته می شوند و تشت رسوایی کاسبی با فتنه بر زمین افتاده است، بدان معنی است که می توان به دولت آینده امیدوار بود و البته این وظیفه حساس مناسبات با حاکمیت در سطح کلان را هم به شخص رئیس جمهور و حامیان او از جمله آقایان هاشمی و خاتمی سپرد. آنها نشان داده اند که راه و رسمش را بلد هستند.

از جمله کارهای خوب در نظارت بر دولت تشکیل سایت روحانی سنج برای سنجش شعارها و وعده های انتخاباتی روحانی است. این کار را مصری ها هم پس از انتخاب مصر انجام داده بودند (وب سایت مرسی متر). اینکه جامعه مدنی معطوف به ایران هم این کارها را انجام دهد باید با استقبال دولت و به خصوص حامیانش رو به رو شود؛ هرچند که انتقادهایی تند هم متوجه دولت شود طرفداران دولت باید آن را بشنوند و اگر می توانند به بدنه دولت انتقال دهند. دولت را باید نسبت به انتقاد حساس کرد، دولت باید از دادن وعده بی جا بترسد و بداند که اگر وعده ای می دهد باید در راه تحقق آن بکوشد و اگر موفق نمی شود توجیه مناسب برای آن داشته باشد. این به نظرم، وظیفه اصلی طرفداران امروز دولت است.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

منبع: خبر آن لاین

منبع: خبر آن لاین

میز من رو پس بده

منتشرشده: 12 نوامبر 2013 در Uncategorized

بگذارید مقداری صریح بگویم و یک اعترافی بکنم. قبلن که جوان تر بودم و دو تا مطلب از من کار می شد و چند تایی مصاحبه می کردم، زمان هایی می رسید که دیگر خدا را هم بنده نبودم که قدیمی های روزنامه نگاری در ایران یک مشت پیر و پاتال از کارافتاده هستند که هرچه هم که به ما یاد داده بودند برای زمانی بود که امثال ماها بچه بودیم. الان دیگر آن سبو بریخت و آن پیمانه بشکست. حالا یک «بهنود» بود که خب اسم بزرگی داشت اما این قدرها هم که می گویند نیست و یک نوشابه امیری هم هست که دو تا مصاحبه کرده اما هرجا می رود پز این دو تا را – یکی با هژبر یزدانی و یکی با امام خمینی – می دهد. و من البته هم شاگرد بهنود بودم و هم ارادتی به نوشابه امیری به مناسبت مصاحبه ای با او در دفتر مجله سینمایی گزارش فیلم در میدان ولی عصر، داشتم. همان مصاحبه ای که هنوز یادم هم هست عکس برد پیت را پشت سر خانم سردبیر و البته خاطرات فراموش نشدنی دیگری هم، هم این مصاحبه و هم کلاس های بهنود برایم داشت و تا ابد هم دارد.

بگذریم، داشتم می گفتم که برای من و البته می دانم برخی از هم نسل های من هم، روزنامه نگاران قدیمی فقط خاطره بودند که آمدند و رفتند و تمام شدند. به خصوص در شرایط سیاسی پس از سال های 76 که اصلاح «روزنامه نگار مرده شور» یک جورهایی برای جوان هایی مثل ماها فحش بود و برخی از آنها که استاد روزنامه نگاری نامیده می شدند از این اصطلاحات استفاده و به آن هم افتخار می کردند.

اما خب، هرچه که از دوم خرداد 76 دور می شدیم و در میانه های دهه هشتاد – به خصوص قبل از 84 و انتخاب احمدی نژاد – که اوج این دوران غرور و نخوت ما بود، روزنامه نگاری ایران سلانه سلانه به حرکت خودش ادامه می داد، توقیف موقت و دائم، بسته و باز می شد. چپ و راست روزنامه داشتند و اساتید روزنامه نگاری هم گاهی در این ور و گاهی در آن ور حضور داشتند، دبیر تحریریه بودند و سردبیر می شدند و البته حرفه ای ترهاشان به زندان نمی رفتند اما حتما سئوالی و جوابی می شدند و پاسخی هم می دادند و سیاسی ترهاشان هم سر و کله شان به اوین و زندان می رسید.

در همین سال ها بود که شنیدم نوشابه امیری، هوشنگ اسدی، مسعود بهنود، هر سه هجرت کرده از ایران، و چند تایی خوب دیگر، روزآن لاین را منتشر می کنند. این جماعت البته از جنس آن روزنامه نگارهای «مرده شورخانه» حتمن نبودند. روزنامه نگار بودن و روزنامه نگار ماندنشان هم به سختی و البته با گمنامی و گاهی اسامی مستعار مانند «بهار ایرانی» و برخی مواقع هم مقاله ای بی نام بود. و شاید یکی از دلایلی که روزنامه نگاری شان اینگونه شد هم همین بود که اگرچه در تعریف مصطلح اما اشتباه «کسی روزنامه نگار است که از این راه امرار معاش می کند» قرار داشتند اما در چمبره «کسی روزنامه نگار است که همزمان برای کیهان و جامعه و توس کار می کند» قرار نگرفتند.

امروز که به آن گذشته نگاه می کنم به یک چیز می توانم اعتراف کنم و آن اینکه در خودم هرگز و هیچ گاه نمی دیدم که هفت، هشت، ده سال مدام به چنین کاری ادامه بدهم. شاید چون من به اندازه آنها روزنامه نگار نبودم و الان هم که اساسن روزنامه نگاری حتی دغدغه ام هم نیست. این دفعه اما سبو و پیمانه خودم بشکست و بریخت. باید خاک تحریریه را با عمق وجودت لمس کرده باشی تا وقتی نوشابه امیری می گوید آرزوی ش برگشتن به ایران و نشستن پشت میزش در کیهان است، بفهمی که این یعنی چه. من هیچ وقت چنین جمله ای را نمی فهمم. قبلن هم نمی فهمیدم. یا وقتی بهنود از مقاله ات ایراد می گیرد که این سر و ته اش بهم نمی خواد بفهمی که خب، پسر، نمی توانی او را گول بزنی و وقتی قرار است مقاله ای راجع به کمپین ها انتخاباتی بدهی، تبلیغ گروه سیاسی خودت را بکنی.

داشتم می گفتم که این ها روزنامه نگار بودند و خیلی مثل ماها نبودیم. گیرم که از نسل قدیمی های روزنامه نگاری هم هستند که به قول بعضی ها نسل رو به انقراض هستند اما از میراثی که بر جای گذاشته اند یا می گذارند که نباید گذشت. امثال من چند بار باید برویم دم خانه «ابراهیم گلستان» تا یک مصاحبه با ما بکند و آخرش هم نمی کند، اما این کار را بهنود به راحتی انجام می دهد (هرچند ابراهیم گلستان را باید در یک مصاحبه چلاند و من نمی دانم که چرا این همه آدم که با او مصاحبه می کنند بیش از اندازه احترامش را نگه می دارند و با او کنار می آیند. شاید می ترسند که عصبانی شود. خب، بشود). چون بهنود و نوشابه امیری یک تاریخ خاطره هستند و این خاطره را امروز در روزنامه نگاری به سبک ایرانی با خود حمل می کنند.

از اینکه در روز آن لاین گاهی می نویسم خوشحالم. هرچند، چند باری سر متن مطلب و حتی تیر با نوشابه امیری چانه هم زدم و او من را متهم کرده که می خواهی دستور کار گروه سیاسی را که بدان منتسب هستم دنبال کنم. و من هم به شوخی و جدی به او می گویم که تو سانسورچی شده ای. البته خب، می دانید که این کلمه سانسورچی هم معانی متفاوتی دارد و ما وقتی می خواهیم به طرف بحث خود، انگ و برچسب بزنیم مخالفت او را با خودمان اینطوری توجیه می کنیم. امیدوارم خانم امیری اینجا مطلب را حالا سانسور نکند، چون خودش هم می داند شوخی می کنم.

و یک نکته مهم آخر. روز آن لاین در تمام این سالها به عنوان یک صدای روزنامه نگاری به کارش ادامه داد. البته حتمن به یک رسانه با این سال سابقه و آن هم به صورت آن لاین که اعضای تحریریه دم دستت نیستند، انتقاد هم وارد است و کم هم نیست؛ من خودم از سطحی بودن برخی گزارش ها برخی مواقع متعجب هم می شوم، یا تکرار گزارش های منتشر شده در نشریات دیگر با تیترهای اغواکننده که به نظرم درست نیست و نمی دانم چرا هم کار می شود. یا این جا و آن جا که برخی از دیگر روزنامه نگاران که به هر دلیل از روز آن لاین و سردبیری آن انتقاد دارند.

اما خب فقط این دیکته نانوشته است که بی خطاست. با اینحال «روز آن لاین» در زمانه ای که شبکه های اجتماعی تا این حد گسترده شده اند و وب سایت های خبری مختلف در داخل ایران فعالیت های خیلی بهتری – از جنبه خبری – دارند و شبکه های تلویزیونی اخبار گرم تر و بهتری را به مخاطب می رسانند، نمی تواند تا ابد متکی به مصاحبه های فرشته قاضی یا یاددشت های آدم های سیاسی و فرهنگی در ستون سمت چپ خود باشد. شکل و قیافه ای که فکر نکنم از زمان پیدایی آن زیاد تغییر هم کرده باشد و هر رسانه ای و بهتر بگویم هر موجودی که با تغییرات جلو نمی رود دفن می شود. این را از خودم نمی گویم. آلکس فرگوسن امپراتور بازنشسته منچستریونایتد به «روی کین» هافبک دفاعی افسانه ای اش گفته بود. تیم سردبیری روزآن لاین هم که در آن افراد آشنا با جریان های مدرن رسانه ای – لاقل از منظر تئوریک – وجود دارند باید فکری برای فردای امرورشان هم بکنند.

این مقاله را برای 2000 مین شماره روز آن لاین نوشتم.

arasssh

از این مرد در آینده سیاسی آمریکا – حداقل تا انتخابات بعدی ریاست جمهوری در 2016- بیشتر خواهیم شنید: کریس کریستی فرماندار جمهوری خواه ایالت نیوجرسی که برای دومین به فرمانداری این ایالت دموکرات انتخاب شده است. او در ایالتی که تعداد دموکرات های آن 700 هزار نفر بیشتر از جمهوری خواهان است و در انتخابات گذشته هم با 17% اختلاف به باراک اوباما رای داد، موفق شد با 22% اختلاف – 60 به 38 – باربارا بونو، عضو دموکرات مجلس سنای ایالتی نیوجرسی را شکست دهد و در 19 منطقه از 21 منطقه انتخاباتی این ایالت از رقیب دموکرات خود پیشی بگیرد (این لینک را ببینید و یک تحلیل ویدئویی).

اهمیت پیروزی کریس کریستی البته تنها در این خلاصه نمی شود. او رای 57% زنان و 51% لاتین تبارها را بدست آورد. دو گروهی که به صورت سنتی با جمهوری خواهان مشکل دارند. در عین حال در میان آمریکایی های آفریقایی تبار، 21% به کریستی رای دادند که از متوسط رای جمهوری خواهان به مراتب بیشتر است. جوانان زیر 30 سال هم به میزان 55% او را انتخاب کردند و بالاخره کریستی حتی توانست 32% از آرای دموکرات ها را هم بدست بیاورد. نشانه ای از مدیریت فراجناحی و غیر حربی او در یک ایالت آبی – یعنی طرفدار دموکرات ها – که مهمترین معضل امروز جمهوری خواهان و شاید کل سیاست در آمریکا هم به حساب می آید (نتایج بر اساس Exit Poll ها و یک لینک دیگر).

از این منظر، کریس کریستی این روزها به ستاره اصلی حزب جمهوری خواه تبدیل شده است. در نظرسنجی که یک روز قبل از انتخابات توسط توسط موسسه Public Policy منتشر شد، کریستی به همراه رند پال – سناتور نزدیک به جریان تی پارتی از ایالت کنتاکی – بیشترین محبوبیت را به عنوان کاندیدای جمهوری خواهان برای انتخابات سال 2016 بدست آوردند. در عین حال با فرض اینکه هیلاری کلینتون کاندیدای اصلی دموکرات ها در انتخابات سال 2016 باشد، باز هم این کریس کریستی بود که با 6 درصد اختلاف نزدیک ترین فاصله را با کلینتون در میان رای دهندگان داشت. این در حالی بود که سناتور پر سر و صدای ایالت تگزاس، تد کروز که یکی از نمایندگان اصلی جریان تی پارتی است با 15 درصد اختلاف از هیلاری کلینتون عقب بود (این ویدئو را ببینید).

انتخابات نیوجرسی را اگر با نتایج انتخابات ویرجینیا مقایسه کنیم، شکست تی پارتی و اندیشه های تندروانه این جریان افراطی درون حزب جمهوری خواه بیشتر هم می شود (گزارش ویدئویی انتخابات ویرجینیا و نیوجرسی در پولتیکو). طرفداران تی پارتی معتقدند که نامزد حزب جمهوری خواه باید یک جمهوری خواه کامل باشد تا بتواند پیروز گردد. از این منظر آنها هیچ گاه باور نکردند که میت رامنی یک جمهوری خواه تمام عیار است، چون در ایالت لیبرالی مانند ماساچوست فرماندار بود و قانون خدمات درمانی ایالتی را هم، او بود که در ماساچوست اجباری کرد. همین قانونی که اوباما امروز به خاطر اجرایی کردن آن در کل آمریکا با مخالفت سخت گیرانه جمهوری خواهان مواجه است. تی پارتی معتقد به قوانین سخت گیرانه مهاجرتی، مخالفت با سقط جنین و ازدواج دگرباشان، کاهش مالیات ثروتمندان و خلاصه دیدگاه های سفت و سخت محافظه کارانه و دست راستی اعتقاد دارد و از نامزدی دفاع می کند که به صورت عملی پای بندی خودش را به اینگونه موارد نشان دهد. کریس کریستی البته چندان با عقاید محافظه کارانه بیگانه است. او عضوی از حزب جمهوری خواه و متعهد به عقاید حزب است اما به خصوص پس از طوفان سندی در سال گذشته که به نیویورک و نیوجرسی بیشترین آسیب را رسانده بود، کریستی از اوباما به دلیل مدیریت غیرجناحی اش تقدیر کرد و تی پارتی هیچ وقت بعد از آن روز کریستی را نبخشید و حتی در کنفرانس سالیانه جمهوری خواهان هم از او دعوتی برای حضور به عمل نیامد. اما با تمام اینها کریستی موفق شد در یک ایالت لیبرال با چنین فاصله زیادی پیروز شود (این مقاله را بخوانید و این یکی)

داستان برای تی پارتی وقتی فاجعه آمیز تر می شود که نامزد مورد حمایت آنان در انتخابات فرمانداری ایالت ویرجینیا –کن کوچنلی-، که به تمام اصول دست راستی تی پارتی وفادار است انتخابات را به رقیب دموکرات خودش – تری مک آلیف – می بازد (اینجا + سخنرانی پیروزی مک آلیف، ویدئو و سخنرانی شکست کوچنلی). ویرجینیا اگرچه در دو انتخابات گذشته به باراک اوباما رای داد اما به صورت سنتی یک ایالت دموکرات شناخته نمی شود و تا پیش از انتخابات سال 2008، به صورت سنتی متعلق به جمهوری خواهان بود و فرماندار فعلی آن هم جمهوری خواه است. اما شکست کوچینلی نشان داد که تئوری تی پارتی برای انتخاب فرماندار تمام جمهوری خواه هم تئوری پیروزی نیست (اینجا و این یکی، مسیرهای متفاوت مک آلیف و کریستی برای پیروزی و این هم تحلیل وال استریت جورنال، این یکی هم در مورد نقش زنان در پیروزی مک آلیف، به خصوص زنان مجرد که اختلاف دو کاندیدا 67 به 25 درصد به نفع مک آلیف بود).

جامعه آمریکایی امروز یک جامعه قطبی است. دموکرات ها و جمهوری خواهان تقریبا در هیچ موردی با یکدیگر اشتراک نظر ندارند (البته به جز وضع تحریم های بیشتر علیه ایران، که موضوع این یادداشت کوتاه نیست). در عین حال گروه های حامی آنان هم به کل با یکدیگر متفاوت هستند. جمهوری خواهان در میان افراد مسن تر، مردان سفیدپوست و نواحی کمتر توسعه یافته و البته کم جمعیت تر وضعیت بهتری دارند (در ایالت ویرجینیا به عنوان مثال میتوان به جنوب این ایالت اشاره کرد). دموکرات ها اما در میان جوان ترها، زنان، آمریکایی های آفریقایی تبار و اقلیت های قومی مانند لاتین تبارها محبوبند. طرفداران آنها در عین حال در ایالت های لیبرال پرجمعیت تر و مناطق شهری ساکن هستند. از این منظر وقتی فردی مانند کریس کریستی می تواند در یک ایالت لیبرال رای افرادی را که به صورت سنتی طرفدار جمهوری خواهان هستند بدست آورد به این معنی است که باید او را به عنوان یک رقیب مهم جدی گرفت. به خصوص اینکه روایت انتخابات در سال 2016 آمریکا می تواند یک دولت فراجناحی باشد و اگر طرح خدمات درمانی اوباما هم با موفقیت همراه نشود، دموکرات ها حتی اگر با هیلاری کلینتون وارد رقابت های انتخاباتی شوند در مقابل کسی مانند کریس کریستی رقابت آسانی را نخواهند داشت.

کریس کریستی در عین حال احتمالا تمام سال های پیش روی خود را بر نحوه کمپین کردن و پیام انتخاباتی اش برای سال 2016 متمرکز می کند و به ایالت های ابتدایی برای رقابت های مقدماتی جمهوری خواهان چشم دارد تا بتواند در آنها پیروز شود. آیوا و نیوهمشایر دو ایالتی هستند که اولین رقابت های مقدماتی در این دو ایالت برگزار می شود و به دلیل اینکه نیوهمشایر ایالتی لیبرال است احتمال پیروزی کریستی در آن بالاست. او احتمالا کمپین خود را برای انتخابات ریاست جمهوری از این ایالت آغاز خواهد کرد. هرچند نطق انتخاباتی اش را به صورت رسمی در شب پیروزی انتخابات فرمانداری نیوجرسی ارائه کرده است (اینجا را بخوانید + ویدئو). او از ضعف مدیریت در واشنگتن انتقاد کرد و شیوه مدیریت فراجناحی اش را هم به رخ دموکرات ها کشید و هم به رفقای خود درون حزب جمهوری خواه یادآوری نمود.

US-VOTE-2012-REPUBLICAN CONVENTION

فتنه ای بی پدر و بی مادر

منتشرشده: 5 نوامبر 2013 در Uncategorized

«کاسب»ی در دکان دونبشی که امروز در ادبیات اصول گرایان حاکم «فتنه» نامیده می شود پدر و مادر ندارد، اما تا دلتان بخواهد دایگانی خودخوانده دارد که در پایان ۹۰ دقیقه، بازی را در هر شکل و شمایلی بهم می زنند تا داوری نباشد که سوت آخر را بزند. اصلی ترین آنها منتسبان به جبهه تندروی پایداری ـ یعنی تجمعی از ضد انقلاب ـ و بخشی از نهادهای امنیتی ـ مدافعان ضد جنگ نرم ـ هستند. اما خب چرا این هر دو گروه از هر گشایشی در فضای بسته امروز هراسانند؟

واقعیت این است که بازی فتنه به پایان رسیده و داور آن هم چندان بی میل نیست که سوت پایان بازی را بزند تا هر دو طرف به سوی رختکن خودشان بروند. در چنین روایتی، این تنها اصلاح طلبان و سبزها نیستند که به پایان بازی امید بسته اند، اصول گرایان سنتی و میانه رو، بخش های زیادی از همین نهادهای امنیتی، استخوان خردکرده های قدیمی تر در سپاه و خلاصه کل الیگارشی نظام، از چپ و راست به دنبال حل و فصل دعوایند، اما با هم رودربایستی هم دارند. در این میان است که ضد انقلاب ـ– از جمله جبهه پایداری ـ– و بخش های تندرویی از نهادهای امنیتی، که برخلاف ادعای شب و روزشان هیچ تصوری از قدرت و جنگ نرم هم ندارند، معرکه بیار می شوند و با فتنه، کاسبی می کنند. نه فقط کاسبی سیاسی که بهره برداری مالی؛ تو گویی «فتنه» بشکه ای از شراب ناب است که هرکه می خورد مست تر می شود و البته معرکه گیرتر. تا آنجا که فلان عضو نزدیک به جبهه پایداری پای قراردادی را با سازمان تبلیغات امضا می کند که میلیون ها تومان بگیرد و علیه فتنه تبلیغ کند.

و حالا داستان دروغین فتنه در پرده آخرش، به در خانه میرحسین و رهنورد در کوچه اختر رسیده است. این دو گروه کاسب کار، هر روز با توپ پرتر و با ادعای بیشتر تکرار می کنند که میرحسین و کروبی با نظام نیستند، برای انقلاب خطرناکند، حتی با دولت موجود، همدلی ندارند و امروز و فردا که آزاد شوند –ـ و برای آنها خدای آن روز را نیاورد ـ– باز آش همان آش است و کاسه همان کاسه. یک توجیه تئوریک برای عملی سیاسی که حصر رهبران جنبش سبز نامیده می شود.

آخرین مصاحبه دختر میرحسین با سایت کلمه اما، و آنچه که از زبان پدرش همدلی با دولت جدید را تکرار کرد و دغدغه او را برای آینده انقلاب و نظام بیان نمود برای این جماعت کاسب کار مثل جام شوکران است. روزها و ماه ها داد و قال کرده اند که اینها ضد انقلاب و نظام اند و در عاشورا چه ها کردند و محرم را به خون کشیدند. خودشان که البته می دانند اینگونه نیست و بزرگ ترهایشان هم که این روزها، انتقام گذشته را می گیرند، اما وقتی میرحسین می گوید که روز و شب در فکر مملکت و مردم است و از جلسه رای اعتماد وزرا تا رای مردم به رئیس جمهور روحانی اظهار خوشنودی می کند و زهرا رهنورد ابایی ندارد تا یادآوری کند که پیروزی روحانی به بار نشسته شدن خواست مردمی است که در 88 هم چنین خواسته ای داشتند، این بدان معنی است که امروز اصلی ترین یاوران دولت و نظام برای ایجاد ثبات سیاسی و وحدت ملی، اتفاقا همین رهبرانی هستند که اگرچه به حصر و حبس رفته اند، اما یک نفر –ـ تاکید می کنم تاکنون حتی یک نفر –ـ مسئولیت مستقیم و رسمی به حصر انداختن آنان را نپذیرفته است. احتمالا آنها هم خوب از زشتی این کار اطلاع دارند و ناراستی آن را می دانند که دم بر نمی آورند.

به همین دلیل هم بود که نظام در کلیت خود از ایجاد چنین محدودیت هایی برای رهبران سبزه، در یک و نیم سال اول پس از آغاز حرکت اعتراضی جنبش سبز خودداری کرد. و اگرچه همین ضدانقلابیون در جبهه پایداری و تندروهای امنیتی و جماعت مشکوک در روزنامه کیهان، هر روز بر طبل اختلافات بیشتر می کوبیدند، با اینحال نظام ترجیح می داد که هزینه حصر و هزینه بعد از حصر را نپردازد و تا مدتی هم نپرداخت. نظام ترجیح می داد به جای عاشورای 88 از 9 دی 88 بگوید و در تبلیغات خود آن را برجسته کند و کرد اما افاقه نداشت تا به 25 بهمن 89 رسیدیم که این بار نظام، خواست افراطیون و تندروها را پذیرفت تا به قول خودشان بحران را جمع و آن را مدیریت کنند. ثمره این مدیریت قرار بود به همراه پروپاگاندای دستگاه تبلیغاتی صدا و سیما و خبرگزاری های امنیتی بازجوها، بی اعتبار کردن میرحسین و کروبی و نشاندن آنان در جای ضد انقلاب باشد. قرار بود سبزها را تندروتر کند و اصلاح طلب ها را از زمین بازی بیرون بیاندازد. اما اگرچه سبزها بر این اتفاق خروشیدند و اگرچه اصلاح طلبان در تنگنا و معرکه قرار گرفتند اما فرق این اپوزسیون با تمام دیگر اپوزیسیون های نظام جمهوری اسلامی در اینست که اینها خود نظامند و به انحرافات موجود در نظام انتقاد دارند و از سوی دیگر هم دارای پیشینه و سابقه و عقبه هستند. به همین دلیل هم در دام این بازی نیفتادند و هرگز هم نمی افتند، همانگونه که میرحسین، امروز هم که در حصر است باز هم نه ذره ای اصولش را زیر پای گذاشته و نه در بازی کودکانه ضدانقلابیون جبهه پایداری و نهادهای متوهم امنیتی قرار گرفته است.

اما آزادی میرحسین و کروبی چه دارد که افراطیون نگران آن هستند؟ بخشی از آن ناشی از استقبال جامعه از چنین امری است، آنچنانکه گروهی می گویند خوشحالی مردم و دید و بازدید بزرگان اصلاح طلب و حتی بخشی از اصول گرایان، به مثابه آن است که تمام بنای پوشالی آنچه که «مبارزه با فتنه» نامیده می شود سرنگون شود و این برای نظام خوب نیست. این اما ادعای درستی نیست. تاریخ را نمی توان وارونه خواند و نمی توان سر و ته یک اتفاق «واقعا موجود» را نادیده گرفت. واقعیت این است که انتخاب روحانی به ریاست جمهوری هم، همه اینها بود. انتخاب کسی که نماد ضدیت با سیاست های هشت ساله نظام پس از دولت خاتمی به صورت عام و مخالف رئیس دولت وقت پس از سال 88 به صورت خاص بود. بنابراین از این منظر، با آزادی میرحسین و کروبی قرار نیست واقعیت جدیدی اثبات شود. آنچه اثبات شدنی بود، سه ماه پیش و در میانه های خرداد اثبات شد. همه این را می دانند و برخی هم اگر دم بر نمی آورند نجابت به خرج می دهند.

تندروها اما، آزادی میرحسین را با ایجاد مشکل برای دولت هم برابر می دانند؛ دولتی که در برابر خود، یک رئیس جمهور بالقوه دارد. این ادعا هم پوچ و بی معنی است. حتی اگر دختر میرحسین از زبان او نمی گفت که پدرش طرفدار دولت موجود است، میرحسین کسی نبود و نیست که شیرینی انتخاب مردم را تلخ کند؛ چراکه او خود منتخب مردم است. دولت هم البته این را خوب می داند. این ادعای تندروها اما از آن روست که برای امثال جبهه پایداری، دیگی که برای آنها نمی جوشد برای کس دیگری نیز نباید بجوشد.

تندروها البته به صورت بالقوه و بر مبنای جهانی بینی نفرت پراکنی که دارنداز میرحسین می ترسند. بخشی ناشی از ترس در آینده است و بخشی هم تلاش گروه هایی برای رفع کدورت ها. هرچند این کدورت ها چنان زخم عمیقی بر جای گذشته که درمان آن به راحتی ممکن نیست، اما اگر گروه هایی مانند جبهه پایداری و همین دار و دسته کاسب کاری که به نام فتنه، سوداگری مالی وسیاسی می کنند ترس و وهم آینده و عاقبت خود را هم دارند، این هم به نظرم بی پایه و اساس است. لااقل از نگاه سبزها و اصلاح طلبان و امثال میرحسین و کروبی، این جماعت تندرو، به قدری بی ارزش و کم مایه هستند که هیچ اصلاح طلبی نمی تواند حساب و کتاب شخصی با آنها داشته باشد. یعنی در دایره حساب و کتاب شخصی و جنگ و جدل فردی قرار نمی گیرند. اینها قرار بود شمشیر بران و کوبنده ای برای پاشاندن بذر نفرت باشند که بودند، اما امر بر آنها مشتبه شد و نیم نگاهی به جایگاه های بالاتر افکندند و حتی خواب ولایت و رهبری را هم دیدند. طرف اما زرنگ تر بود. اینها کاسبی کردند اما در بازی انتخابات که وقت بهره برداری از چهارسال کاسبی فرا رسید نامزد اصلح مصباح و هلوی احمدی نژاد، کاندیدای جوان به اصطلاح گفتمان انقلاب اسلامی و جبهه پایداری، باقری لنکرانی رد صلاحیت شد و فقط از ترس آبروی نداشته بود که اعلام انصراف کرد.

از همین روست که شیرینی و میوه آزادی میرحسین و کروبی را همه می خورند و سم شوکران فقط به پایداری ها و حسین شریعتمداری ها تعارف می شود. آنها البته فرصت نخوردن هم دارند و تصمیم با خودشان است؛ اما حالا که همه از یک آزادی ناگزیر سود می برند آیا واقعا می ارزد که منافع یک نظام پای یک گروه اخته، بیشتر قربانی شود؟ من که گمان نمی کنم. در نظام جمهوری اسلامی هم اندک هستند کسانی که به گونه ای دیگر می اندیشند. فقط ای کاش، جسارت بیان آن را داشته باشند.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

sibil

از امروز بخش ویژه ای در وبلاگم درست کرده ام به نام «آرش، صدا و تصویر» که مصاحبه های تصویری ام را روی آن قرار خواهم داد.  حالا فعلن این یکی را ببینید در برنامه صفحه 2 بی بی سی، در مورد دولت روحانی بعد از سه ماه ریاست جمهوری وی، نظراتم را مطرح کرده ام. دیگر مهمانان برنامه آقایان رضا علیجانی و قاسم شعله سعدی بودند. آقای شعله سدی اساسان اعتقاد داشت که روحانی کاری نکرده است و البته رئیس جمهور کاری هم نمی تواند بکند. آقای شعله سعدی در انتخابات ریاست جمهوری گذشته کاندیدا و رد صلاحیت شد.

 

هنری کیسیجر، یکی از معروف ترین دیپلمات های آمریکایی، یک جمله معروف دارد و می گوید با هر پیروزی که بدست می آورید در واقع بلیت بازی سخت تر بعدی را خریده اید. دولت حسن روحانی با پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری، وارد جدال سخت مذاکره با آمریکایی ها شده و بعد از یک دیدار نیم ساعته وزیر امور خارجه و یک ربع تماس تلفنی آقای رئیس جمهور، حالا با مشکلات سخت تری هم – این بار در داخل – رو به روست. اما آیا واقعا تمام آنچه که امروز به نام مخالفت رهبری و برخی از تکنوکرات های اصول گرا – امثال باهنر – و تندروها در جبهه پایداری و حتی سرمقاله های حسین شریعتمداری گفته می شود و وزیر امور خارجه را روانه بیمارستان می کند به ضرر منافع ملی ماست. من اینطوری فکر نمی کنم. بلکه برعکس، دست آقای وزیر ما وقتی پرتر می شود که کمرش بیشتر درد بگیرد و بیشتر هم بیمارستان برود. بگذارید توضیح بدهم که چرا اینگونه فکر می کنم.

واقعیتش این است که ما در مذاکره با غرب و آمریکا برای حل مشکلات هسته ای، هیچ راز مگویی نداریم. ایران مشکلات اقتصادی جدی دارد، دلیل این مشکلات هم تحریم ها هستند و اگر حل نشوند امنیت ملی ایران و البته نظام جمهوری اسلامی به خطر می افتد. این روایت غالب در ایران است. هم ما می دانیم و هم خارجی ها؛ کسانی هم که می گویند اینطور نیست و روایت متفاوتی ارائه می دهند، یا خودشان را گول می زنند و یا اساسا طرح و برنامه متفاوتی دارند. اما با این وجود صدایش شنیده نمی شود.

خب، با این روایت ما می خواهیم به ملاقات غرب برویم. یعنی ایران آمده است تا امتیاز بدهد و تحریم ها را رفع کند. مهم اما این است که ایران چه امتیازی می دهد و غرب چه بخشی از تحریم ها را رفع می کند و در عین حال ایران چه کارت های دیگری دارد که می تواند با آنها بازی کند.

اگر روایت مسلط بر دولت ایران، روایت حل مشکلات تحریم باشد – که هست – و اگر تمام نظام، سرمایه خود را بر روی این هدف متمرکز کند، اتفاقا این موضوع، غرب را برای بیشتر امتیاز گرفتن و کمتر امتیاز دادن ترغیب می کند. اما اگر دستگاه دیپلماسی ایران بتواند این نکته را به غرب بقبولاند که مذاکره برای تعلیق و یا هر چیز دیگر و حتی گفت و گو با آمریکایی ها، در داخل کشور هم با انتقاداتی رو به رو می شود و دست دیپلمات های ایرانی آن قدرها هم باز نیست که هرچه غرب گفت را در ازای رفع برخی از تحریم ها بپذیرند آن وقت است که سطح چانه زنی و امکان بیشتر امتیاز گرفتن فراهم می شود. به عبارت بهتر:

1-      دولت ایران می خواهد مشکلات هسته ای را برای بهبود وضع اقتصادی حل کند.

2-      بخش هایی از درون حاکمیت و بیرون از کنترل دولت – به هر دلیل، به صورت تاکتیکی و یا استراتژیک – با این موضوع مخالف هستند.

3-      غرب اگر با مذاکره کننده های ایرانی در وزارت امور خارجه به توافق نرسد و یا امتیازات بیش از اندازه بخواهد همین بخش های مخالف درون سیستم ایران – از جمله رهبری – اجازه امتیاز دادن بیشتر را نخواهند داد.

4-      شکست مذاکرات همانطور که برای ایران ممکن است تنش زا و مشکل آفرین باشد، که هست، برای غرب هم که به دنبال حل صلح آمیز پرونده هسته ای است، چندان خوشایند نیست و حتی می تواند توجیه گر هر اقدام بعدی دیگر ایران باشد.

5-      پس غربی ها هم باید با ایران به توافق برسند. یعنی حداکثر تلاش خودشان را بکنند. به عبارت بهتر ایران قرار نیست «آب نبات» بگیرد و «تخت طاوس» را تقدیم کند. ایران هم باید در این مذاکرات برنده باشد. همانطور که غرب هم برنده خواهد بود.

اگر مذاکرات ایران و غرب را در این روایت ببینیم که به نظرم تنها روایت غالب امروز است، اتفاقا این مخالفت هایی که گاه و بیگاه می شود و حتی صحبت های رهبری انقلاب در «بجا» نبودن بخشی از برنامه های سفر رئیس جمهور به نیویورک هم هوشمندانه است و هم به نفع دستگاه تبلیغاتی و دیپلماسی ایران است.

حالا من نمی دانم البته که آیا واقعن آیا این ملاحظات به این ترتیبی که بر شمردم درون مجموعه نظام وجود دارد یا نه. یعنی وقتی رهبری از بجا نبودن برخی مذاکرات می گوید یا روزنامه کیهان – که درست یا غلط، در ادبیات رسمی به آیت الله خامنه ای منتسب می شود – اینگونه مذاکرات را زیر سئوال می برد و البته افرادی درون مجموعه الیگارشی اصول گرایان – مانند باهنر – که از دولت انتقاد می کنند، همه اینها حساب شده و مطابق برنامه ریزی است یا خیر؛ اما هر چه که دو دو تا چهار تا می کنم می بینم که صدای واحد رفع تحریم از سوی دولت و حاکمیت در ایران، هرچند که آقای وزیر خارجه بگوید دوران تعلیق گذشته است و غرب باید پیشنهادات جدی داشته باشد و …، هیچ ارزش افزوده ای به مذاکرات ژنو از منظر تاکتیکی نخواهد داد. بلکه این صداهای متفاوت است که باعث می شود غرب هم برای رسیدن به توافق انگیزه ای برای امتیاز دادن داشته باشد. این همان کاری است که آمریکایی ها هم – درون کنگره و کاخ سفید – می کنند.

ایران در عین حال، هرچند کارت های داخلی اش – تحریم و مشکلات اقتصادی – رو شده است اما هنوز کارت های خارجی مانند سوریه، عراق و افغانستان بعد از خروج نظامیان آمریکایی و با رئیس جمهور جدید را هم دارد که همه اینها می تواند در بسته پیشنهادی ایران و غرب محل مذاکره و البته مجادله باشد. اتفاقا در اینجاست که مهم، رساندن صدای واحد ایران است. یعنی سیاست خارجی و منطقه ای جمهوری اسلامی باید به صورت واحد برجسته شود اما از منظر داخلی، هرچه قدر اختلافات درون نظام بیشتر بروز و ظهور داشته باشد منافع ملی ما بیشتر تامین می گردد.

و البته نکته آخر و مهم دیگر در رسالت اصلاح طلبان برای مواجه با این اتفاق است. به این معنی که صدای اصلاح طلبان ایرانی بعد از پیروزی روحانی، حل مشکلات اقتصادی و تلاش برای رفع تحریم ها بوده است. اما اگر به هر دلیل توافقی در مذاکرات ژنو حاصل نشد و غربی ها امتیازاتی بیشتر از آنچه که معقول و منطقی است خواستند و ایران نپذیرفت، باید تمام و کمال پشت دولت خود باشیم و این را هم با صدای بلند فریاد بزنیم. متاسفانه مجوعه سیاست های قبلی ما را به جایی رسانده است که قدرت مانور و چانه زنی ایران خیلی زیاد نیست، اما این امر نباید بر طرف غربی مشتبه شود که ایران هر امتیازی را می دهد تا تحریم ها را رفع کند. اگر قرار باشد ما به امتیاز دادن حداکثری و امتیازگرفتن حداقلی رضایت دهیم احتمالا سال ها فقط امتیاز می دهیم و چیزی هم گیرمان نمی آید.

وزیر امورخاجه ما امروز درحالی سر «میز پوکر» مذاکره با غرب نشسته است که دست چندان خوبی ندارد و بیشتر کارت های بازی اش هم رو شده است. اما وقتی دستت خوب نیست و تا یک جاهایی هم بلوف ها یا دست خوب حریفت را خوانده ای و باخته ای – که الان شرایط ما به دلیل تحریم ها اینگونه است – قرار نیست تا آخرش بروی. اینجاست که کمردرد و بیمارستان و دارو و دوا به داد آقای ظریف باید برسد. از روی میز بلند شو و بازی را ادامه نده. مگر آنکه هنوز یک تک خال داشته باشی. «تک خال» ما امروز همین مخالفت مخالفان – حالا چه واقعی، چه از روی حسادت و چه از روی حماقت – است. این کارت، خواسته یا ناخواسته خیلی ارزش دارد. بیخودی نباید بسوزانیمش.

این مطلب در روز آن لاین منتشر شده است.

منبع: صفحه فیس بوک محمدجواد ظریف

منبع: صفحه فیس بوک محمدجواد ظریف

در میان تمام آنچه که به عنوان حادثه یا فاجعه واترگیت، ریاست جمهوری ریچارد نیکسون را در دهه هفتاد میلادی تحت تأثیر قرار داد و منجر به استعفای سی و هفتمین رئیس‌جمهور آمریکا شد، یک اتفاق هنوز به عنوان میراث نیکسون برجای مانده است: رابطه با چین به عنوان یکی از مهم‌ترین دشمنان ایدئولوژیک آمریکا و خاتمه جنگ ویتنام که باعث شده بود تا رئیس‌جمهور پیشین، لیندون جانسون، از رقابت دوباره برای حضور در کاخ سفید امتناع کند.
 
عادی‌سازی رابطه ایران و آمریکا هم اگر در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما اتفاق بیفتد به همراه کشتن بن لادن، به عنوان دو میراث اصلی سیاست خارجی باراک اوباما در تاریخ آمریکا باقی خواهد ماند. رابطه ایران و آمریکا و موافقان و مخالفان آن درون دولت در کاخ سفید و فاگی باتوم (وزارت امورخارجه)، میان قانونگذاران کاپیتال هیل و در اوج فشار لابی‌های سیاسی در خیابان کِی (K Street) شهر واشنگتن را اگر از منظر میراث اوباما نگاه کنیم، می‌توانیم تحلیل درستی از چرایی و امکان‌پذیری آن به دست آوریم. اتفاقی که البته جدا از تمام تلاش‌های مخالفان در آمریکا و ایران برای به ثمر ننشستن این رابطه هم نیست.
 
بگذارید نگاهی به جو کلی درون کنگره آمریکا (مجلس سنا و مجلس نمایندگان) بیاندازیم.
 
وقتی از ما ایرانی‌ها در خصوص سیاست خارجی دولت اوباما در قبال ایران پرسیده می‌شود همه ما تقریباً یک نام را خوب می‌شناسیم. سناتور «جان مک کین»، عضو کمیسیون روابط خارجی مجلس سنا و نامزد جمهوری‌خواهان در رقابت‌های ریاست جمهوری ۲۰۰۸ که رقابت را به باراک اوباما باخت.
 
اما اگرچه جان مک کین شخصیت پرنفوذی است، اما اولاً او عضو هیئت رهبری جمهوری‌خواهان در سنا نیست و به دلیل رابطه بدی که در این سال‌ها با برخی نمایندگان جریان تندروی «تی پارتی»، بخش راست درون حزب جمهوری‌خواه، پیدا کرده از اثرگذاری‌اش هم کم شده است و در ثانی رئیس فعلی کمیته روابط خارجی سنا، یک دموکرات و از ایالت نیوجرسی به نام «رابرت منندز» است که به همراه «باب کورکر» سناتور جمهوری خواه ایالت «تنسی» از جمله مهم‌ترین اعضای کمیته روابط خارجی سنا به شمار می‌روند.
 
هم آقای منندز و هم سناتور باب کورکر، به تلاش‌هایی که در خصوص حل مشکل اتمی ایران توسط دولت اوباما انجام می‌شود، بدبین هستند اما به نظر می‌رسد هر دو و البته سایر اعضا در نهایت توصیه دولت و شخص خانم «وندی شرمن»، نفر سوم وزارت امورخارجه آمریکا و مذاکره‌کننده ارشد آمریکا را پذیرفته‌اند که از کنگره خواسته است درخصوص بحران هسته‌ای ایران و وضع تحریم‌های بیشتر تا مذاکرات ژنو در ۱۵ و ۱۶ اکتبر ۲۰۱۳ (۲۳ و ۲۴ مهر ۱۳۹۲) صبر کنند. و این دو عضو برجسته کمیته روابط خارجی سنا هم گفته‌اند که منتظر نتایج علمی مذاکرات ژنو خواهند ماند.
 
پیش از این البته و پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری ایران، روزنامه واشنگتن پست در ۲۰ ژوئیه (۲۹ تیر) خبری منتشر کرد که مجلس سنا ارسال طرح سالیانه تحریم از طرف سنا به کاخ سفید را که مطابق معمول قرار بود در اوایل تابستان انجام شود تا ماه اکتبر به تعویق انداخته است.
 
پیش از آن هم ۱۳۱ نفر از اعضای مجلس نمایندگان آمریکا (۱۶ نفر از آنها جمهوری‌خواه بودند) طی نامه‌ای به باراک اوباما از او خواسته بودند تا راه‌های دیپلماتیک را برای حل مسئله هسته‌ای ایران مورد سنجش دوباره قرار دهد. این نامه توسط «دیوید پرایس» نماینده دموکرات ایالت کارولینای شمالی و «چارلز دنت» نماینده جمهوری خواه ایالت پنسیلوانیا تهیه شده و با امضای حدود یک چهارم نمایندگان کنگره به رئیس‌جمهور آمریکا پیشنهاد کرده بود که آمریکا نباید با انجام اعمالی که باعث مشروعیت‌زدایی از رئیس‌جمهور جدید، حسن روحانی، می‌شود او را در قبال تندروهایی که مخالف حل مسئله و صلح هستند تضعیف کند.
 
اشاره‌ای آشکار به این که آمریکا باید هرگونه تلاش‌های دیپلماتیک برای حل مسئله هسته‌ای ایران را امتحان کند و البته این همان سیاست اصلی دولت اوباما پس از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری ایران نیز هست.
 
روز قبل از انتشار این نامه هم ۲۹ نفر از اعضای پیشین دولت، افسران ارتش، سیاستمداران و متخصصان امنیت ملی آمریکا در نامه‌ای از رئیس‌جمهور اوباما خواسته بودند تا هرگونه راه‌های دیپلماتیک را برای حل مشکل هسته‌ای ایران امتحان کند.
 
از میان این ۲۹ نفر می‌توان به گری سیک، متخصص امور ایران در دوران ریاست جمهوری جرالد فورد و جیمی کاتر و همچنین سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل در دوران ریاست جمهوری جرج بوش پدر، توماس پیکرینگ، اشاره کرد که به اعتقاد آنها انتخاب روحانی یک فرصت خوب برای حل مسئله هسته‌ای ایران فراهم کرده و آمریکا باید در قبال حل این مسئله، بسته‌های تشویقی قابل ملاحظه‌ای به ایران پیشنهاد بدهد.
 
اما در قبال تمام این تلاش‌های دیپلماتیک برای حل مسئله هسته ایران، افرادی درون مجلس نمایندگان و سنا و همینطور لابی‌های سیاسی و اندیشکده‌ها (Think Tanks) در آمریکا هستند که نه تنها به ایران بدبین هستند بلکه از هرگونه دیپلماتیک هم حمایت نمی‌کنند.
 
می توان در میان این افراد به ادوارد رایس، رئیس‌جمهوری خواه کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان از ایالت کالیفرنیا اشاره کرد که از جمله حامیان تصویب نهایی و اجرای طرح تحریمی مجلس نمایندگان علیه ایران است که مطابق آن درآمد ایران از محل فروش نفت به صفر می‌رسید. این طرح در مجلس نمایندگان در ابتدای تابستان با ۴۰۰ رأی موافق در مقابل ۲۰ رأی مخالف مورد تصویب قرار گرفت و همان طرحی است که مجلس سنا به توصیه دولت بررسی آن را به بعد از مذاکرات دو هفته آینده در ژنو موکول کرده است.
 
فارغ از این توضیحات بالا و علی‌رغم تمام دوگانگی‌های موجود در روش سیاست‌ورزی در جامعه امروز آمریکایی که آنها را به دو قطب متضاد در اکثر موارد تبدیل کرده است، تنها موردی که هم خانم نانسی پلوسی (رهبر اقلیت دموکرات‌ها در مجلس نمایندگان و عضو لیبرال کنگره آمریکا) و هم تد کروز (یکی از کاندیداهای احتمالی جمهوری‌خواهان برای ریاست جمهوری و سناتور تندروی ایالت تگزاس و نزدیک به جریان تی‌پارتی) را به یکدیگر نزدیک کرده است، همین فشار و سخت‌گیری بر ایران است و اگر درخواست دولت آمریکا پس از پیروزی روحانی در انتخابات ریاست جمهوری نبود، اعضای کنگره آمریکا در وضع تحریم‌های سخت‌گیرانه‌تر بر ایران لحظه‌ای تردید نمی‌کردند.
 
عدم تحریم‌های بیشتر بر ایران و موکول کردن هرگونه واکنش مجلس آمریکا به برنامه هسته‌ای ایران به پس از مذاکرات ژنو البته برخلاف آنچه که برخی گفته‌اند ربطی به بحث تعطیلی دولت آمریکا در این روزها ندارد و نتیجه مستقیم دیپلماسی ایران در مذاکره با آمریکایی‌ها (ظریف و کری) و همچنین درخواست دولت آمریکا برای انجام چنین عملی است، اما هستند جریان‌هایی درون آمریکا که اساساً هرگونه مذاکره و رابطه با ایران را هم بر نمی‌تابند.
 
فارغ از نقش لابی‌های اسرائیلی و اهمیتی که اسرائیل برای آمریکا دارد، نوع نگاه آمریکایی‌ها به ایران درکنگره به همان اندازه ناشیانه و خالی از فهم درست روابط قدرت درونی ایران است که طرف ایرانی در حد و اندازه‌های نماینده‌های مجلس از شیوه تصمیم‌گیری در آمریکا شناخت دارند.
 
شاید هم به همین دلیل است که حسن روحانی از مجلس ایران درخواست کرده نسبت به تشکیل گروه دوستی با کنگره آمریکا اقدام کرد. چون روحانی و دستگاه دیپلماسی ایران خوب می‌دانند که اگر بتوانند در کنار دولت با مجلس آمریکا هم یک رابطه تعاملی و حتی در حد گفت‌وگوهای عادی داشته باشند، احتمال افزایش تنش کمتر می‌شود و شاید هم بتوانند در رفع تحریم‌های موجود به غیر از دولت، نمایندگان مخالف در کنگره را همراه خود کنند.
 
با این حال اما، گروه دیگری هم هستند که در سیاست‌گذاری‌های کلان آمریکا تأثیر بسیار دارند و نقش آنها در خارج از مجموعه دولت نادیده گرفتنی نیست. از میان اینها می‌توان به رسانه‌ها و اندیشکده‌ها (Think Tanks) اشاره کرد. اندیشکده‌هایی مانند بنیاد «هریتیج» (Heritage Foundation)، مؤسسه «بروکینگز» (Brookings)، بنیاد دفاع از دموکراسی (Foundation for Defense of Democracies) و رئیس معروف آن «مارک دوبویتز» و یاAmerican Enterprise Institute؛
 
اهمیت این گروه‌های فکری به حدی است که به عنوان مثال در ابتدای سال میلادی ۲۰۱۳، «جیم دمینت» سناتور پرنفوذ ایالت کارولینای جنوبی، از عضویت در مجلس سنا استعفا کرد تا ریاست بنیاد هریتیج را بر عهده گیرد. یک بنیاد فکری نزدیک به جمهوری‌خواهان در آمریکا که از طریق تهیه دستورالعمل‌های قابل اجرا و استخدام متخصصان ویژه در امور مختلف نقش زیادی در تعیین استراتژی سیاسی در آمریکا دارد. این مؤسسه‌ها اولویت‌های سیاست خارجی و داخلی در آمریکا را تعیین می‌کنند و به دولت و کنگره برای اجرایی شدن این سیاست‌ها، پیشنهادات اجرایی می‌دهند.
 
در میان رسانه‌ها اما وضع قدری متفاوت است. البته وقتی از رسانه‌ها می‌گویم منظورم هم رسانه‌های خبری و هم سریال‌های تلویزیونی است. دغدغه رسانه‌های خبری فارغ از پیام سیاسی که ترویج و تبلیغ می‌کنند، تا حدی مبتنی بر ارزش خبر هم هست.
 
به عنوان مثال در سال گذشته خبری منتشر شد که آمریکایی‌ها با علی‌اکبر ولایتی، مشاور نزدیک رهبر ایران و یکی از کاندیداهای احتمالی ریاست جمهوری در ایران ملاقاتی داشتند. این خبر را نیویورک‌تایمز منتشر کرد که طرفدار دیدگاه‌های لیبرال در آمریکا و بالتبع طرفدار دموکرات‌هاست. اما هم دولت اوباما و هم دولت ایران این خبر را تکذیب کردند.
 
در میان رسانه‌های تلویزیونی در آمریکا، فاکس‌نیوز پربیننده‌ترین و البته نزدیک به جمهوری‌خواهان است که عقاید گروه‌های تندرو علیه ایران را پوش می‌دهد. نقشی که در میان روزنامه‌ها، وال استریت ژورنال ایفا می‌کند. برخلاف وال‌استریت ژورنال، روزنامه‌های نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست دیدگاه‌های لیبرال‌تری دارند، به نحوی که مقاله ولادمیر پوتین رهبر روسیه در نیویورک تایمز منتشر شد و حسن روحانی رئیس‌جمهور ایران هم قبل از سفر اخیرش به نیویورک، مقاله‌ای در واشنگتن پست منتشر کرد.
 
صحنه سیاسی در آمریکا و بازیگران عمده در آن، درون این چهار مجموعه ذکر شده یعنی دولت، کنگره، اندیشکده‌ها و رسانه‌ها قرار می‌گیرند و هرگونه تحلیلی در خصوص آنچه که سیاستگذاری عمومی آمریکایی‌ها در خصوص ایران نامیده می‌شود از طریق این مربع دیپلماسی به عنوان خوراک افکار عمومی بارها و بارها ذهنیت آمریکایی‌ها را می‌سازد.
 
منظورم از ذهنیت آمریکایی‌ها این است که آنچه به عنوان ایران برجسته می‌شود یک «بسته» است. به همین دلیل عجیب نیست که در حالی که کنگره و دولت از نحوه برخورد با سیاست‌های هسته‌ای ایران می‌گویند، رسانه‌ها این اخبار را برجسته می‌کنند، مؤسسه‌های نظرسنجی افکار عمومی آمریکایی‌ها را در قبال ایران مورد سنجش قرار می‌دهند و جالب‌تر از همه در سری جدید دو سریال معروف و پرطرفدار آمریکایی، اولی به نام Homeland و دومی به نامScandal ، در هر دو، نام «ایران» با موضوعات این دو سریال گره می‌خورد و تکرار می‌شود.

این مقاله در سایت رادیو فردا منتشر شده است.

rohani obama

مشکل بعدی آمریکا بعد از تعطیلی دولت چه می تواند باشد؟ پاسخ دو کلمه است: «دولت ورشکسته» و فرق دولت تعطیل با دولت ورشکسته در این است که اگر تا 17 اکتبر، دموکرات ها و جمهوری خواهان برای تعیین سقف جدیدی از بدهی های دولت به توافق نرسند، دولت پولی ندارد تا خرج روزمره خود را پرداخت کند.

داستان خیلی ساده است. در اول اکتبر که سال مالی جدید شروع می شود، مجلس نمایندگان حاضر نشد هزینه قانون خدمات درمانی (Obama Care) را در بودجه سال آینده تامین کند و چون مجلس سنا و دولت (اوباما) با این امر مخالفت کردند و در نهایت هم به توافق نرسیدند، بخش هایی از دولت تا تعیین تکلیف بودجه تعطیل شد (در مورد چرایی این تعطیلی پیش از این اینجا نوشته ام و این چند تا لینک هم مجموعه ای از قوانین مربوط به تعطیلی دولت و اینکه چه کسانی می توانند کار کنند و چه کسانی نمی توانند به تفکیک اداره های دولتی. از مجموعه 3.4 میلیون نفری کارمندان دولت، 800 هزار نفر به مرخصی بدون حقوق رفته اند و البته 1 میلیون و 400 هزار نفر از افرادی که به طور مستقیم از پنتاگون حقوق می گیرند و 400 هزار نفر از 800 هزار نفری که در مجموعه های مرتبط به صنایع نظامی آمریکا مشغول کار هستند به همراه افرادی که خدمات اضطراری ارائه می دهند، در دوران تعطیلی دولت، به کارشان ادامه خواهند داد: + و + و + و +).

اما در دومی یعنی افزایش سقف بدهی های دولت که به معنی اجازه هزینه بیشتر است، اگر دو حزب عمده به توافق نرسند دولت دیگر حتی پولی ندارد تا خرج روزه مره خودش را هم پرداخت کند و این یعنی دولت عملا ورشکسته خواهد شد (این مقاله را بخوانید).

بعد از پیروزی اوباما در سال 2008، او به همراه کنگره ای که در اختیار دموکرات ها بود (هم مجلس سنا و هم مجلس نمایندگان) موفق شد لایحه خدمات درمانی ملی را که روسای جمهور مختلف از سال 1912 به دنبال آن بودند به قانون تبدیل کند. آخرین بار بیل کلینتون در سال 1993 چنین برنامه ای داشت که در مجلس سنا رای نیاورد. اما اوباما این لایحه را به کمک کنگره دموکرات به قانون تبدیل کرد و در نهایت قرار شد از سال 2014 یعنی 3 ماه دیگر اجرایی شود.

اما در انتهای سال 2010، جمهوری خواهان موفق شدند اکثریت مجلس نمایندگان را بدست آورند و از جمله مواری که همواره با آن مخالف می کردند همین قانون خدمات درمانی اوباما و همچنین افزایش سقف بدهی های دولت بود (دموکرات ها همچنان کنترل مجلس سنا را در اختیار داشتند). و اساسا یکی از برنامه های اصلی تی پارتی – جنبش نوظهور جناح راست حزب جمهوری خواه – که در این انتخابات موفقیتی چشمگیری داشت، مخالف با افزایش بدهی های دولت و همچنین افزایش مالیات بود.

در سال 2011 و در اولین سالی که پس از ریاست جمهوری اوباما، مجلس نمایندگان به دست جمهوری خواهان افتاده بود، نزاع شدیدی در مورد افزایش سقف بدهی های دولت صورت گرفت، اما در نهایت و در آخرین روزهایی که دیگر پولی برای خرج کرد دولت باقی نمانده بود، دو طرف به توافق رسیدند و اوباما قانون کنترل بودجه 2011 (Budget Control Act 2011) را در 2 اوت امضا کرد. با اینحال اقتصاد آمریکا از این امر متضرر شد. در دو روز آخر قبل از توافق شاخص بهای بورس نیویورک 11.2% از ارزش خود را از دست داد و سه روز بعد از امضای این قانون توسط اوباما، سازمان ارزیابی کننده اعتبار سهام و اوراق قرضه دولت ها و شرکت های بزرگ به نام Standard and Poor’s برای اولین بار در تاریخ آمریکا اعتبار اوراق قرضه آمریکا را کاهش داد و بازار سهام آمریکا پس از بحران مالی سال 2008 به ضعیف ترین موقعیت خود رسید. و مطابق دو تحلیل جداگانه توافق دیرهنگام بر افزایش بودجه دولت هزینه ها قرض های دولتی تا 1.3 بیلیون دلار در سال 2011 بود و می توانست تا 18.9 بیلیون دلار هم افزایش پیدا کند.

در سال 2012 و پس از پیروزی اوباما در انتخابات، جدال دموکرات ها و جمهوری خواهان بر سر سه موضوع عمده آغاز شد: پرتگاه مالی Fiscal Cliff، کاهش اتوماتیک هزینه های دولت Sequestration و افزایش مالیات ثروتمندان (در مورد بحث پرتگاه مالی اینجا، و در مورد کاهش اتوماتیک هزینه های دولت، اینجا و اینجا به صورت مفصل نوشته ام) و در نهایت پس از نزاع های سیاسی فراوان به توافق رسیدند تا اینکه امروز بحث به تعطیلی دولت و حالا احتمال ورشکستگی دولت رسیده است یعنی دولتی که پول ندارد تا دیون خود را پرداخت کند. در مورد تعطیلی دولت و دلایل آن به صورت مفصل تر اینجا نوشته ام؛ اما داستان ورشکستگی دولت چیست؟

در مورد مفهوم Debt Ceiling یا سقف بدهی دولت ابتدا این توضیح را بدهم که تا سال 1917، دولت برای هرگونه اضافه برداشت یا همان قرض، باید موافقت کنگره را مورد به مورد بدست می آورد اما در سال 1917 و به دلیل بازگذاشتن دست دولت در تامین هزینه های جنگ جهانی اول کنگره موافقت کرد که یک سقف بدهی به نام Debt Ceiling تعریف کند تا دولت آنگونه که می خواهد به شرط آنکه از سقف این بدهی بیشتر نشود در موارد مختلف، بدهی خود را افزایش دهد یعنی پول قرض کند.

مطابق توافق برای افزایش سقف هزینه های دولت در سال 2011، کنگره به دولت اجازه داده بود که این سقف را تا مبلغ 16.4 ترلیون دلار بالا ببرد. از لحاظ تکنیکی تاریخ رسیدن به این رقم آخر سال 2012 بود اما در اوایل سال 2013، وزارت خزانه داری به کنگره اعلام کرد ظرف 2 تا 3 ماه آینده دولت به حداکثر سقف بدهای خود، خواهد رسید. دولت در عین حال از کنگره می خواست که این افزایش سقف بدهی بدون شرط باشد و البته کنگره با این امر مخالف بود. استدلال کنگره (جمهوری خواهان سنا و اکثریت جمهوری خواه مجلس نمایندگان) این بود که در صورتی با افزایش سقف بدهی ها موافقت می کنند که دولت هزینه ها خود را کاهش دهد و در عین حال وزارت خزانه داری باید با اولویت بندی خرج کردهای خود این اتفاق را مدیریت کند. در نهایت پل رایان رئیس کمیته بودجه مجلس نمایندگان – نامزد معاونت اولی میت رامنی در رقابت های ریاست جمهوری 2012 و یکی از کاندیداهای احتمالی جمهوری خواهان برای سال 2016 – پیشنهاد کرد که کنگره به صورت زمانی محدود و برای سه ماه، سقف بدهی را افزایش دهد. هدف او از این پیشنهاد این بود که بعد از سررسیدن این سه ماه که همزمان با طرح 2 موضوع مهم دیگر یعنی بحث کاهش خودکار هزینه های دولت Sequestration و انقضای Continuing Resolution (به معنی ادامه روند بودجه ای فعلی( است، دولت اوباما مجبور می شود با کنگره به توافق برسد و به شروط مجلس نمایندگان تن در دهد، به خصوص اینکه مطابق آنچه که در کاهش خودکار هزینه های دولت اجرایی خواهد شد، دولت باید ظرف یک دهه آینده به میزان 1.2 تریلیون دلار از هزینه های خود کم کند.

در ادامه این روند و بعد از آنکه بدهی دولت به 16.7 تریلیون دلار رسید و وزارت خزانه داری آمریکا اعلام کرد که تا اواسط اکتبر، دولت دیگر پولی برای خرج کردن ندارد، دوباره بحث افزایش سقف بدهی های دولت مطرح شده است. افزایشی سقفی که تمام دولت های آمریکا بعد از ریاست جمهوری هری ترومن و به دفعات متفاوت با آن درگیر بوده بوده اند و این بار با همزمانی تعطیلی دولت، هم خطرناک تر از گذشته است و هم اینکه در اختلاف نظرهای سیاسی دو حزب اصلی آمریکا قرار دارد. به عبارت بهتر جمهوری خواهان و دموکرات ها قصد دارند با استفاده از ابزار قانونی که قانون اساسی آمریکا در اختیار آنها قرار می دهد عقاید و ارزش های ایدئولوژیک خودشان را در قوانین مختلف از بودجه تا مهاجرت و همچنین محدودیت استفاده از اسلحه به کار بگیرند. این امر هم موجب شده است که به شدیدترین شکل ممکن یکدیگر را مورد انتقاد قرار دهند. اول به این دلیل که به طرف مقابل یادآوری کنند کوتاه نمی آیند و دوم اینکه در افکار عمومی طرف مقابل را مسئول تعطیلی دولت و حتی ورشکستگی آن (که البته احتمال آن خیلی بالا نیست) قلمداد نمایند.

«کنگره با آتش بازی می کند«. این عبارت تند را جک لو، وزیر خزانه داری و رئیس دفتر پیشین باراک اوباما بیان کرد تا از ادعای رئیس جمهور که جمهوری خواهان را متهم به باج گیری از خود از طریق محدودیت های قوانین بودجه ای می کرد حمایت کرده باشد. از آن سو هم جمهوری خواهان قصد دارند تمام آنچه که را تعطیلی دولت و وضعیت نابسامان کنونی نامیده می شود متوجه شخص اوباما و سیاست های غلط او – به تعبیر جمهوری خواهان – کنند (این ویدئو را ببینید؛ مصاحبه ولف با میشل باکمن نماینده جمهوری خواه و نزدیک به تی پارتی در شبکه CNN و این یکی، مصاحبه کندی با تد کروز، سناتور تندروی جمهوری خواه و عضو تی پارتی).

نکته مهم این بازی اما در شکل گیری رای افکار عمومی متصور است. گالوپ امروز نتایج نظرسنجی خود را منتشر کرد که مطابق آن محبوبیت کنگره به پایین ترین حد در سال 2013 رسیده است (11 درصد، اینجا). در عین حال نظرسنجی های مختلف مسئولیت جمهوری خواهان را در تعطیلی دولت بیشتر از اوباما می دانند و حتی برخی از جمهوری خواهان – علی رغم مخالفت با قانون خدمات درمانی اوباما – می گویند که نباید به دلیل مخالفت با این قانون دولت تعطیل شود (این ویدئو را ببینید، پیتر کینگ نماینده جمهوری خواه نیویورک). اتفاقی که باعث شده دموکرات ها مدعی شوند اگر همین امروز قانون بودجه سال 2014 به مجلس نمایندگان برود جمهوری خواهان بیشتری به نفع اوباما رای خواهند داد و این قانون تصویب خواهد شد. امری که جان بنر، رئیس جمهوری خواه مجلس نمایندگان از ایالت اوهایو آن را رد می کند اما اوباما می گوید که او به عنوان رئیس مجلس می تواند با طرح دوباره لایحه بودجه در مجلس این امر را اثبات کند (اوباما می گوید که اگر لایحه بودجه همین امروز در مجلس نمایندگان به رای گذاشته شود، مورد تصویب قرار خواهد گرفت؛ اینجا و این مقاله). مجموعه ای از اظهار نظرها در همین مورد را اینجا ببینید (جان بنر، رئیس مجلس نمایندگان، سناتور دموکرات چارلز شومر از نیویورک، جک لو، وزیر خزانه داری، رند پال سناتور جمهوری خواه ایالات کنتاکی، تدکروز سناتور جمهوری خواه ایالت تگزاس).

و البته رئیس جمهور بی راه هم نمی گوید. نگرانی این جمهوری خواهان و موافقت برخی از آنها برای رای دادن به لایحه بودجه به این دلیل است که آنها به درستی از نتایج این اتفاق و نامحبوب شدن جمهوری خواهان برای انتخابات سال 2014 نگران هستند (این مقاله نیویورک تایمز را بخوانید). یعنی اگر افکار عمومی آنها را مقصر این اتفاق قلمداد کند شانس انتخاب دوباره بعضی از آنها به خصوص کسانی که در ایالت های نزدیک به دموکرات ها رای آورده بودند کاهش خواهد یافت. این همان نکته ای است که کارل رو در دو مقاله خود پیش و پس از تعطیلی دولت به آن اشاره کرده است (اینجا و اینجا) را بخوانید. به اعتقاد او، دو نفر از کسانی که تعطیلی دولت در نهایت به نفع آنها خواهد بود، اولی باراک اوباما و دومی سناتور هری رید، رئیس اکثریت دموکرات ها در مجالس سنا و از ایالت نواداست (این نظرسنجی را در صحت این ادعا که امکان دارد جمهوری خواهان صندلی های بیشتری را در انتخابات آینده مجلس نمایندگان در سال 2014 از دست بدهند ببینید). و البته این اتفاق یعنی جداشدن برخی نمایندگان جمهوری خواه از خواسته های رهبران حزب، مهمترین خطری است که جمهوری خواهان و البته هر دو حزب را در این رقابت سیاسی تهدید می کند. به عبارت بهتر حزبی در نهایت پیروز خواهد شد که تمام اعضای خود را به صورت متحد پشت سر خود داشته باشد (این مقاله را بخوانید). این مقاله را هم بخوانید از مخالفت برخی نمایندگان جمهوری خواه با ایده تندروهای درون جناح جمهوری خواه که برای عدم تامین مالی هزینه های خدمات درمانی اوباما، تعطیلی دولت را توجیه می کنند.

و البته تعطیلی دولت به اندازه ای نامطلوب به نظر می رسد که تقریبا اکثر کاندیداهای احتمالی جمهوری خواهان برای انتخابات ریاست جمهوری 2016 ترجیح داده اند در این مورد سکوت کنند (این مقاله را بخوانید). افرادی مانند اسکات واکر، فرماندار ویسکانسین، کریس کریستی فرماندار نیوجرسی، باب جیندال فرماندار لوئیزیانا و حتی مارکو روبیو سناتور فلوریدا. در این میان رند پال سناتور کنتاکی است که اظهارنظرهای کوتاه اما نه چندان جدی می کند و پل رایان هم از منظر رئیس کمیته بودجه مجلس نمایندگان با این موضوع برخورد می نماید. در میان این کاندیداهای احتمالی اما تنها سناتور تگزاس، تد کروز است که ابایی ندارد به صورت برجسته مخالفت خودش را با این طرح اعلام کند و در این راه ثابت قدم هم هست؛ هرچند خیلی هم مورد انتقاد قرار می گیرد، اینجا).

جمهوری خواهان در عین حال امیدوار هستند که با وصل کردن بحث تعطیلی دولت به افزایش سقف بدهی های دولت، اوباما را در تنگنای انتخاب قرار دهند و او را مجبور کنند برای عدم ورشکستگی دولت به خواسته آنها تن دهد؛ ضمن اینکه با تهییج افکار عمومی، اینگونه قلمداد نمایند که طرح خدمات درمانی اوباما برای مردم آمریکا هزینه زا و به ضرر آنهاست و باعث افزایش بیکاری می شود. در این میان البته چندان هم ناموفق نبودند. قانون خدمات درمانی اوباما در اصطلاح Obama Care نامیده می شود اما اسم اصلی آن Affordable Care Act است. در حالی که بسیاری از مردم این موضوع را نمی دانند. این ویدئو را که مجموعه مصاحبه هایی با مردم آمریکاست ببینید. در مورد موافقت و مخالفت آنها با دو قانون Obama Care و Affordable care Act می پرسید. بسیاری از کسانی که با Obama Care مخالف هستند از Affordable Care Act حمایت می کنند؛ درحالی که نمی دانند این دو قانون در اصل فرقی با هم ندارند. اما نکته بد برای جمهوری خواهان اینجاست که افکار عمومی آن ها را بیشتر از دموکرات ها و اوباما در وضعیت فعلی مقصر می دانند. مطابق نظرسنجی ABC و روزنامه واشنگتن پست در خصوص نحوه مدیریت رئیس جمهور در خصوص بحث بدهی های دولت تنها 38% او را موفق می دانند و  58% اعتقاد دارند او بحران بدهی های دولت را خوب مدیریت نکرده است؛ با این وجود 70 درصد آمریکایی ها نحوه مواجه جمهوری خواهان در مذاکرات برای رسیدن به توافق در بحران بودجه را منفی می دانند. این رقم در هفته گذشته 63 درصد بود. موسسه نظرسنجی پیو هم نتایجی را منتشر کرده است که مطابق آن 38% جمهوری خواهان و 30% اوباما را مقصر مشکلات امروز قلمداد کرده اند و در نهایت مطابق نظرسنجی CNN/ORC، 63% آمریکایی ها از عملکرد جمهوری خواهان خشمگین هستند. این رقم برای دموکرات ها 57% و برای اوباما 53% است (این مقاله را هم بخوانید).

Obama-Rubicon-Website

مجلس نمایندگان آمریکا که در آن جمهوری خواهان اکثریت دارند امروز مطابق پیش بینی ها طرحی (bill) را تصویب کرد (اینجا و اینجا: از میان دموکرات ها 2 نفر برخلاف نظر حزب به این طرح رای دادند و از میان جمهوری خواهان هم یک نفر برخلاف نظر حزب، در مخالفت با این طرح رای داد) که هزینه های لازم دولت را تا 15 دسامبر تامین می کند، اما در عین حال تمام هزینه هایی را که دولت اوباما برای طرح خدمات درمانی خود موسوم به ObamaCare به آن احتیاج دارد حذف می کند. این طرح برای آنکه قانون شود باید در مجلس سنا هم اکثریت را بیاورد. جایی که در آن دموکرات ها اکثریت دارند و هری رید رئیس اکثریت دموکرات در سنا از ایالت نوادا گفته سنا چنین طرحی را تصویب نخواهد کرد. اگر بخواهم خیلی ساده توضیح دهم این بدان معنی است که سنا این طرح را به مجلس نمایندگان برمی گرداند و اگر دموکرات ها و جمهوری خواهان ظرف دو هفته آینده به توافق نرسند، از اول اکتبر دولت پولی برای پرداخت هزینه های خود نخواهد داشت (این مقاله را بخوانید).

اما اصل داستان چیست؟ لایحه خدمات درمانی اوباما که به ObamaCare معروف است در دوره اول ریاست جمهوری او و در زمانی که کنگره به صورت کامل در اختیار دموکرات ها بود به تصویب رسید و مطابق آن از سال 2014، بیمه خدمات درمانی در آمریکا اجباری می شود. مخالفان این امر هم جمهوری خواهان هستند که می گویند هزینه های خدمات درمانی برای دولت و شرکت های خصوصی بیمه زیاد است و امکان پذیر هم نیست. حتی میت رامنی قول داده بود که اگر رئیس جمهور شود اولین کاری که خواهد کرد حذف این قانون خواهد بود. طرح اوباما از جهاتی مشابه طرحی است که میت رامنی در زمان فرمانداری ایالت ماساچوست در این این ایالت دموکرات تصویب و اجرایی کرد (این دو مقاله من را + و + در خصوص سابقه دعوای رئیس جمهور با مجلس نمایندگان در مسائل مالی و پس از انتخابات مجدد او بخوانید) اما به هر حال اوباما برای پیگیری برنامه خدمات درمانی خود جدی است و کنگره هم به نظر می رسید که راهی برای مقابله با آن نداشته باشد. اما با نزدیک شدن به پایان سال مالی 2013 (سالی مالی در آمریکا از ابتدای اکتبر شروع و در پایان سپتامبر تمام می شود)، فشار بخش تندروی جمهوری خواهان به خصوص در مجلس سنا، بازی را پیچیده کرد (این مقاله را بخوانید). در حقیقت تصویب این طرح در مجلس نمایندگان همانند آنچه که جان بینر، سخنگوی جمهوری خواه مجلس از ایالت اوهایو می گوید، به معنی فرستادن آن برای دعوای میان دموکرات ها و جمهوری خواهان در مجلس سناست که سناتورهای تندرو جریان تی پارتی مانند تد کروز، راند پال، مارکو روبیو، مایک لی و … به مقابله با اکثریت دموکرات سنا می پردازند (تد کروز، با تکرار جمله ای از وینستون چرچیل گفته که تا آخرین نفس برای خارج کردن طرح بیمه های درمانی اوباما از بودجه سال آینده تلاش می کند).

برای جمهوری خواهان مخالفت با این طرح و هرگونه عدم توافق با دموکرات ها که برای گنجاندن بودجه طرح خدمات درمانی اوباما جدی هستند، به معنی تعطیلی دولت (Shut Down) است که از روز اول اکتبر شروع می شود. اما مشکل جمهوری خواهان اینجاست که اگر دولت پولی برای تامین هزینه های خود نداشته باشد، افکار عمومی جمهوری خواهان را مقصر می دانند و نه اوباما را. چنین اتفاقی در سال 1995 هم افتاده بود و بیل کلینتون – رئیس جمهور وقت – با مجلس نمایندگان جمهوری خواه به رهبری نیوت گینگریچ که در سال 2012 رقیب رامنی در مرحله مقدماتی بود، به مشکل برخورد و در نهایت، جدال آنان به پیروزی کلینتون منجر شد.

همین هم هست که باعث شده کارل رو در مقاله اش در وال استریت ژورنال به جمهوری خواهان (تی پارتی) هشدار بدهد که برنامه آنان برای مقابله با اوباما در این مورد جواب نخواهد داد، آنها نمی توانند هزینه های خدمات درمانی را از بودجه دولت آینده کسر کنند چون هم سنا با آن مخالف است و اگر هم تازه بتوانند رئیس جمهور چنین طرحی را «وتو» می کند و اکر هم دولت Shut Down شود، ضرر آن را جمهوری خواهان می بینند که در انتخابات کنگره سال 2014  باید پیروز شوند تا امیدوار باشند کاخ سفید را در سال 2016 بدست آورند. اگر چنین اتفاقی بیفتد، یعنی اگر دولت Shut Down شود، مطابق نظرسنجی ها 57% از افراد مستقل طرفدار رئیس جمهور خواهند بود و تنها 35% از جمهوری خواهان حمایت می کنند، در ایالت های سرنوشت سازی که انتخابات سنا در آنها برگزار می شود این رقم 59 به 33 به نفع رئیس جمهور است. حتی در حوزه های انتخاباتی مجلس نمایندگان در ایالت هایی که کمی به سمت جمهوری خواهان متمایل هستند هم اوباما 56 به 39 بیشتر طرفدار دارد و همه اینها یعنی اینکه این اوباماست که بازی را می برد و اتفاقن اگر دولت تعطیل Shut Down شود، شانس دموکرات ها برای پیروزی در انتخابات مجلس آینده که امروز بسیار کمتر از جمهوری خواهان است بسیار افزایش می یابد.

دموکرات ها و شخص اوباما در عین حال، جان بینر را برای در پیش گرفتن چنین رویه ای مورد انتقاد قرار داده و او را به اخاذی از رئیس جمهوری متهم کرده اند (صحبت های دیود کسلراد، مشاور اوباما در هر دو کمپین انتخاباتی اش). پیام طرح جمهوری خواهان این است که اگر دولت قصد دارد برای سال اینده پولی داشته باشد که خرج کند، باید بی خیال طرح هزینه های درمانی اوباما شود و جمهوری خواهان تمایلی ندارند قانونی را تصویب کنند که مطابق آن، به دولت اجازه می دهد طرح خدمات درمانی اوباما را تامین مالی کند. امری که البته جان بنر هم پس از فشار جمهوری خواهان تندرو مجبور به موافقت با آن شد؛ او خودش هم خوب می داند که آنچه باعث شکست سنگین جمهوری خواهان در سال 1998 گردید، دعوای آنان با بیل کلینتون بود.

در عین حال تمام این داستان یک رویه انتخاباتی هم دارد. سناتور تد کروز از ایالت تکزاس، مارکو روبیو از فلوریدا و رند پال از کنتاکی که از جمله مخالفان سرسخت طرح بیمه های درمانی اوباما هستند هر سه کاندیداهای احتمالی جمهوری خواهان برای انتخابات سال 2016 خواهند بود و برای اینکه بتوانند در مرحله اول حمایت جمهوری خواهان را بدست بیاورند باید اعتقاد خودشان را به ارزش های جمهوری خواهی اثبات کنند. کسی مانند مارکو روبیو که تا چند ماه پیش یکی از سناتورهای پیشرو و کاندیداهای احتمالی جمهوری خواهان برای سال 2016 بود و حتی پاسخ انتخاباتی جمهوری خواهان به سخنرانی سالیانه اوباما در کنگره توسط او ارائه گردید، پس از آنکه در تصویب طرح مهاجرت در مجلس سنا خیلی اصرار ورزید، بخشی از حمایت از خود را درون جمهوری خواهان از دست داد که به صورت ذاتی از برنامه های اصلاح طلبانه برای تغییر قوانین مهاجرت حمایت نمی کنند. این امر حتی در آرای نمایندگانی که در مجلس نمایندگان هم منتظر رای دوباره در سال 2014 هستند صدق می کند. اسکات ریگل نماینده منطقه ای (district) در ایالت ویرجینیاست که در انتخابات سال 2012 به اوباما رای داده است و او اتفاقن تنها نماینده ای از جمهوری خواهان مجلس بود که به این طرح در مجلس رای نداد.

سابقه بحث:

در آمریکا حداقل از سال 1912، روسای جمهوری زیادی (چه جمهوری خواه و چه دموکرات) روی پروژه تامین هزینه های درمانی برای آمریکایی ها و طرح بیمه همگانی کار کردند، و با آنکه موفقیت هایی در خصوص ایجاد طرح بیمه اجتماعی Social Security یا بیمه برای افراد مسن و کم درآمد Medicare و Medicaid بدست آوردند اما در نهایت برای یک طرح تصویب بیمه همگانی خیلی موفق نبودند.

در سال 1912، تئودور روزولت (جمهوری خواه) اولین تلاش را برای یک بیمه در سطح ملی اجرا کرد اما موفق نشد.

در سال 1935، فراکلین روزولت (دموکرات) در اوح بحران مالی آمریکا و سقوط وال استریت به چنین امری دست زد، اما ترجیح داد به سراغ طرح بیمه اجتماعی Social Security برود. او در سال 1942 و در حالی که دنیا در جنگ جهانی دوم به سر می برد طرح کنترل و محدود کردن حقوق کارمندان را اجرایی کرد. شرکت ها برای ایجاد انگیزه به کارکنان ماهر مزایایی مانند بیمه درمانی  پرداخت کردند.

در سال 1945، هری ترومن (دموکرات) از کنگره درخواست تایید یک طرح جامع بیمه همکانی را نمود اما The American Medical Associates با طرح این بحث که برنامه رئیس جمهور ترومن یک برنامه سوسیالیستی است جلوی این کار را گرفت.

در سال 1960، جان اف کندی (دموکرات) در ایجاد طرح بیمه همگانی اش موفق نبود

در سال 1965، رئیس جمهور جانسون (دموکرات) که در آن روزها خیلی محبوب بود موفق شد دو طرح Medicare برای سالمندان و Medicaid برای افراد کم درآمد را اجرایی کند.

نیکسون (جمهوری خواه) در سال 1974 قصد داشت طرحی را برای بیمه کارمندان و کمک دولتی برای خرید بیمه خصوصی اجرایی کند، اما ماجرای واترگیت و استعفای رئیس جمهور، این طرح را ناکام گذاشت.

در سال 1976، کارتر (دموکرات) در اجرای طرح اجباری بیمه عمومی شکست خورد.

در سال 1986، ریگان (جمهوری خواه)  با اجرای طرح COBRA، شرکت ها را موظف کرد تا 18 ماه پس از آنکه کارمندان از شغل شان به هر دلیل کنار گذاشته می شدند، هزینه های بیمه آنها را مثل دوران کارمندی پراخت کنند.

در سال 1993، طرح بیل کلینتون (دموکرات) برای تامین بیمه همکانی و اجباری کردن آن که مسئولیتش را به همسرش – هیلاری – سپرده بود در مجلس سنا شکست خورد.

در سال 2003، رئیس جمهور بوش (جمهوری خواه) در طرحی که به کنگره داد بیمه ها را موظف می کرد موارد بیشتری را برای تامین هزینه بیمه افراد مسن پوشش دهد.

در سال 2008، هیلاری کلینتون (دموکرات) در جریان رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری طرح جامعی را برای بیمه خدمات درمانی ارائه کرد اما رقابت های انتخاباتی درون حزب دموکرات را به اوباما باخت.

در سال 2009، اوباما (دموکرات) با کمک کنگره دموکرات طرحی را تصویب کرد که شرکت ها را موظف می نمود تمام کارکنان خود را بیمه کنند، افراد به صورت اجباری باید از بیمه استفاده می کردند و در غیر اینصورت موظف به پرداخت جریمه می شدند و شرکت های بیمه مجبور بودند تمام افرادی را که می خواهند بیمه شوند، بدون توجه به شرایط درمانی که دارند، بیمه نمایند. این همان طرحی است که در نهایت در سال 2010 علی رغم مخالفت جمهوری خواهان تصویب شد و به Obama Care معروف است و جمهوری خواهان که اکنون کنگره را در اختیار دارند همه کار می کنند تا با آن مخالفت نمایند.

obama vs sarah

نامه 466 تن از فعالان سیاسی و دانشگاهی ایرانی به رئیس جمهوری آمریکا و درخواست رفع تحریم ها از آقای اوباما اگرچه به عنوان یک تلاش دسته جمعی مبتنی بر احساس مسئولیت فردی و گروهی قابل تقدیر است اما از منظر شناخت منافع ملی در مذاکره و رابطه بین ایران و آمریکا، بحران پرونده هسته ای ایران و حتی درک درستی از مناسبات قدرت بین کنگره و دولت آمریکا و سیر اتفاقات تاریخی پر از ایراد و اشکال است.

واقعیتش این است که همیشه نسبت به امضاهای دست جمعی اینچنینی ملاحظه داشتم؛ چون از فرط تکرار اثرگذاری خودشان را هم از دست داده اند. به همین دلیل وقتی دوستان عزیزم متن این نامه را برای امضا در اختیارم قرار دادند با یک مطالعه سرسری و ارائه یکی دو نظر در خصوص لزوم حمایت از دولت ایران تحت هر شرایطی در قبال یک دولت خارجی و همچنین یک مورد تکنیکی، عذر خواستم و از آنجا هم که می دانستم عزیزان زیادی آن را امضا می کنند تمایلی به مخالفت در مقابل دوستانم نداشتم. اما بعد از آنکه پس از انشار نامه، آن را دوباره و این مرتبه با دقت بیشتر خواندم و ایرادهای آن، به خصوص از منظر دفاع نادرست از منافع ملی نظرم را جلب کرد، تصمیم گرفتم نقد خودم را منتشر کنم و البته اگرچه بازهم به سبب امضای جمعی از بهترین دوستانم در پای این نامه، کمی ملاحظه این را داشتم که آیا نوشتن آن لازم است یا نه، با این حال به این نتیجه رسیدم که نوشتن و نقد کردن و از یکدیگر یادگرفتن، عبادت امروز هر کدام از ماست که کشورمان را دوست داریم و سعادت ملت مان را می خواهیم.

مهمترین اشکال محتوایی من به نامه، اشتباه نویسندگان و امضاکنندگان نامه در خصوص عدم درک درستی از منافع ملی ایران است که امروز با پرونده هسته ای  کشورمان گره خوره است. تمام حرف نامه این است که آنچه آمریکایی ها در خصوص تحریم های کمرشکن علیه دولت و مردم ایران به کار بسته اند موفقیت آمیز بوده و باعث به «گروگان» گرفته شدن «حیات مردم ایران» و «نابود شدن بخش بزرگی از صنایع» کشور گردیده است. اما این دقیقا تکرار همان چیزی است که بانیان تحریم ایران از ابتدا به دنبال آن بوده اند و در رقابت های ریاست جمهوری آمریکا و منازعات دو کاندیدا – اوباما و رامنی – و معاونان این دو – بایدن و پل رایان – و همچنین در برنامه های تبلیغاتی کاندیداها به کار می رفت.

در مقابل سیاست های به ظاهر جنگ طلبانه میت رامنی، دستگاه دیپلماسی و تبلیغاتی اوباما ادعا می کرد که ما ایران را با تحریم ها به اندازه ای ضعیف خواهیم کرد که خودشان شکست را بپذیرند و در آن هنگام، ما دست باز را در برابر یک ایران ضعیف شده و شکست خورده خواهیم داشت و می توانیم سیاست های خود را بر ایرانی ها – به هر نحوی – تحمیل کنیم.

متاسفانه درک نادرست دولت وقت و حاکمیت کشور در کلیت آن، به تحقق این امر کمک کرد تا امروز ایران در ضعیف ترین حالت ممکن به مذاکره با غرب برود؛ درحالیکه دست سیاستمداران کشور خالی است و غربی ها هم می دانند تحریم ها اثر خود را گذاشته اند، اقتصاد کشور را نابود کرده اند، حیات مردم را به مخاطره انداخته اند و این نامه هم، همین ها را در برابر رئیس جمهوری کشوری که قرار است طرف اصلی سیاستمداران ما برای مذاکره باشد بیان می کند.

البته من متوجه هستم که نویسندگان و امضاکنندگان بزرگوار این نامه، از منظر منافع ملی ایران قصد داشتند تا به رئیس جمهور آمریکا بگویند که برخلاف ادعای غربی ها که «تحریم ها تغییر برنامه اتمی ایران» را هدف قرار داده اند، در عمل اینگونه نشده و «گستردگی و شدت تحریم ها با هدف آن نسبتی ندارد» و «تنها امکان معیشت عادی مردم را به محاق برده است». اما اگر واقعن فکر می کنیم که دولت آمریکا و آقای اوباما این را نمی داند که تحریم ها به صورت بالقوه باعث نارضایتی مردم شده و «حقوق انسانی» شهروندان ایرانی را نشانه رفته است، باید در مورد درک خود از سیاست بین الملل تجدیدنظر کنیم. اگر قرار بود صرفا به عنوان یک عمل انسان دوستانه و جهت تحریک عواطف انسانی سیاستمداران غربی هم این کار را بکنیم، این نامه – صرفا به صورت نمادین – باید به خانم میشل اوباما و دختران او نوشته می شد نه اینکه رئیس جمهوری آمریکا مخاطب نامه باشد که اتفاقا تمام برنامه او رسیدن به همین هدف در اعمال این سیاست ها و البته با توجیهات خاص خود است که جای بحث آن زیاد است اما موضوع این نوشته نیست.

حالا با این موارد، فرض کنید دیپلمات های کشورمان قرار باشد با طرف های غربی مذاکره کنند. آن وقت ایرانی ها چه برگ برنده ای – درون کشور – دارند تا در مقابل امتیاری که می دهند امتیازهای متناسب بگیرند؟ طرف غربی نمی گوید که تحریم های ما اثرپذیر بوده و در داخل کشور شما هم، دانشگاهیان و روشنفکران – و حتی زندانیان – پیام صلح فرستاده اند و این یعنی اینکه شماها باید تمام پیش شرط های ما را بپذیرید؟ فراموش نکنیم شرایط امروز کشور سال 82 و 83 و 84 نیست که رابطه ما با تمام دنیا خوب بود و اگرچه آمریکایی ها ایران را محور شرارت نامیده بودند اما از ایجاد یک اجماع جهانی علیه ایران ناتوان بودند.

در این نامه خطاب به رئیس جمهوری آمریکا آمده است: » مردم ایران در شرایطی بسیار سخت، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی، رئیس جمهوری را انتخاب کردند که قول تغییر داده بود. اکنون این بر عهده شما و سایر زمامداران کشورهای تحریم کننده است که پیام مردم را بشنوید.»

خب معنی این جملات چیست؟ یعنی این که رئیس جمهوری ایران در زیر فشار اقتصادی که به مردم تحمیل می شود آماده مذاکره با شما برای رفع تحریم هاست و شما باید پیام مردم ایران را بشنوید. غافل از اینکه کسی در آمریکا قرار نیست لزوما پیام مردم ایران را بشنود. پیام مردم ایران تنها وقتی شنیده می شود که در راستای منافع ملی آمریکا و منافع منطقه ای غرب باشد. این اقرار به اثرگذاری تحریم ها توسط روشنفکران ایرانی، فرصت هرگونه مذاکره و چانه زنی دیپلماتیک برای امتیاز گرفتن بیشتر در قبال امتیازهایی که می دهیم را از دیپلمات های ایرانی می گیرد، آنها را افرادی با دست بسته معرفی می کند که چیزی در چنته ندارند و حاضرند برای رفع تحریم ها هر امتیازی به غرب بدهند و حال که اینگونه است چرا غرب امتیازهایی بیشتر از آنچه که تصورش را می شود طلب نکند؟ اتفاقی که متاسفانه احتمالا مهمترین چالش دستگاه دیپلماسی کشور ماست.

مذاکره در چنین مقیاسی و در حالی که سطح مناقشه هسته ای ایران تا این حد گسترده است نیازمند آن است که در آن دیپلمات های ایرانی هم قدرت مانور داشته باشند و به خصوص از سوی داخل ایران و توسط نیروهای ترقی خواه مورد حمایت قرار بگیرند. امروز پیام ما باید به دنیا این باشد که به دستگاه دیپلماسی کشورمان و دولت جدیدمان اعتماد داریم و از تصمیم آنها حمایت می کنیم. این پیام اتحاد درون کشور است، نه اینکه با نوشتن چنین نامه هایی، تمام برگ های برنده خودمان را رو کنیم و حتی فرصت امتیاز گرفتن را هم نداشته باشیم. هرچه قدر که پیام ما از داخل ایران مبتنی بر ضعف باشد، امکان مذاکره برای ما سخت تر و فرصت امتیازگیری برای طرف غربی بیشتر می گردد. ما حتی برای تامین منافع ملی اگر لازم باشد باید صداهای متفاوت و مخالفت با مذاکره منفعلانه با غرب را هم بلند بلند فریاد بزنیم. یادم نمی رود آقای روحانی آن هنگام که مذاکره کننده ارشد ایرانی در برابر غربی ها بود، زمانی به آنها گفت حق دست یابی صلح آمیز به انرژی هسته ای حق مسلم مردم ایران است و هر دولتی که بخواهد به این حق بی تفاوت باشد سرنگون خواهد شد. آقای روحانی حتما می دانست که تعیین رئیس دولت در ایران مبتنی بر سیستم پارلمانی نیست که مجلس هر وقت خواست دولت را سرنگون کند و لااقل یک فرصت 4 ساله برای هر دولتی وجود دارد. اما این پیام را به آنها رساند که اینگونه هم نیست که در پشت میز مذاکره آنها هرچه بخواهند برآورده خواهد شد.

از همین رو هم هست که مهمترین رسالت تاریخی ما در این مرحله اعتماد به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و حمایت همه جانبه از آن است حتی در صورتی که در مذاکرات اولیه اساسا نتیجه ای حاصل نشود که به احتمال یقین غربی ها هم به دنبال امتیاز گرفتن بسیار بیشتر از آنچه که تصور می شود هستند و کمتر هم امتیاز خواهند داد. این جمله دکتر روحانی که اگر به دنبال حل بحران هسته ای هستید باید با زبان تکریم سخن بگویید را ما به عنوان جناح ترقی خواه بارها و بارها تکرار کنیم. در واقع این زبان مشترک همه ماست، مذاکره برای کاهش تحریم ها و امتیازهای را که می دهیم و می گیریم تمام و کمال باید توسط دولت و با اعتماد ما به تیم منتخب دولت باشد.

از سوی دیگر یک کارویژه تاریخی هم برای حاکمیت در سطح کلان وجود دارد که اتفاقا در اینجا صدای ما باید رساتر از گذشته گردد. حل پرونده هسته ای و مشکلات اقتصادی و سیاسی کشور در گرو اعتماد و اتحاد ملی است و این حاصل نمی شود مگر آنکه بحران اختلافات سیاسی داخلی را که امروز نماد آن حصر رهبران جنبش سبز و فعلان و زندانیان سیاسی است به نوعی حل شود. در واقع ما اگر زندانی سیاسی نداشته باشیم، یاوران بهتری برای دیپلمات های خود خواهیم بود و آنها را با اعتماد به نفش بیشتر که ناشی از حمایت یک ملت است به مذاکره با غرب می فرستیم. امری که در هر مرحله ای از این بحران تاریخی می تواند به منافع ملی کشور و نظام کمک کند.

اما این نامه فارع از این اشتباه محتوایی، یک سری اشتباهات تکنیکی در فهم مناسبات قدرت درون آمریکا و همچنین سیر تحولات مذاکرات ایران و غرب هم دارد. در این نامه برای یادآوری اشتباهات دولت آمریکا در قبال ایران آورده شده است که «در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، دولت ایران داوطلبانه اقدام به تعلیق فعالیت های غنی سازی خود نمود اما دولت جرج بوش نه تنها تن به توافق نداد، که ایران را یکی از محورهای شرارت نامید». غافل از آنکه جرج بوش در 29 ژانویه 2002 (9 بهمن 1380) در سخنرانی سالیانه اش در کنگره ایران را به همراه عراق و کره شمالی محور شرارت نامید. اما ایران غنی سازی را در سال 1382 تقریبا یک سال و نیم پس از سخنرانی آقای بوش پذیرفت. ما باید حواسمان باشد که به چه کسی نامه می نویسیم و اگر هم حتی انتظار پاسخ درست از مخاطب نامه – آن هم در سطح رهبر بزرگ ترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان – را داریم چنین اشتباهاتی از لحاظ در نظر گرفتن سیر تاریخی یک اتفاق نابخشودنی است و تنها از ارزش و اعتبار نامه می کاهد. هرچند اساسا من اعتقادی هم ندارم که چنین نامه هایی منظور نظر نویسندگان و امضاکنندگان آن را که با اوج ایران دوستی خود آن را نوشته اند و امضا کرده اند فراهم خواهد کرد. یعنی غرب اگر به جای 400 امضا، نامه 4000 امضایی هم بگیرد تا زمانی که یک کنش سیاسی مطابق منافعی سیاسی، اقتصادی و منطقه ای اش نباشد به آن تن نمی دهد، اما از همین اشتباهات ما به عنوان نقطه ضعف در مذاکره استفاده می کند. کاری که اگر ما هم در موضع برتر بودیم آن را انجام می دادیم. از این رو ایرادی بر غربی ها هم نمی گیرم. در عین حال همه اینها هم دلیلی بر اشتباه نوشتن و در نظر نگرفتن ملاحظات دیپلماتیک و روایی و پایایی یک متن تاریخی نیست که متاسفانه در این نامه وجود دارد.

و نکته بعد، این اشتباه تاریخی ما در ایران است که حالا نمی دانم در سطح حاکمیت به صورت عامدانه یا سهوا تکرار می شود. ما نمی توانیم دولت و کنگره را و حتی درون کنگره در برخی دوران ها، مجلس نمایندگان و مجلس سنا را، کلا یک مجموعه واحد تصور کنیم و پیام مجلس نمایندگان را با پیام مجلس سنا و پیام دولت یکسان بپنداریم. وقتی نوشته می شود که «درست چهار روز پیش از شروع به کار قانونی رئیس جمهور منتخب، کنگره آمریکا جدیدترین و شدیدترین تحریم های خود را بر علیه مردم ما به تصویب رسانده است»، این البته گزاره نادرستی است، چون این طرح در مجلس نمایندگان آمریکا به تصویب رسیده است و برای آنکه به قانون تبدیل شود باید هم در مجلس سنا مورد تصویب قرار بگیرد و هم اینکه رئیس جمهور با آن موافقت کند و حتی تایید آن توسط مجلس نمایندگان به معنای تصویب آن توسط کنگره آمریکا نیست، چون مجلس سنا آن را هنوز تصویب نکرده است. قانون گذاری در آمریکا متفاوت از ایران است و اینگونه نیست که تصویب یک قانون در مجلس لزوما به معنی اجرایی شدن آن باشد. در حالی که نامه این دوستان عزیز به گونه ای است که گویا این طرح به صورت قانون در آمده و قرار است اجرایی شود.

بازهم تکرار می کنم نوشتن نامه در چنین سطحی محتاج در نظر گرفتن تمام جوانب و اطمینان به کاربرد درست کلمات به کار رفته است. یعنی بهتر بگویم که اگر به دنبال اثرگذاری بهتر – هرچند بهصورت حداقلی – هستیم باید این ملاحظات را هم رعایت کنیم. امری که در نامه دوستان مورد توجه قرار نگرفته و اساسا درک درستی از آن هم در ایران وجود ندارد.

و نکته آخر در ادامه بحث های پیشین، توجه به امضاکنندگان همین طرح تحریم های جدید ایران در مجلس نمایندگان است. طرحی که به قول معروف به عنوان یک طرح «فراجناحی» توسط هر دو حزب جمهوری خواه و دموکرات درون مجلس نمایندگان حمایت شد، به نحوی که هم جان بنر، سخنگوی جمهوری خواه مجلس نمایندگان و هم نانسی پلوسی، رهبر اقلیت دموکرات به این طرح رای دادند و در نهایت با 400 رای موافق در قبال تنها 20 رای مخالف تصویب شد. ممکن است گفته شود این صحت ادعایی در ایران است که هم دو مجلس آمریکا و هم دولت را سر و ته یک کرباس می پندارند. در حالی که واقعن اینگونه نیست. به خصوص آنکه وقتی به دولت می رسد اساسا سطح بازی تغییر می کند. اما در حالی که آمریکایی ها با طرح مباحثی اینچنین در حال آزمودن ما به شیوه های مختلف در راستای منافع خودشان هستند، پیامی که ما از داخل می دهیم دقیقا همانگونه که گفتم به صورتی ناآگاهانه، ضد منافع ملی است. از سویی مجلس نمایندگان آمریکا چنین طرحی را تصویب می کند و از سوی دیگر گزارشی منتشر می شود که مجلس سنا، دو هفته قبل تر از این تاریخ، ارائه قانون سالیانه تحریم علیه ایران را به کاخ سفید به تعویق انداخته و آن را به جای ابتدای تابستان احتمالا به ماه اکتبر موکول کرده است. پیامی برای باز گذاشتن دست دولت جهت مذاکره با ایران و در عین حال نشانه ای مبنی بر اینکه اگر ایران کوتاه نیاید، این قانون برای اجرای دوباره به دولت ارسال می شود. همه اینها بدان معنی است که رقیب ما بازی را می داند و متناسب با شرایط، برخی کارت های خود را رو می کند و برخی را مخفی نگاه می دارد، اما ما فی سبیل الله تکلیف را با دولت خودمان و طرف مذاکره کننده روشن می کنیم. دست دولت را می بندیم و از یک سو با طرح مباحثی از قبیل اینکه تحریم ها موثر بوده دیپلمات های خودمان را خلع سلاح می کنیم و از سوی دیگر کوچک ترین قدرت نفوذی هم بر نحوه تصمیم گیری آمریکایی ها نداریم. ای کاش واقعن داشتیم. زبان این نامه، زبان یک ناظر بی طرف و یک حکم است که حالا که ایرانی ها رئیس جمهور خوبی انتخاب کرده اند، شما آمریکایی ها هم به آنها وقت بدهید. و دلمان خوش است که اگر مثلن دل آقای اوباما را با بیان اینکه دارو به ایران نمی رسد به رحم آوردیم مشکل حل می شود. درحالی که این واقعا از ناآگاهی تاریخی ما از رقیبمان نشات می گیرد و حتی گاهی اوقات تا آن حد هم پیش می رود که از زبان یکی از باهوش ترین استراتژیست های اصلاح طلب، مسئله ایران به نزاع دموکرات ها و جمهوری خواهان در تامین منافع ملی اسرائیل خلاصه می گردد و جمهوری خواهان مورد تخطئه قرار می گیرند. غافل از آنکه یهودیان – لااقل داخل آمریکا – اتفاقا بیشتر به دموکرات ها رای می دهند و این درست است که نقش لابی اسرائیلی و ایدئولوژی نومحافظه کاران در وضع تحریم ها و فشار بر ایران کم نیست، اما همه داستان که این نیست. همه نماینده های جمهوری خواه که ممکن است طرفدار وضع تحریم های بیشتر علیه ایران باشد آقای جان مک کین نیستند که هر بار می خواهیم مثالی بزنیم نام او را می آوریم. چون یک بار نامرد ریاست جمهوری شده و دو بار در مورد ایران صحبت کرده و فقط او را می شناسیم. جان مک کین یک رای دارد و سنا 100 عضو که اکثریت هم در دست دموکرت هاست. این ساده انگاری دور و بر خودمان و رابطه مان با دنیا و به خصوص آمریکایی ها، بزرگ ترین اشتباهی است که می تواند گریبان ما را بگیرد و اگر واقعا درون کشور به درک درست و همه جانبه ای از مذاکرات و امتیاز دادن و امتیاز گرفتن نرسیم و همه ما – تاکید می کنم همه – فارغ از چپ و راست و جبهه مشاکت و حزب موتلفه و جنبش سبز و جبهه پایداری، منافع ملی مان را درست تشخیص ندهیم، این بار واقعن در مقابل در غلتان گرانبهایی که خواهیم داد، آب نبات چوبی تحویل خواهیم گرفت. آن دفعه که آفای لاریجانی چنین ادعایی کرد در سال 83، می خواست رئیس جمهور شود و  این هم بخشی از برنامه تبلیغاتی اش بود و هرچند ما امتیاز دادیم اما «در غلتان» نبود و پرونده ایران هم به سازمان ملل نرفت که «آب نبات چوبی» باشد. این آب نبات چوبی امروز برای ما دردسری شده که حل و فصل تحریم ها در سازمان ملل یک رستم دستان می خواهد و گذر از هفت خوان.

این بار اگر با هم نباشیم و اگر کار را در بالاترین سطح به دستگاه کاردان سیاست خارجی مان نسپاریم و به آنها در هر مرحله ای اعتماد نکنیم و شرایط داخل کشور را برای مذاکره ای از موضع قدرت – و نه ضعف – آماده نسازیم، مجبور می شویم دودستی «الماس دریای نور» را تقدیم کنیم و چیزی هم گیرمان نمی آید، حتی همان آب نبات چوبی که آقای رئیس مجلس دهنشان را با آن شیرین کنند.

download

اگر مجلس حق دارد که با گزینه های آقای رئیس جمهور برای وزارتخانه ای موافق یا مخالف باشد و رای اعتماد بدهد یا ندهد؛ رئیس جمهور هم به همان اندازه حق دارد که معاونان و مشاوران خود را از میان افرادی که به آنها اعتقاد دارد انتخاب کند، هرچند این افراد رای اعتماد مجلس را برای وزارت به دست نیاورده باشند. مثال عملی این مورد محمدعلی نجفی است.

به شیوه ای مشابه، شورای شهر تهران هم به همین اندازه از حقی قانونی برخوردار است تا شهردار تهران را خودش انتخاب نماید؛ هرچند شهردار پیشنهادی، کسی در حد محسن هاشمی باشد که صلاحیت وی توسط همین مجلس برای شرکت در انتخابات شوراها رد شده بود. این منطقی ترین پاسخ برای کسانی است که معتقدند اصلاح طلبان در شورا نباید بر شهردار شدن یک اصلاح طلب در تهران اصرار داشته باشند. حتی اگر این اصلاح طلب، گزینه ای کاربلد هم باشد و البته برخی پیشنهاد هم می دهند که برای اثبات حسن نیت، ریاست قالیباف را بر ساختمان بهشت تمدید نمایند.

این را از این بابت می گویم که این روزها گروهی در میان ما اصلاح طلبان، خیلی سعی می کنیم انگ رادیکالیسم و تندروی به ما زده نشود و نمی خواهیم از این ور بام بیفتیم، اما ترسم از آن است که عقب عقب برویم و از آن سر بام سقوط کنیم.

البته شرایط کشور قابل درک است، کسی از میان اصلاح طلبان نمی خواهد بر طبق تقابل بکوید و نمی کوبد، رئیس جمهور هم تمام «هم» و غمش این روزها حل مشکلات اقتصادی مردم و معضلات سیاست خارجی کشورمان است. اما اینکه حتی انتخاب شهردار را هم به لابی و امتیاز دادن به اصول گرایان حواله دهیم و اینکه چون به تریش قبای برخی آقایان برنخورد، فرضن بگوییم که محسن هاشمی – به خاطر اسم پدرش و برادرش و خواهرش و البته مادرش– یا افرادی همانند محسن هاشمی کاندیداهای مناسبی نیستند، و در نتیجه نباید شهردار تهران شوند، مصداق همان عقب عقب رفتن در مقابل اصول گرایان، آن هم نه در مقابل بخش عقلانی آنان، بلکه در برابر تندروهای جبهه پایداری است که ترمزی ندارند و پایشان فقط روی پدال گاز است و ما شیوه عملی آنها را در مشروح مذاکرات 4 روزه مجلس برای رای اعتماد به کابینه دیده ایم.

و پیام این کار چست؟ اصول گرایان یا تندروهای جبهه پایداری در مجلس حق دارند هرچه می خواهند بگویند و آنچه دوست دارند انچام دهند و این مصداق دموکراسی پارلمانی است، اما به اصلاح طلبان که می رسد، آسمان می تپد. شهردار را هم که می خواهند انتخاب کنند، این مصداق تندروی سیاسی می شود و موضوعیت ندارد، اما وزیر که توسط نمایندگان پرلمان رد می شود، این حق مجلس است.

خب، بالاخره مردم، یک رایی داده اند. رئیس جمهوری را با حمایت اصلاح طلبان انتخاب کرده اند، 14 عضو شورا را از همین اصلاح طلبان برگزیده اند. از آن سو، بخشی از همین مردم هم دو سال پیش با تمام حرف ها و حدیث ها رای دیگری داده بودند و افرادی را به مجلس فرستادند که اکثریت اصلاح طلبان آنها کم است و اصول گرایانش بیشترند. هر دو نهاد الان قانونی هستند و در چارچوب وظایف قانونی فعالیت می کنند و حق اظهار نظر و تصمیم گیری دارند. اما نمی شود حق یکی، حق تر باشد. یعنی همه که با هم برابریم، اما آنها که در مجلس هستند از آنها که در دولت یا شوراها مسئولیت دارند بیشتر برابر باشند. اگر مجلس تشخیص می دهد که یک نفر برای وزارت مناسب نیست، در چارچوب وظایف خودش عمل کرده که قانون به آن داده است. از آن طرف ما حق رئیس جمهور برای انتخاب وزیر جدید یا معاونان وی را داریم که به نظر می رسد آقای رئیس جمهور بازی را خوب می داند. می ماند حق شورای شهر تهران برای انتخاب شهردار تهران. یعنی انتخاب کسی که مدیریت کردن را بلد باشد. برنامه ریزی را بداند که چیست، کشور را بشناسد، با دولت رابطه خوبی داشته باشد و خلاصه فرق اداره یک حجره خرید و فروش نخود و کشمش در بازار تهران را با اداره پایتخت ایران درک کند. در میان اصول گرایان که چنین آدمی با این مشخصات وجود ندارد. یک قالیباف بود که هشت سال شهردار تهران شد و به نظر من دیگر برایش بس است و بهتر است مسئولیت دیگری بپذیرد. این البته غیر از ابهامات مالی در اداره شهرداری تهران است که آقای قالیباف را احتمالن با مشکلاتی هم مواجه خواهد کرد. پیدا کردن آدم های کاربلد در میان اصلاح طلبان سخت نیست. محسن هاشمی که مثال زدم یکی شان است، نجفی، نامزد بعدی بود که به سازمان میراث فرهنگی رفت. معصومه ابتکار گزینه بعدی است که امتحان خودش را هم خوب پس داده است. حتی نمونه های مانند صفایی فراهانی هم وجود دارند؛ اما خب من هم که یک مشارکتی ام موافقم که آوردن اسم صفایی فراهانی با توجه به حساسیت هایی که روی او وجود دارد یک مقدار برای الان زود است؛ اما اینکه برای امثال نجفی، ابتکار و محسن هاشمی هم «ان قلت» بیاوریم یعنی بازی در زمین رقیب را پذیرفته ایم که تصمیم آنها در مجلس یک تصمیم انقلابی و قانونی تلقی شود، اما اصلاح طلبان که تصمیم می گیرند آوانگاردیسم به حساب آید. این را هم فراموش نکنید که رئیس جمهوری هم با شعار اعتدال، اینگونه بازی نمی کند. انتخاب فردی مانند آقای علوی به عنوان وزیر اطلاعات که در انتخابات مجلس از سوی شوراهای نگهبان رد صلاحیت شده بود یا انتخاب محمدعلی نجفی به عنوان رئیس سازمان میراث فرهنگی کمتر از دو روز پس از رای مخالف مجلس به وزارت ایشان برای آموزش و پرورش و حتی حکم سرپرستی جعفر توفیقی برای وزارت علوم علی رغم حساسیت های بی جای بخش های تندروی اصول گرایان، یعنی اینکه اگر این قانون است که تصمیم می گیرد برای هر دو طرف باید یک جور تصمیم بگیرد. نمی شود یک طرف از مزایای قانون فقط استفاده کند و آن دیگری با اعمال همین قانون رعشه و لرزه تندروی و افراط بگیرد. دوران حق ما و حق آنها گذشته است. به انتخابات که می رسیم اندازه و اثرگذاری این حق مشخص می شود، اما اصل آن قابل تبعیض نیست.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

mohsen

اگر تاحالا فکر می کردید که فقط در ایران و فقط هم اصلاح طلبان طرفدار خاتمی هستند که هر 4 سال یک بار به سراغ او می روند تا بخواهند کاندیداتوری در انتخابات را بپذیرد (این موضوع از سال 80 تاکنون به غیر از سال 84 تکرار شده است. سال 84 هم به این دلیل تکرار نشد که منع قانونی وجود داشت 🙂 )؛ باید بگویم که اشتباه می کردید. در آمریکا هم، درخواست برای ریاست جمهوری هیلاری کلینتون به همان نازکشیدن ماها از خاتمی شبیه شده است.

Ready For Hillary اسم گروهی است که از حالا کمپین کردن برای ستاره اصلی دموکرات ها در انتخابات سال 2016 را آغاز کرده اند. اما خب این بار در حالی یک سازمان انتخاباتی در سطح grassroots برای یک کاندیدای انتخاباتی تشکیل شده است که خود این کاندیداها هنوز، قبول نکرده است در سال 2016 نامزد شود.

به همین دلیل هم هست که Ready For Hillary (لینک فیس بوک) در حالی به فعالیت انتخاباتی می پردازد که وزیر امور خارجه پیشین و همسر موفق ترین رئیس جمهور 25 سال اخیر آمریکا می گوید که هنوز برنامه ای برای نامزدی در انتخابات ندارد. هرچند موسسان Ready For Hillary اعتقاد دارند که اگر بتوانند شبکه حامیان او را گسترش دهند، خانم کلینتون، نامزدی دموکرات ها را برای انتخابات خواهد پذیرفت (این مقاله را بخوانید).

ساختار عملکردی Ready For Hillary را اگر بخواهم با ساختار کمپین های اطلاح طلبان حامی خاتمی مقایسه کنم، چیزی شبیه ترکیب ستاد 88 و موج سوم در سال 88 یا فعالیت های تبلیغاتی ستاد «آفتاب صبح امید» در سال 1392 است. یک سطح تبلیغی grassroots که به تبلیغ میدانی می پردازد (ستاد 88) و یک سطح مجازی که به صورت حضور در شبکه های اجتماعی، تکمیل لیست ای میل ها و …( ستاد موج سوم یا آفتاب صبح امید) فعالیت می کند و البته خب با این تفاوت که ایران، ایران است و آمریکا، آمریکا. در عین حال مهمترین مشخصه تبلیغات انتخاباتی در آمریکا که بحث تامین منابع مالی است توسط Ready For America خیلی مورد توجه است و اساسن شما نمی توانید سازمانی داشته باشید بدون آنکه به مسئله Fundraising در آن فکر نکنید و از همان اولی راهی برایش پیدا نکرده باشید. Ready For Hillary ظرف سه ماه گذشته $1.25 میلیون برای هزینه های انتخاباتی خود پول جمع کرده است.

هیلاری کلینتون در صورتی که کاندیداتوری دموکرات ها را بپذیرد و در انتخابات سال 2016، پیروز شود 69 ساله خواهد بود. تقریبن هم سن با رونالد ریگان که در 70 سالگی به عنوان پیرترین رئیس جمهور آمریکا وارد کاخ سفید شد. خانم کلینتون البته رکورد آقای ریگان را نمی زند اما 69 ساله بودن، یکی از مهمترین موانع موجود برای کاندیداتوری این سناتور پیشین ایالت نیویورک است.

در میان دموکرات ها تاکنون به غیر از هیلاری کلینتون، فقط اسم جو بایدن، معاون فعلی باراک اوباما مطرح است که البته 4 سال هم از هیلاری بزرگ تر است. جو بایدن خودش تاکنون کاندیداتوری انتخابات سال 2016 را رد نکرده، اما به صورت قطعی هم هیچ وقت این امر را تایید نکرده است. هرچند بیل ریچاردسون فرماندار پیشین نیومکزیکو و سفیر آمریکا در سازمان ملل در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون می گوید که بایدن در سال 2016 کاندیدا خواهد بود. چون همیشه دوست داشته که رئیس جمهور شود  (این خبر داغ را هم بخوانید از جلسه سه شنبه خانم کلینتون و جو بایدن به صرف صبحانه در دفتر معاون ریاست جمهوری آمریکا).

از جمله کسانی که از احتمال کاندیداتوری خانم کلینتون و پیروزی او خبر داده اند می توان به دیوید اکسلراد، یکی از مهمترین استراتژیست های دموکرات ها و مشاور ارشد هر دو کمپین باراک اوباما و دیوید پلاف، رئیس کمپین انتخاباتی اوباما در سال 2008 و مشاور ارشد او در سال 2012 اشاره کرد. به اعتقاد اکسلراد، ریاست جمهوری یک خانم، از بهترین مشوق های آمریکایی ها برای آسان کردن حضور هیلاری در کاخ سفید است. این را اکسلراد، مستقیمن به هیلاری هم گفته بود (بعد از هیلاری، چه کسی برای حقوق زن ها تلاش می کند؟). دیوید پلاف هم می گوید که هیلاری کلینتون قوی ترین کاندیدای موجود در میان هر دو حزب است. پلاف البته مدیریت کمپین انتخاباتی هیلاری توسط خودش را رد می کند، اما ادامه می دهد که هر وقت کلینتون با او نماس بگیرد حتی اگر ساعت 3 صبح باشد، تلفن او را جواب می دهد و برای کمک به او حاضر است (این ویدئو را ببینید تا متوجه شوید چرا آقای پلاف از عبارت ساعت 3 صبح استفاده می کند).

و این هم یک فتوگالری از کسانی که در مورد کاندیداتوری خانم کلینتون گفته اند (از بیل کلینتون و نانسی پلوسی در میان دموکرات ها تا نیوت گینگریچ و کارل رو در میان جمهوری خواهان). این ویدئوی فوق العاده را هم راجع به هیلاری کلینتون از دست ندهید که در یکی از برنامه های موسسه Brookings در اواخر سال گذشته پخش شد. این هم نظر مجری معروف فاکس نیوز، بیل ارلی که لپ کلام می گوید اگر جمهوری خواهان نجنبند، هیلاری کلینتون رئیس جمهوری می شود.

از معدود انتقاداتی که در این مدت در خصوص کاندیداتوری هیلاری کلینتون خوانده ام یا دیده ام می توانم به این مصاحبه رالف نادر، که 5 دوره کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود اشاره کنم. او می گوید بخش چپ حزب دموکرات که عقاید لیبرال تری دارد باید در مقابل خانم کلینتون یک رقیب درون حزبی داشته باشند. به اعتقاد نادر، کلینتون آن دانشجوی لیبرال و ترقی خواه دانشگاه یل نیست، بلکه کسی است که امروز با صاحبان صنایع اسلحه سازی و پولداران وال استریت رابطه خوبی دارد و هنری کیسینجر را بغل می کند (کنایه از اینکه کلینتون امروز سیاسی کار است). و این درست برخلاف نظر «جیمز کارویل»، رئیس کمپین انتخاباتی بیل کلینتون در سال 1992 است که می گوید کسی را در میان دموکرات ها نمی شناسد که به دنبال کاندیداتوری هیلاری کلینتون نباشد.

به تمام شایعه ها در مورد کاندیداتوری هیلاری کلینتون، این برنامه ناهار خصوصی اوباما و هیلاری کلینتون را هم اضافه کنید که از وقتی خبر آن اعلام شد، کسی به غیر از بحث کاندیداتوری هیلاری، موضوع دیگری را قابل برجسته شدن نمی دید.

احتمال کاندیداتوری خانم کلینتون و اقبالی که به این امر وجود دارد باعث شده که شبکه های تلویزیونی به فکر تولید مجموعه های مستندهایی در مورد او بیفتند. از جمله تهیه مستندی توسط چارلز فرگوسن برنده جایزه اسکار بهترین مستند سال 2010 (Inside Job در مورد بحران مالی سال 2007 آمریکا) به سفارش CNN و همچنیین فیلمی با عنوان Rodham که دوران جوانی خانم کلینتون را نمایش می دهد (Rodham نام خانوادگی هیلاری قبل از ازدواج با بیل کلینتون بود. بعد از ازدواج او مدتی این عنوان را حفظ کرد و بعدن نام خانوادگی کلینتون را به آن اضافه کرد). نقش هیلاری کلینتون را در این فیلم کری مولیگان ایفا می کند. شبکه NBC هم سریالی در مورد هیلاری کلینتون تولید و پخش می کند که نقش هیلاری را در آن دایان لین ایفا خواهد نمود (اینجا).

جمهوری خواهان اما، تاکنون به صورت مستقیم خیلی به بحث کاندیداتوری هیلاری کلینتون دامن نزده اند. غیر از اینکه آنها در میان خودشان، کاندیداهای مختلف و البته با دیدگاه های متفاوت هم دارند، منتظر اعلام تصمیم نهایی هیلاری هستند. هرچند اگر تمایل خانم کلینتون برای کاندیداتوری محرز شود، اولین پرونده ای که روی میز است، داستان حمله به کنسول گری آمریکا در شهر بن غازی لیبی مطرح می شود. اتفاقی که در سال 2012 مستقیم باراک اوباما را هدف قرار می داد. آن روزها خانم کلینتون اگرچه وزیر امور خارجه آمریکا بود اما به دلیل بیماری – که البته شایعه ها در مورد آن فراوان است – خیلی جدی مورد انتقاد قرار نگرفت و بعد از آن هم که بحث خروج او از دولت اوباما مطرح شد، چندان با فشار جمهوری خواهان مواجه نگردید. خانم کلینتون البته برای توضیح به سنا رفت اما آنجا هم با استقبال گرم سناتور مک کین که رابطه خوبی با کلینتون دارد، خیلی با چالش مواجه نشد (سناتور مک کین در انتخاباتی که یک طرف آن کلینتون و طرف دیگر رند پال جمهوری خواه قرار دارد، خیلی معلوم نیست به رند پال رای بدهد؛ غیر از اینکه هیلاری و مک کین رابطه خوبی با هم دارند، دلیل دیگر این است که دیگاه های مک کین در سیاست خارجی بیشتر به هیلاری کلینتون نزدیک است تا رند پال؛ این مقاله را بخوانید) . هرچند داستان ریاست جمهوری از اساس متفاوت است و اگر او بخواهد کاندیدا شود، جمهوری خواهان خیلی روی بن غازی مانور خواهند داد.

با اینحال مشکل جمهوری خواهان این است که هیچ کدام محبوبیت هیلاری کلینتون را ندارند و تمام نظرسنجی ها هم این امر را تایید می کنند. اگرچه نظرسنجی هایی که چهار سال پیش از انتخابات منتشر می شوند لزومن جهت گیری رای دهندگان را در سال 2016 تعیین نمی کنند و متغیرهای مهم دیگری مانند موفقیت اوباما در پیشبرد برنامه های اش و همینطور انتخابات سال 2014 مجلس نمایندگان و بخشی از سنا در این بین اهمیت دارد، اما نگاهی به چند تایی از این آمار و ارقام نشان می دهد که هیلاری کلینتون کاندیدای راحتی برای هیچ رقیب جمهوری خواه نخواهد بود. میزان رضایت از هیلاری کلینتون در آوریل 2013 مطابق نظرسنجی گالوپ برابر با 64% و بیشتر از باراک اوباما، جو بایدن و جان کری است. مطابق یک نظرسنجی دیگر در ایالت ویسکانسین که در فوریه 2013 منتشر شد، هیلاری کلینتون هر دو رقیب احتمالی جمهوری خواه خود را در این ایالت شکست خواهد داد. او اگر در برابر اسکات واکر، فرماندار ایالت ویسکانسین قرار بگیرد 54 به 41 پیروز است و اگر پل رایان، یکی از نمایندگان ویسکانسین در مجلس نمایندگان آمریکا رقیب هیلاری کلینتون باشد بازهم خانم کلینتون 51 به 43 پیروز است (پل رایان، کاندیدای معاونت اولی میت رامنی در انتخابات ریاست جمهوری 2012 هم بود).

نظرسنجی دیگری که به صورت جداگانه در میان جمهوری خواهان و دموکرات ها در اواخر سال گذشته منتشر شد نشان می داد که مارکو روبیو، سناتور ایالت فلوریدا، با 18 درصد در میان جمهوری خواهان اول است و بعد از او کریس کریستی فرماندار نیوجرسی با 14 درصد قرار دارد. بعد از این دو هم پل رایان و جب بوش رتبه های بعدی را به خودشان اختصاص می دهند. در میان دموکرات ها اما هیلاری کلینتون با 61 درصد بی رقیب است و نفر دوم، جو بایدن تنها 12 درصد آرا را دارد.

به عنوان آخرین نظرسنجی، این مورد را که توسط شبکه ABC و روزنامه واشنگتن پست انجام شده ببینید. 57% از آمریکایی ها از کاندیداتوری خانم کلینتون حمایت می کنند و او در میان زنان 59%، لیبرال ها 69%، میانه رو ها 58%، آمریکایی های آفریقایی تبار 74%، لاتین تبارها 60% مورد اقبال است. این عددها و رقم هاست که باعث می شود ویلی براون بگوید: همه از هیلاری می ترسند؛ (مقاله را بخوانید). به عنوان مقاله آخر هم پیشنهاد می کنم این توییت بازی شهرداری نیویورک توسط هیلاری کلینتون را ببینید که این روزها هم بحث ش ( به خصوص با جنجال های آنتونی وینر) خیلی داغ است. بلومبرگ شهردار فعلی نیویورک از کلینتون خواسته بود تا در انتخابات شرکت کند و شهردار نیویورک شود 🙂

این قسمت اول از سه گانه ای است که در مورد انتخابات 2016 آمریکا طی چند روز آینذه می نویسم. در دو قسمت بعدی کاندیداهای جمهوری خواهان و موضوع های اصلی که تاکتیک های انتخاباتی کاندیدا در تاکید بر توانایی هایشان و استفاده از تبلیغات منفی است را شرح می دهم.

hilary

سیاست «سلام سینما»نیست

منتشرشده: 17 ژوئیه 2013 در Uncategorized
برچسب‌ها:,

من فکر نمی کنم رفتن محسن مخملباف به عنوان یک کارگردان سینما یا فعال هنری به اسرائیل چندان مهم و محل مناقشه باشد. این یک تصمیم شخصی است و او یا دغدغه های اکثر آزادی خواهان در مورد معایب این سفر را می پذیرد، و یا که قبول نمی کند. مسئله اما اینجاست که شغل و حرفه آقای مخملباف فقط کارگردانی در سینما نیست. او برای خودش زمانی در آغازین روزهای جنبش سبز، قبای یک اکتیویست سیاسی را پوشید و کج دار و مریز و خودخوانده، سفیر جنبش سبز شد. کسی که نماینده جنبش سبز باشد – یا خودش را نماینده جنبش سبز بنامد – هیچ وقت به اسرائیل نمی رود. تاکید می کنم نه به این دلیل که کارگردانی در سینماست؛ بلکه چون یک اکتیویست سیاسی سبز است و یا زمانی بوده است.

آقای مخملباف البته در همان روزهایی که پیام رسان جنبش سبز در خارج از کشور هم می شد کم اشتباه نکرد و ای کاش همانطور که خودش زمانی گفت که پس از سپری شدن شش ماه از پیروزی انقلاب، سیاست را کنار گذاشته بود، به این سنت وفادار می ماند. اما او در همان روزها هم تند رفت و اشتباه کرد. به آقای اوباما نامه نوشت و از طرف جنبش سبز برای مسئله ای که موضوعیت نداشت – داستان تسخیر سفارت – معذرت خواهی کرد. اشتباه نکنید. در مقام ارزش گذاری مثبت یا منفی آن حادثه نیستم و اعتقاد هم دارم تمام آنچه که انجام شد همه اش، مثبت نبود اما، یک اکتیویست سیاسی نمی تواند به میل و علاقه خودش و احساسات درونی و آنی اش – هرچه قدر هم که مقدس باشد – تصمیم بگیرد. برای یک اکتیویست شترسواری دولا دولا نمی شود. یعنی قرار نیست آن وقت که در و دیوار برای آدم بشکن می زنند، فعال سیاسی بشویم و نطق و خطابه بدهیم و خودمان را سفیر یک ملت بنامیم و به نام دولت عریضه و نامه بدهیم اما آن وقت که به قول کلیله و دمنه «آن سبو بشکست و آن پیمانه بریخت»، برگردیم و دوربین بدست بگیریم و دوباره بشویم همان کارگردان سینمایی که بر اسرائیل رفتنش که هیچ، تا خود جهنم و بهشت هم برود حرجی نیست. تصمیم خودش است و مستقل است و به کسی و طایقه ای و گروهی سند شش دانگ نداده است.

 اما آقای مخملباف – که من روایت انسانی فیلم های ایشان را دوست دارم – خودش هم می داند که فقط یک کارگردان سینما نیست؛ هرچند ای کاش فقط یک هنرمند بود. دیگر آن وقت هزینه اشتباهاتش را خودش می داد، نه اینکه در قامت یک جنبش سبزی فعال و یک اکتیویست سیاسی مشهور، فاکتور این اشتباهات را آقای موسوی در کوچه اختر از حسین شریعتمداری تحویل بگیرد. همانطور که امروز هم اگرچه به اسرائیلی ها توصیه می کند با ایران نجنگند اما از آن سو به آنها پیشنهاد می دهد که از نیروهای دموکراتیک ایرانی حمایت کنند. پیشنهادی که بازهم هزینه آن را همین آزادی خواهان درون ایران می دهند. وگرنه کیست که نداند نه آقای نتنیاهو، به دغدغه های صلح دوستانه آقای مخملباف وقعی می گذارد – کما اینکه همین دیروز به صورت خیلی زشت و ناجوانمردانه ای از آمریکایی ها خواست با ایران مهربان نباشند و در صورت لزوم به ایران حمله کنند – و نه اینکه شما اگر دموکرات باشید و در ایران زندگی کنید، به اندازه سر سوزنی حمایت دولت اسرائیل را پشت سر خودتان تحمل خواهید کرد.

آقای مخملباف در عین حال امروز می تواند بگوید که دیگر دنباله ای از سیاست – در معنای حرفه ای اش به عنوان یک اکتیویست – نمی گیرد و از آنکه پس از سال 88 به اشتباه با سیاستمداران بُر خورد و اشتباه کرد پشیمان است. اما این را هم نباید فراموش کند سیاست هم «سلام سینما» نیست که «عشق بازیگری» به جلوی دوربین برود، گریه کند و بگوید عاشق سینماست و بعد هم که دوربین خاموش شد به زندگی عادی اش برگردد و بگوید آن یکی فیلم بود و تمام شد و دود شد و به هوا رفت.

آقای مخملباف، زمانی در نامه ای به سیدمحمد بهشتی می گوید که حاضر بود به خودش نارنجک ببندد و مهرجویی را بغل کند تا به خاطر فیلم ضدانقلابی «اجاره نشین ها» با هم به «آن دنیا» بروند. ای کاش ایشان این را هم بداند که هر بازی قاعده و قانون دارد. فرقی نمی کند، فوتبال باشد و یا سیاست. و حتی هنر و سینما درون خانواده سینما. قواعدش را باید رعایت کنیم. یا بمب نبندیم، یا وقتی بستیم منفجرش کنیم. یا اکتیویست نشویم، یا وقتی شدیم به قواعدش پای بند باشیم. و از آنجا هم که آقای مخملباف بنا به روح سلحشور و پر شوری که دارد، نمی تواند اینگونه باشد، حرف هایش دو تا و سه تا و هزار تا می شود، ای کاش بازهم همان فیلم خودش را بسازد. به افغانستان برود و بودا را ترسیم نماید و در اسرائیل از شهروندانی بهایی بگوید. اما دور سیاست را در معنای اکتیویستی آن خط بکشد. آن وقت در کره مریخ هم که باشد کسی نمی تواند از او ایرادی بگیرد که به قول مولای رومی: «گربه آمد ناگهانش در ربود / بس دویدیم و نکرد آن جهد سود»

مقاله ام در روز آن لاین

mohseeeen

احمدی نژاد کاری کرد و سنتی از خود بر جای گذاشت که امروز گریبان خودش را می گیرد؛ سنت رد و طعن و لعن گذشته. اما آیا اگر احمدی نژاد نخواست از ظرفیت خاتمی رئیس جمهور در جهت منافع ملی استفاده کند، روسای جمهوری بعدی هم باید چنین کاری کنند؟ من گمان نمی کنم.

هنوز یک روز بعد از پیروزی حسن روحانی و اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری نگذشته است که احمدی نژاد به عنوان رئیس دولت به دادگاه احضار می شود. دلیل احضار چندان مهم نیست، اما احضار و حساب رسی از او در این شرایط به همان اندازه غیر معمول است که بازخواست نکردن از آقای رئیس دولت در تمام دوران مسئولیتش منطقی نبود. حالا چه شده است که نامه ای به نهاد ریاست جمهوری می رود تا آقای احمدی رئیس جمهور را به دادگاه بکشاند؟

برخی مخالفان احمدی نژاد شاید خوشحال هم بشوند و بگویند که او آنچه را که کاشت درو می کند. اما اگر ما یک جنبش سبزی و یک اصلاح طلب هستیم اتفاقن نباید از این سنت «احمدی نژاد کشی» در این شرایط خشنود باشیم. ما که تمام زخم های انتخابات 88 را و حصر رهبران مان را و زندان یاران صدیق مان را فدای منافع ملی کشورمان کردیم که فکر می کردیم با شرکت در انتخابات کشورمان در امان تر خواهد بود و امکان آزادی بزرگانمان زیادتر خواهد شد نمی توانیم حامی سنت سیاسی باشیم که در ورای خود، نه حساب کشی از صاحبان قدرت در میان است، بلکه فقط بر اساس تصفیه حساب های شخصی است که به چنین تصمیمی می رسد و ما هیچ وقت مدافع این تصفیه حساب های شخصی نبودیم.

ممکن است گفته شود که حساب کشی از قدرتمندان یکی از مهمترین اصول دموکراسی هست، که البته هست. اما اولن آنها که در تمام هشت سال گذشته و دور اول ریاست جمهوری او و دور دوم ریاست وی بر دولت، بر تمام این قانون شکنی ها و خرابی ها چشم فرو بستند صلاحیت و لیاقت رسیدگی و حساب رسی ندارند و دوم هم اینکه حالا که 2 ماه به پایان ریاست جمهوری او مانده چه چیزی قرار است اصلاح شود که پای قاضی و دادگاه به میان می آید؟ أنها که باید احمدی نژاد را مورد پرسش و سئوال و استیضاح قرار می دادند در تمام این هشت سال قدمی بر نداشتند و سئوال هم که کردند تحقیر شدند، حالا یک نفر را فرستاده اند که از آقای احمدی نژاد بپرسد که چرا آن خرابی ها را به بار آوردی؟ و انتظار هم دارند که باور کنیم از همه اینگونه حساب و کتاب می کنند؟

احمدی نژاد بخواهیم یا نخواهیم 4 سال رئیس جمهور و 4 سال رئیس دولت جمهوری اسلامی بود. اگر خیلی جاها اشتباه کرد، که کرد؛ اما احمدی نژاد امروز، احمدی نژاد سال 84 نیست. بزرگ تر شد، بیشتر مسئولیت گرفت و تجربه بیشتری هم بدست آورد. تجربه ای که اگر از درون آن فقط یک بار بتواند به هر دولتی در آینده کمک کند و مشاوره بدهد نباید نادیده گرفته شود و از آنجا هم که زمانی نماد جمهور مردم بود، و برخی او را دوست داشتند باید بماند و البته یاد می گیرد – و یاد می گیرند – که می شود با رقیبت نامهربان باشی، اما رقیب به تو نامهربانی نکند. این سنت نفرین بر گذشته، به خصوص اگر به صورت مستقیم متوجه رئیس جمهور شود را هر زمانی و هر کسی می تواند مانند یک بومرگ برگرداند و حالا که احمدی نژاد یک بار این کار را کرد و همه ما با هم تجربه خسارت بار آن را در هشت سال دیدیم، ما دیگر نباید این اشتباه را تکرار کنیم و اگر هم به عنوان یک اصلاح طلب و یک طرفدار جنبش سبز علیه آن باشیم، اتفاقن اثبات کرده ایم که مهربانی را یاد گرفته ایم؛ فراموش نمی کنیم اما می توانیم ببخشیم.

احمدی نژاد هنوز در میان برخی از ملت های منطقه و مسلمانان به هر دلیل – موجه یا ناموجه – محبوب است. چرا از این ظرفیت او که شاید روزی به کار منافع ملی مان بیاید استفاده نکنیم؟ او و اطرافیانش با خاتمی و دولت قبل نامهربان بودند و مصوبه ای در دولت را که به رئیس جمهور و معاون اول او پس از دوران مسئولیت امکانات دولتی می داد تا در جهت منافع ملی بکوشند به بهانه ای ملغی کردند و خبرش را هم اتفاقن آقای الهام اعلام نمود. چرا دولت جدید بر اساس همان مصوبه به احمدی نژاد امکانات ندهد و از تجربیاتش استفاده نکند؟ هر کسی هر چقدر هم که شر مطلق باشد، باز هم جایی ممکن است برای منافع ملی کشورش از هیچ تلاشی دریغ نداشته باشد. احمدی نژاد و افکار و عقایدش را نمی پسندیم، اما در اینکه او هم – بدون استثنا و مثل هر ایرانی دیگری – دلسوز کشورش است که نباید شک کنیم. به راه و روش او انتقاد داریم، نیت او را در خوانش سرافرازی ایران اما به شیوه خودش را که نباید بی خود و بی جهت رد کنیم.

بسیاری از همین مردم کشورمان در 84 و 88 به او رای داده اند؛ گیرم که در رای 88 او شک و تردید و ابهام داریم – که داریم – اما شادی شکست رقیب، یک شادی پایدار نیست. برای خودمان می توانیم خوشحال باشیم، اما به رقیب مان باید یاد بدهیم که پذیرش قواعد یک بازی منصفانه مستزلم فداکاری و از خود گذشتی است. ما این کار را بکنیم و آن را به یک سنت تبدیل کنیم. سنت استفاده از تک ظرفیت ها، فرصت های کوچک و کم و در عین حال گذرا که زود می آیند و زود هم می روند.

به جای دفاع از چنین کارهایی اما، باید بخواهیم و خودمان هم در این راه از هیچ کوششی دریغ نداشته باشیم که رقبای ما ایرادهای کار ما را بگویند. سرسختانه ما را مورد انتقاد قرار دهند، مجلسی – برآمده از رای واقعی مردم – چشم ناظر عملکرد رئیس جمهور و دولت و سایر ارکان حاکمیتی باشد که اگر جایی اشتباه کرد و به خطا رفت، همان جا وظیفه نظارتی اش را بر جای آورد تا دیگر منتظر پایان هشت سال و یک دنیا خسارت نباشیم که رئیس جمهور را به محکمه و دادگاه ببریم. ما با دفاع از چنین راه و روشی، سیاست در ایران را یک مرحله به بلوغ خود نزدیک تر می کنیم که اگر این کار را بکنیم، برای کشور و آینده اش سرمایه ای ساخته ایم که دیگر هیچ احمدی نژادی پیدا نمی شود تا 4 سال یا 8 سال، بدون نظارت و بی مهابا اشتباه کند و آن وقت یک عده دوره بنشینند که تا دوران ریاستش بر دولت تمام شد برایش نسخه بپیچند و نقشه های معاویه و عمر و عاص را پیاده کنند.

و نکته آخر، در همین یکی، دو روز پس از پیروزی آقای روحانی، شکست خوردگان انتخابات 92 که به نظر من فقط تندروهای رادیکال در گروهک هایی مانند جبهه پایداری و تئوریسین های خشونت پرور و امثال حسین شریعتمداری در کیهان هستند، بانگ و نای محاکمه موسوی و کروبی را سر می دهند. البته روسیاهی به ذعال برای آنها بر جای خواهند ماند و رهبران محبوب ما به زودی زود از حبس آزاد خواهند شد و جنش آشتی ملی مان – آشتی ملت با دولت – برقرار می شود. رئیس جمهور ما باید خود منادی چنین رحمتی باشد. رقبایش را در انتخابات ریاست جمهوری به گفت و گو دعوت کند، پیام چهار و پنج میلیون رای جلیلی و رضایی را با هم ببیند و از مشاوره انها استفاده کند، از احمدی نژاد بخواهد اشتباهاتش را صادقانه به او بگوید تا در آینده تکرار نشود ، میرحسین و کروبی و بانو زهرا را آزاد کند، زندانیان سیاسی را از حبس برهاند و به حاکمیت از بالاترین سطوح تا پایین آن بگوید که آمده است تا مردم را با هم، دنیا را با ایران و ملت را با دولت آشتی دهد. آمده است نسبت ضریب امنیت ملی را مستقیم به رضایت مردم متصل کند و آمده است تا جمهوری اسلامی را برای همیشه بیمه کند. سخت است و راحت نیست. اما هیچ ناممکنی جز خود ناممکن وجود ندارد. ما این را اثبات کردیم، یک نمونه اش جمعه همین هفته بود و نمونه های دیگرش هم می توانند به راحتی از راه برسند که زمین بازی را این ما هستیم که تغییر می دهیم و به جای آرزوی باخت دیگران، آرزوی برد همه مان را می کنیم.

این مقاله را در روز آن لاین منتشر کردم.

ahmadi va rohani

امروز که با دوست عزیزی در فیس بوک چت می کردیم، ویدئویی از همایش حامیان حسن روحانی را در ورزشگاه شهید شیرودی برایم فرستاد، درحالی که مردم و طرفداران او از یک طرف سرود «یار دبستانی» می خواندند و از طرف دیگر از روحانی و عارف می خواستند تا در روزهای باقیمانده ائتلاف کنند. همین هم باعث شد که خیلی خلاصه بنویسم چرا اگر قرار بر رای دادن باشد باید حسن روحانی را انتخاب کنیم و چرا ائتلاف این دو می تواند در تضاد با آرای سعید جلیلی و حداد عادل کل معادله انتخابات امسال را بهم بزند.

در آخرین نظرسنجی روزانه موسسه آی پز (iPOS) که به صورت روزانه منتشر می شود (19 خرداد)، آرای آقای روحانی در میان رای دهندگانی که تصمیم به مشارکت در انتخابات دارند و کاندیدای خودشان را هم انتخاب کرده اند 12.4% است. این را مقایسه کنید با رای 7.2 درصدی او پس از مناظره اول و رای زیر 4 درصدی آقای روحانی قبل از آغاز تبلیغات رقابت های انتخابات ریاست جمهوری تا مشخص شود که شیب افزایش رای روحانی به اندازه ای مهم هست که بتوان در مورد آن تحلیل درست و حسابی ارائه کرد. آرای آقای روحانی بین مناظره اول و مناظره سوم تقریبا ثابت مانده بود و یکی، دو درصدی بالا و پایین رفت. در مناظره آخر اما ورق برمی گشت، به طوریکه همانطور که گفتم در نظرسنجی روزانه «آی پز» در روز یکشنبه آقای روحانی 12.4% رای دارد و البته هنوز تاثیر مناظره در این نظرسنجی ها به صورت کامل خودش را نشان نداده است.

چنین افزایش رایی برای محمدرضا عارف، کاندیدای دیگر اصلاح طلبان هم البته به نسبتی کمتر اتفاق افتاده  و ایشان از 5.9% در روز 10 خرداد به 8.1% در روز 19 خرداد رسیده است.

از آن طرف اگر در میان اصول گرایان بررسی کنیم به جز سعید جلیلی که از رای 11.8 درصدی روز 10 خرداد به 15.7% در روز 19 خرداد رسیده است، سایر کاندیداهای اصول گرا روند نزولی را طی کرده اند.

قالیباف که همواره بالای 30% آرا را داشت و حتی در 16 خرداد به 39% هم رسید، پس از مناظره سوم و آن اشتباه وحشتناک در خصوص دوباره برجسته کردن نقش خودش در حمله به کوی دانشگاه تهران به 29.8% در روز 19 خرداد تقریبا سقوط 9 درصدی را تجربه کرد. ولایتی که تا روز 13 خرداد، بعد از قالیباف نفر دوم بود، امروز با 10.1% رای نفر پنجم است. محسن رضایی هم بعد از رای 19.4 درصدی روز 10 خرداد با یک کاهش رای دو، سه درصدی روی خط 15 و 16 درصدی ثابت است و حداد عادل هم که با 3.9% آرا به همراه غرضی برای بدست آوردن رتبه هشتم با یکدیگر رقابت می کنند (البته اگر آقای حداد عادل زمین بازی را ترک نکند).

خب این آرا به ما چه می گوید؟ بگذارید به یک جدول دیگر از همین گزارش هم استناد کنم که اولا می تواند توجیه درستی در بالا رفتن رای سعید جلیلی و همچنین ضرورت ائتلاف روحانی و عارف برای رسیدن یکی از این دو نفر در مرحله دوم باشد.

مطابق جدول آرای منفی یعنی در پاسخ به این سئوال که به کدام کاندیدا به هیچ وجه رای نخواهید داد، آقای جلیلی 15.6% آرا، آقای حداد عادل 15.1% آرا، آقای روحانی 17.3% آرا و آقای عارف 12.8% آرا را به خودشان اختصاص داده اند. برای سایر کاندیداها – به غیر از آقای غرضی که در محاسبات من منظور نمی شود – رای منفی سایر کاندیداها زیر 10% است.

بر این اساس جمع آرای منفی آقایان جلیلی و حداد عادل به میزان 30.7% و جمع آرای منفی آقایان روحانی و عارف به میزان 30.1% است و می توان آنها را به عنوان دو بلوک اصلی متضاد یکدیگر تعریف کرد که به صورت مستقیم در برابر یکدیگر قرار  دارند. این فرض با جمع آرای مثبت این دو بلوک نیز تقریبا تقویت می شود. در پاسخ به این سئوال که در روز انتخابات به چه کاندیدایی رای می دهید، 19.6% پاسخگویان یکی از دو نفر آقایان حداد و جلیلی و 20.5% از پاسخگویان یکی از دو نفر آقایان روحانی و عارف را انتخاب کرده اند.

حال با توجه به اینکه آرای حداد نزولی و آرای سه نفر دیگر صعودی است، و با این فرض بدیهی که تضاد این دو بلوک انتخاباتی، یک تضاد ذاتی است می توان نتیجه گرفت که کناره گیری هر یک از این کاندیداهای (یعنی حداد عادل به نفع جلیلی و روحانی و عارف به نفع یکدیگر)، رای ائتلاف را لااقل به سمت رقیب متمایل نخواهد کرد و اتفاقا باعث هم افزایی رای هم خواهد شد. هرچند این هم افزایی در ائتلاف جلیلی – حداد عادل به دلیل ضعف ذاتی حداد عادل و نزول قابل پیش بینی رای او، اساسا معنی دار نیست اما برای ائتلاف روحانی و عارف به دلیل روند صعودی آرای آنها می تواند بسیار معنی دار باشد.

حال سئوال بعدی اینجاست که اگر ائتلاف ضروری است که البته هست، چرا عارف باید به نفع روحانی باید کنار برود و برعکس آن منطقی نیست؟ فارغ از شیب بیشتر افزایش رای روحانی نسبت به عارف که به خصوص پس از مناظره سوم تاکنون خودش را نمایان کرده است، برای بررسی دقیق تر این موضوع به اطلاعات بیشتری نیاز داریم که می توانیم آن را بر اساس جداول آرا به تفکیک جنس، سن، تحصیلات و اقامت در مناطق شهری یا غیرشهری پیدا کنیم. مطابق یافته های آماری بر اساس این جداول، نسبت آرای آقای عارف در میان زنان، جوانان (زیر 40 سال)، تحصیل کرده ها و افراد مقیم در مناطق شهری از آقای روحانی بیشتر است. این 4 گروه کسانی هستند که برخلاف قطب های مخالفشان یعنی مردان، افراد بالای 40 سال، افرادی که تحصیلات آکادمیک ندارند و افراد مقیم در مناطق غیر شهری، بیشتر می توانند در معرض و تحت تاثیر اخبار قرار بگیرند و یا قابلیت انتقال رای آنها بیشتر است. از همه مهم تر پیش بینی رای آنها نیز آسان تر به نظر می رسد. به بیان بهتر یک فرد تحصیل کرده یا حتی جوان راحت تر راضی می شود تا در صورت انصراف عارف به سود روحانی، به روحانی رای دهد تا رای دهنده ای که تحصیلات ندارد و در مناطق غیر شهری زندگی می کند و شاید هم اساسا در معرض خبر به اندازه کافی قرار نگیرد. اگر بخواهم مثال عددی بزنم می توانم به تفکیک رای دهندگان بر اساس سن اشاره کنم، 94.7% از کسانی که به عارف رای داده اند کمتر از 40 سال و فقط 5.3% بالای 40 سال هستند. این نسبت برای آقای روحانی 60 به 40 به نفع افراد زیر 40 سال است. در سایر موارد هم ترتیب نسبت ها به همان صورتی است که مطرح کرده ام.

بنابراین عجیب نیست که از آقای عارف انتظار داشته باشیم تا به نفع روحانی کنار برود. نه تنها آرای او الان کمتر از روحانی است بلکه ظرفیت انتقال آرای او به سمت روحانی از ظرفیت انتقال آرای روحانی به سمت عارف بیشتر است.

روایت انتخابات البته متغیرهای دیگری هم دارد. از جمله آرای زیاد تصمیم نگرفته که نسبت آنها از 60% در 10 خرداد به حدود 50% در 19 خرداد رسیده است و در این مدت تنها آرای روحانی، عارف و جلیلی (والبته غرضی) افزایش پیدا کرد و سایر کاندیداهای اصول گرا همه روند نزولی داشتند. هرچند هنوز از لحاظ علمی قابل اثبات نیست اما می توان اینگونه نتیجه گرفت که اگر ارای تصمیم نگرفته (فارغ از هر تحلیلی که از دلایل معرفی آنها به عنوان تصمیم نگرفته داشته باشیم) کمتر شوند منطقا به سمت این سه نفر ارجاع داده خواهند شد. به همه اینها هم اضافه کنید ائتلاف عارف و روحانی را که می تواند باعث هم افزایی رای هم شود. یعنی رای افراد تصمیم نگرفته را به آرای این دو اضافه کند که در آن صورت بازی انتخابات زیباتر و پیش بینی نتیجه آن هم هیجان انگیزتر خواهد شد.

این مقاله در ندای سبز آزادی منتشر شده است.areeeeef

اگر کسی به شما بگوید که انتخابات امسال ریاست جمهوری با مشارکت بالای 65% و افراد تصمیم نگرفته به میزان حداقل 41% همراه است، چه می کنید؟ جواب این سئوال مشخص است: اگر در هر کدام از کمپین های انتخاباتی نامزدها باشید، امید خودتان را از دست نمی دهید. شما هنوز شانس پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری را دارید حتی اگر کاندیدایتان محمد غرضی (سید محمد غرضی) با زیر یک درصد اقبال عمومی، مطابق آخرین نظرسنجی ها باشد. الان دلایل خودم را توضیح می دهم.

در اکثر نظرسنجی های انتخاباتی، محمدباقر قالیباف در صدر قرار دارد. اما بگذارید به درصد آرای قالیباف نگاهی بیندازیم.

در بهترین حالت آرای قالیباف در سطح کشور بین 10 تا 15 درصد است و مطابق نظرسنجی خود ستاد قالیباف این رقم برای تهران 26% است. سایر کاندیداها هم به ترتیب آرایی بین 4 تا 5 درصد برای ولایتی و رضایی، 2 تا 3 درصد برای جلیلی و حداد عادل، 1تا 2 درصد برای روحانی و عارف و زیر یک درصد برای محمد غرضی را به خودشان اختصاص می دهند.

این آمار به ما می گوید که انتخابات تا امروز دو مرحله ای است و قالیباف شانس بالایی برای رفتن به دور دوم را دارد. اما سرجمع کل آرای کاندیداها بین 20 تا 25 درصد، اطلاعات بهتری هم به ما می دهد. این رقم از تعداد آرای تصمیم نگرفته که حداقل 41 درصد را شامل می شود، کمتر است و تقریبن از آرای 35 درصدی کسانی که مدعی شده اند در انتخابات شرکت نمی کنند نیز پایین تر است. این یعنی اینکه یک ستاد انتخاباتی اگر درست کمپین کند و در برنامه های تلویزیونی و به خصوص مناظره ها موفق باشد، پتانسیل این را دارد که خودش را در انتخابات بالا بکشد.

اما چرا اعتقاد دارم فردی در حد غرضی هم مطابق این آمار بی شانس نیست؟ جواب روشن است. 5 کاندیدای اول، بیشتر از 2 یا 3 سال است که کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری هستند. هر روز در تلویزیون رئوس خبرها را به خودشان اختصاص می دهند و ابزار تبلیغاتی و رسانه ای آنان بی شمار و اساسن قابل مقایسه با 3 نفر آخر نیست. اما علی رغم تمام این تبلیغات انتخاباتی تاکنون، تنها حداکثر 20 تا 25 درصد آرای مردم به آنها تعلق می گیرد و این یعنی اینکه 3 کاندیدای آخر که تازه و شاید در دو مورد – روحانی و عارف – بعد از بیشتر از 8 سال فرصت تبلیغات انتخاباتی را پیدا کرده اند، می توانند آرای تصمیم نگرفته را به سمت خود جلب کنند. تاکید می کنم آرای تصمیم نگرفته ای که حداقل 41% است و هنوز حاضر نیستند به افرادی مانند ولایتی، قالیباف یا جلیلی و محسن رضایی رای دهند.

اگر اینگونه آرای انتخاباتی را تحلیل کنیم، متوجه می شویم که چرا قالیباف، عصبی ترین نامزد انتخاباتی پس از کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی بود و چرا آن واکنش های هیستریک را علیه هاشمی نشان داد. حضور رفسنجانی بازی انتخاباتی قالیباف را بهم می زد که مطابق آن قصد داشت حداقل با آرای تهران و خراسان به دور دوم انتخابات برود. اما حضور هاشمی پیروزی در تهران را برای قالیباف غیرممکن می کرد و حتی امکان داشت انتخابات را در همان مرحله اول به نفع هاشمی تمام کند. همینطور که الان هم مطابق نظرسنجی های خود ستاد قالیباف در تهران، آرای وی در حد 26 درصد است.

اما هر یک از کاندیدا – و اینجا روحانی و عارف – چه باید بکنند که آرای بیشتری از تصمیم نگرفته ها را به خودشان اختصاص بدهند.

اگر بپذیریم که مهمترین مشکل جامعه امروز ایران، مشکلات اقتصادی است و با توجه به اینکه سیاست های بین المللی ماجرایی جویانه دولت احمدی نژاد – بخوانید دولت اصول گرا – و همچنین بحث هسته ای با مشکلات اقتصادی در ایران گره خورده است، تاکید روحانی و عارف باید بر این چند جمله طلایی باشد:

» ناکارآمدی اقتصادی میراث دولت احمدی نژاد – دولت اصول گرا – ست. روحانی یا عارف آمده اند تا با حل مشکلات بین المللی و آثار تحریم های خارجی – به خصوص تحریم نفت -، رابطه ایران را با دنیا بهبود ببخشند، صادرات دوباره نفت را احیا سازند تا امکان بهتر شدن وضعیت اقتصادی فراهم شود.»

برای اجرایی کردن این سیاست تبلیغی، هر یک از این دو کاندیدا می توانند رویکردهای مثبت و منفی تبلیغاتی داشته باشند.

انتخابات امسال در ترکیبی از تبلیغات مثبت و منفی انتخاباتی قرار دارد. مزیت رقابتی عارف، انتساب او به دولت اصلاحات با این شعار ویژه است که دولت اصلاحات موفق ترین دولت در جمهوری اسلامی از منظر شاخص های سیاسی و اقتصادی بود، با دنیا بهترین رابطه را داشت و بحث هسته ای را هم از طریق مدیریت عقلانی و توسط تیم کارشناسی زبده به خوبی مدیریت کرد. با این حال عارف باید یک یا دو برنامه ویژه اقتصادی داشته باشد و آن را مطرح نماید. «تورم را پایین می آورم و اشتغال ایجاد می کنم»، به تنهایی کافی نیست. چون هرکسی می تواند چنین ادعایی نماید، مهم این است که این ادعا با عدد و رقم و با محاسبات مشخص باشد. به عنوان مثال بگوید ما 1000 میلیون تومان درآمد داریم و 200 هزار تومان آن صرف فعالیت هایی می شود که ارزش و بازدهی ندارند (این فعالیت ها باید ذکر گردد، مانند فعالیت های خارج از کشور تبلیغاتی. خوب است لیستی از سمینارهای دولتی در داخل و خارچ ازکشور، نمایشگاه های زاید] سفرهای افراد منتسب به دولت و موارد ریز اینچنینی و جمع هزینه های آنان تهیه شود و در این قسمت ارائه گردد). این 200 هزار تومان را به جای آنکه در چنین فعالیت های خرج کنیم، در چرخه اقتصادی و اشغال خرج خواهیم کرد و می دانیم به ازای هر شغل باید 1 تومان خرح کنیم. از این طریق ما 200 هزار شغل ایجاد خواهیم کرد. به همین سادگی.

نکته دوم تاکید بر تبلیغات منفی است. یکی از مزیت های انتخابات امسال برای عارف و روحانی، انتساب اکثر کاندیداها به جناح اصول گرا و رابطه پیشینی خوب آنها با دولت احمدی نژاد است. همه به طریقی از احمدی نژاد تعریف کرده و نان رابطه با او را خورده بودند. امروز اما باید جواب بدهند. چه کسانی که به احمدی نژاد رای داده اند (مثل قالیباف و حداد عادل) و چه آنها که بارها او را مورد تمجید قرار دادند (مانند ولایتی و جلیلی).

به عنوان یکی از مهمترین نقاط ضعف احمدی نژاد می توان به سیاست های اقتصادی او اشاره کرد و اتفاقن باید به صورت مستقیم به تحریم های بین المللی و روابط تنش زای او با دنیا ربط پیدا کند. در ضمن باید اشاره شود در زمانی که اصلاح طلبان و نیروهای دلسوز نظام و انقلاب، این سیاست ها را مورد انتقاد قرار می دادند توسط همین اصول گرایان متهم به چوب گذاشتن لای چرخ دولت متهم می شدند.

در میان کاندیداهای موجود، سعید جلیلی بهترین هدف است. او به دلیل اینکه به صورت مستقیم منصوب احمدی نژاد است باید در سیاست های هسته ای مورد انتقاد قرار گیرد و هم آقای عارف و هم و به خصوص آقای روحانی می توانند این نقش را ایفا کنند.

یکی از ابزارهای مهم برای تبلیغات هدفمند، ایجاد دوقطبی های انتخاباتی است. دوقطبی ها، فرصت جهت گیری انتخاباتی را از سایر کاندیداها می گیرند و تمرکز تبلیغات را بر این دو قطبی ها متمرکز می کنند. اما امسال ما می توانیم توسط دو کاندیدای مجزا، دوقطبی های جدا از هم ایجاد کنیم. اولی در مورد سیاست های هسته ای و دوقطبی روحانی و سعید جلیلی بود. دومی هم دوقطبی عارف و قالیباف در مدیریت کشور و سیاست های اقتصادی.

این درست است که قالیباف تا امروز رای اول را میان کاندیداها دارد و همانطور هم که گفتم تمرکز تبلیغاتی او بر تهران و خراسان متمرکز است تا حداقل یکی از کاندیداهای راه یافته به دور دوم باشد، اما سیاست تبلیغی قالیباف که در تبلیغات سیاسی به آن Card Stacking یعنی «بازی با سکه یک طرفه» نامیده می شود بر تاکید بر تنها یک جنبه واقعیت تعلق دارد. قالیباف در برنامه گفت و گوی ویژه خبری از مجری برنامه پرسید که آیا پروژه ای در تهران وجوددارد که او برای آن زمان نداده باشد؟ خب سئوالی منطقی که لزومن بی جواب نیست. به نظر من آقای عارف می تواند از همین منظر از آقای قالیباف بپرسد که زمان داشتن پروژه ها مهم است، اما همه چیز نیست. مهمتر این است که پروژه ها در زمانی که ادعا می شوند به اتمام برسند. آیا آقای قالیباف حاضر است بگوید که این پروژه ها در چه زمانی به اتمام رسیدند و هزینه های پروژه ای که باید 10 ماهه تمام می شد، حالا که امروز به دلیل ضعف مدیریت، 20 ماهه تمام شده است را چه کسی باید بدهد؟ سئوالی که خود جواب سئول یا ادعای آقای قالیباف است و با تاکید بر مدیریت قالیباف در تهران ارائه می شود. اتفاقی که به نظر من آقای عارف باید با تاکید بر آن تمرکز خود را بر فعالیت های شهرداری در تهران متمرکز کند و از پتانسیل رای قالیباف در تهران بکاهد و البته رای خودش را در پایتخت افزایش دهد.

ترکیبی از رقابت های انتخاباتی مثبت و منفی و ایجاد دوقطبی های تبلیغاتی بازی را به زمین این 4 نفر (یعنی قالیباف، جلیلی، روحانی و عارف) می کشاند که در موارد مناقشه برانگیز، انتساب یا نردیکی آنها به احمدی نژاد برگ برنده اصلاح طلبان است. به خصوص وقتی که کل عملکرد اصول گرایان در یک کاسه به نام احمدی نژاد ریخته می شود.

 این مقاله در ندای سبز آزادی منتشر شده است.

aref va rohani

به این آمار خوب دقت کنید، در دور اول سال 84 آرای هاشمی رفسنجانی در تهران 1 میلیون و 275 هزار نفر بود. آقای هاشمی در دور دوم 1 میلیون و 390 هزار رای بدست آورد. یعنی چیزی در حدود 115 هزار رای به آرای آقای هاشمی اضافه شد. در همین انتخابات دکتر معین 650 هزار رای در تهران داشت و اگر در خوشبینانه ترین حالت تصور کنیم که تمام آرای اضافه شده به آقای هاشمی در دور دوم از رای طرفداران دکتر معین بدست آمده باشد این رقم حداکثر 17% از کل آرای دکتر معین است.
به همین ترتیب نسبت رای دکتر معین برای هاشمی در استان اصفهان و در خوشبیانه ترین حالت تنها 20% و در استان سیستان و بلوچستان که دکتر معین رای اول را بدست آورد 53% است. و البته نباید فراموش کنیم که دکتر معین تنها کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 بود که آرای خودش را به دلیل انتساب خالص و مستقیم به اصلاح طلبان و دو حزب عمده – جبهه مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی – بدست آورد. او برخلاف دیگر کاندیداها که در استان خود اول شدند، در اصفهان رای بالایی نداشت. اثباتی بر این امر که برخلاف بقیه، رای دکتر معین قومیتی نبود و صرفن بر اساس شعارها و مواضع اصلاح طلبانه و پیشرو بدست آمده بود.
این توضیح کوتاه را دادم تا ادامه دهم که هر کس به گمان خود خیال کند، آقای هاشمی به راحتی پیروز انتخابات خواهد بود، و از امروز تز و تئوری بدهد که خیالتان راحت، حاج آقا برنده است، انتخابات ریاست جمهوری را خیلی ساده لوحانه در نظر گرفته است و اگر یک دوست نادان برای کمپین آقای هاشمی نباشد حتمن دشمنی داناست که در هر دو صورت باید از او حذر کرد.
اما خب و با این تفاصیل، هاشمی رفسنجانی چه باید بکند که پیروز انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 باشد؟ یعنی بدست آوردن رای تیپ کسانی که به او در سال 1384 رای ندادند چگونه امکان پذیر خواهد بود؟ اهمیت سئوال هم در این است که اگر کمپین هاشمی رفسنجانی تصور درستی از میزان پتانسیل رای کاندیدای خود و آرای رقبا داشته باشد می تواند تاکتیک های انتخاباتی اش را در این بیست روز منتهی به انتخابات به خصوص در تبلیغات تلویزیونی با تمرکز بر همین سیاست ها و استراتژی های کلان انتخاب نماید.
همین شک و شبهه ای که من در ابتدا مطرح کردم، اصلی ترین خط تبلیغی جناح اصول گرایان تندرو در رقابت با هاشمی رفسنجانی است. آنها از زمان ثبت نام انتخاباتی هاشمی بارها و بارها مطرح کرده اند که او رای مثبت ثابت و رای منفی زیادی دارد و به همین دلیل عدم پیروزی اش در انتخابات ریاست جمهوری غیرمحتمل نیست. اگر خیلی بدبینانه در نظر بگیریم، این خط تبلیغی می تواند در این راستا باشد که در صورت هرگونه مهندسی یا تخلف و تقلب سازمان یافته، رقبای هاشمی، توجیه شکست او را پیدا کرده اند. یعنی می دانند که فردای پس از انتخابات چه باید بگویند. از این رو کمپین هاشمی باید برای این پرسش، پاسخ مشخص داشته باشد و به صورت عملی برنامه های انتخابای خود را در راستای کاهش این اتفاق به کار بگیرد و توضیح دهد که چرا این ادعا درست نیست. بخشی را من در این مقاله توضیح می دهم و بازهم تکرار می کنم که چنین نقشی را راستی ها در سال 88 به همراه تکرار «احتمال پیروزی احمدی نژاد به دلیل رای او در روستاها» بارها و بارها پیش از انتخابات مطرح کردند و پس از انتخابات هم به آن استناد نمودند.
اصلی ترین تاکتیک انتخاباتی هاشمی می تواند بر ارائه تعریفی صحیح از انتخابات دو مرحله ای متمکز باشد، با این توجیه که بر اساس روند تاریخی گذشته رای حداقل 10 میلیونی هاشمی در دور اول تضمین شده است (این رای مربوط به سال 1384 است و برای مرحله اول انتخابات سال 92، به صورت بالقوه می تواند بسیار بیشتر از این باشد). به اضافه اینکه اعتبار منبع خاتمی در حمایت از هاشمی، رای او را بیشتر هم خواهد کرد. مطابق محاسبات من بر اساس تحلیل انتخابات سال 76 تا 84، رای اعتبار منبع شخص خاتمی – شخص خاتمی و فارغ از گروه ها و دسته جات سیاسی اصلاح طلب – حداقل 6 میلیون است و این افراد کسانی هستند که در دور دوم انتخابات سال 1384 به هاشمی رای ندادند (در مورد رای اعتبار منبع خاتمی و تحلیل عددی آرای انتخاباتی در ایران از سال 76 تا 84، طی مقاله جداگانه تحلیل خودم را ارائه خواهم کرد). بر این اساس اگر آقای خاتمی بتواند با کمپین خود به نفع هاشمی این آرا را برای او بدست بیاورد حداقل رای هاشمی 16 میلیون در دور اول انتخابات ریاست جمهوری خواهد بود و این به اضافه یکی، دو برنامه هوشمندانه انتخاباتی دیگر، پیروزی هاشمی را تضمین می کند. اما سئوال اینجاست که کمپین هاشمی برای بدست آوردن این آرا و آرای اضافه چه باید بکند؟
انتخابات ریاست جمهوری در ایران از سال 76 تا 88 به طرز معنی داری با سه متغیر گره خورده است:
– کاندیدایی پیروز است که ژست مخالفت با الیگارشی نظام حاکم را داشته باشد (خاتمی 76 و احمدی نژاد 84).
– کاندیدایی پیروز است که مسئله روز کشور را بداند و تبلیغ خود را بر این اساس استوار کند (خاتمی 80، احمدی نژاد 84 و هم موسوی و هم احمدی نژاد 88).
– کاندیدایی پیروز است که برای حل مسئله روز کشور اعتبار منبع داشته باشد. یعنی جامعه رای دهندگان قبول کنند که او می تواند مسئله روز کشور را حل کند (خاتمی 80، احمدی نژاد 84).
وضعیت انتخاباتی هاشمی در متغیر اول نامطمئن و در دومی و سومی کاملن مطمئن است (به همین دلیل هم می گویم که ادعای جناح راست در توجیه رای ثابت هاشمی و رای منفی وی لزومن در انتخابات امسال تاثیر سال 84 را ندارد). اینکه می گویم در اولی نامطمئن است از این روست که بعد از حوادث سال 88، هیچ آمار مشخص و قابل استنادی – چه مثبت و چه منفی – در مورد نسبت هاشمی جدید با الیگارشی نظام حاکم وجود ندارد. از این رو هاشمی باید خود، به بازتولید یک الیگارشی دست بزند. بخشی از بازی را خود اصول گرایان تندرو – تیم جبهه پایداری و روزنامه کیهان– و اصول گرایان کندذهن – امثال حداد عادل – برای او انجام می دهند و در این بخش کمپین هاشمی واقعن احتیاجی ندارد تا به صورت رسمی دست به ابتکار عمل بزند. وقتی حداد عادل می گوید که سبزها می خواهند به هاشمی رای بدهند یا قالیباف از رابطه نه چندان خوب هاشمی با آیت الله خامنه ای می گوید (البته قالیباف از منظر قرب به آقا قصد تحریب هاشمی را دارد و هیچ وقت هم رئیس جمهور نمی شود؛ او در حداکثر خود نقش رای خراب کن را ایفا می کند و اگر هم بخواهد به این نقش خود راضی شود، به یک محسن رضایی دیگر تبدیل خواهد شد؛ اینجا توضیح داده ام) یعنی آنها در زمین هاشمی بازی می کنند. هرچند خودشان هم ندادند یا توان و درک درست فهمیدن آن را نداشته باشند.
بخش دیگری از کار هم از طریق تولید یک الیگارشی جدید امکان پذیر است. الیگارشی احمدی نژاد – مشائی، داستان پوتین – مدودیف و چرخه قدرت درون دولت که هشت سال است مدیریت اجرایی کشور را در دست دارد و تازه مدعی می شود که نمی گذارند کار کند. مشائی قصد دارد در انتخابات امسال همانند سال 84 و 88، هاشمی را نماد نظام معرفی کند که او – و احمدی نژاد – به عنوان چهره های خرده بورژوازی یا مخالفان با سوداگران مالی و صنعتی و کلان سرمایه داران شهری، قصد دارند این نماد را که نیمه ای از «بت بزرگ» نظام است بشکنند. کمپین هاشمی باید جهت نمودار را به سمت احمدی نژاد و مشایی برگرداند و این بار بگوید که اتفاقن آنها هستند که سوداگری مالی را تغذیه می کنند و نوکسیه ها را وارد بازی کرده اند. در این میان هم جناح راست تندرو و هم جناح راست کندذهن، هر دو به این تاکتیک انتخاباتی هاشمی می توانند کمک کنند؛ اما اصلی ترین نقش را خود هاشمی دارد که می تواند این الیگارشی ساختگی را در مواجه با دو متغیر دیگر هم قرار دهد. یعنی از پتانسیل آن برای اثبات اعتبار منبع خود و حل مشکلات و مسائل امروز مملکت عمل کند.
به عنوان دو متغیر دیگر در تعیین آرای انتخاباتی کاندیداها به شناخت مسئله روز کشور و اعتبار منبع کاندیدا اشاره کردم. در این هر دو مورد، هاشمی یک سر و گردن از بقیه کاندیداها بالاتر است. در میان کاندیداهای موجود فقط قالیباف قدرت مواجه با او را داشت که بعد از انتشار متن صحبت های وی در خصوص حمله به کوی دانشگاه و چماق به دست بودن، به شدت ضربه خورده است و در این انتخابات دیگر توان بلند شدن هم ندارد. پاراگراف انتخاباتی هاشمی اما سهل و ساده است:
«کشور بحران دارد، هیچ چیز سر جای خودش نیست، تحریم ها کمرشکن است، مردم در فقر غوطه ورند و اختلافات سیاسی پس از سال 88 در حال نابودی مردم و ایران ( و نه لزومن نظام و انقلاب) است. همه اینها نیست به جز یک دولت ناکارآمد. من می آیم و با دولتی کارآمد رابطه با دنیا را بهبود می بخشم، در کشور آشتی ملی ایجاد می کنم و کشور را نجات می دهم.»
هاشمی 92 یعنی همین و بس. و برای ایجاد این انگاره، هاشمی به یک نماد مخالف احتیاج دارد. یکی از این نمادها سعید جلیلی است. اگرچه جلیلی نامزد نظام و حاکمیت برای بازتولید انتخابات سال 84 است، اما جلیلی به راحتی به ضد خودش تبدیل می شود و کمپین هاشمی می تواند در ترویج این ضدیت جلیلی با خود و حاکمیت نقش مهمی ایفا کند (در اینجا توضیح داده ام که چرا جلیلی کاندیدای نظام است). پرونده هسته ای با بحران مدیریت و تنش زایی در عرصه جهانی گره خورده است. کمپین هاشمی باید مدیریت ناکارآمد در پرونده هسته ای را از جمله دلایل مشکلات اقتصادی معرفی کند و آن را مستقیمن به جلیلی – و تیم احمدی نژاد – متصل نماید و اینجا اتفاقن مشایی ناخواسته اما ناچار، او هم در خدمت پروپاگاندای کمپین هاشمی در می آید. و این هم طنز انتخابات امسال است. جلیلی و هاشمی در ضدیت با ناکارآمدی علیه جلیلی عمل می کنند و جلیلی و هاشمی بازهم در توجیه ناکارآمدی علیه مشایی. در این بین هم مشائی و هم جلیلی، با هم انتخابات را به هاشمی خواهند باخت.
بازی انتخاباتی هاشمی یک روی دیگر سکه هم دارد. او باید انتخابات را در دور اول ببرد و گرنه در دور دوم، معادلات انتخاباتی در ایران قابل پیش بینی نیست و نسبت اهمیت متغیرها هم تغییر می کند. هرچند بازهم روی کاغذ شانس هاشمی بیشتر است اما او باید رای دور اول خودش را تضمین شده بدست بیاورد و این وظیفه ای است که کاندیداهای حاشیه ای اصلاح طلب به خصوص عارف، روحانی و به خصوص پزشکیان می توانند انجام دهند.
بخش مهمی از آرای کاندیداها در دور اول انتخابات ریاست جمهوری، قومی است. در سال 1384، علی لاریجانی و مهرعلی زاده که دو کاندیدای آخر بودند، هر دو در استان های خود اول شدند. مهرعلی زاده حتی در سه استان شمالی غربی ایران شامل اردبیل، آذربایجان شرقی و غربی با مجموع آرای 600 هزار رای اول شد، اما در بقیه استان ها رتبه آخر را به خودش اختصاص داد. این نقش قومی را کاندیداهای حاشیه ای می توانند برای هاشمی ایفا کنند. حسن روحانی در سمنان، عارف در یزد و پزشکیان در سه استان آذری زبان – در صورت تایید صلاحیت – می توانند تا هفته آخر، تبلیغات انتخاباتی خود را انجام دهند و در سه یا چهار روز آخر و در یک برنامه تلویزیونی به نفع هاشمی کنار بروند. تفاوت کناره گیری به نفع یک کاندیدا در مرحله اول و دوم در این است که شانس پیروزی او را در مرحله اول افزایش می دهد؛ ضمن اینکه به دلیل آنکه در مرحله دوم، رقابت ها قطبی هستند احتمال اینکه این رای ها به سمت کاندیدای رقیب بروند هم وجود دارد. امری که در سال 1384 تجربه شده است و در ابتدای این مقاله مواردی از آن را توضیح دادم.
در ابتدای مقاله ام گفتم که چرا کمپین هاشمی نباید از امروز خود را پیروز انتخابات بداند و چرا باید و حتمن افراد مجیزگوی را از دور و بر خود جمع کند. هرچند من هم در تحلیل خودم به این نتیجه رسیدم که هاشمی می تواند پیروز انتخابات باشد اما هرکدام از استراتژی های انتخاباتی باید با یک تاکتیک تبلیغاتی همراه باشد. این تاکتیک ها در شناخت رقبای اصلی – قالیباف، جلیلی و مشائی -، برنامه کاری، شعارها و وعده ها، سیاست رسانه ای و خبری، مناظره ها و … همه و همه یک پکیج واحد را تشکیل می دهند. ضمن اینکه کمپین هاشمی برای به میان آوردن بخشی از آرای کسانی که می توانند به صورت بالقوه به او رای دهند باید یک برنامه ویژه برای حفاظت از آرای خود برخورد باشد. برنامه ای که در رای دهندگان این اعتماد را ایجاد کند که رای آنها شمرده می شود و در میان رقبا هم این واهمه را ایجاد نماید که مهندسی آرا و تخلف و تقلب هزینه های سنگینی به دنبال خواهد داشت. اگر هر کدام از متغیرهای این تک معادله انتخاباتی هاشمی مشکل داشته باشند یا درست کار نکنند، او را در رسیدن به دفتر پیشینش در خیابان پاستور تهران با مشکل مواجه خواهند کرد و هرگز هم معادله معلومی نخواهند ساخت. همانطور که چنین معادله ای در سال 88 هم ساخته نشد و سرنوشت مجهولات آن – لااقل تا امروز – به درستی آشکار نشده است.
این مقاله را با این پیش فرض نوشتم که هاشمی و مشایی هر دو تایید صلاحیت می شوند و پیش بینی من هم این است که اینگونه خواهد شد.

این مقاله را در روز آن لاین منتشر کردم.

hashemi and khatami

در اینکه محمدباقر قالیباف تنها ستاره اصول گرایی در ایران است هیچ شکی وجود ندارد. در میان تمام کاندیداهای اصول گرا، فقط قالیباف است که مستقل از اراده نهادهای قدرت، می تواند در یک انتخابات رقابتی، بازیگر مهمی باشد و حتی رای بیاورد. اما آیا برای رئیس جمهور شدن درون نیروهای اصول گرا، کف رای به تنهایی کفایت می کند؟ جواب من به این پرسش منفی است و توضیح می دهم که استراتژی انتخاباتی قالیباف چگونه با تهدیدهای جدی مواجه خواهد شد.
من اگر در تیم کمپین انتخاباتی قالیباف بودم، تاکتیک های انتخاباتی ام را بر تمرکز رای در 3 استان اصلی کشور خلاصه می کردم. تهران، اصفهان و خراسان. دلیل اهمیت این سه استان پتانسیل رایی است که یک نفر مثل قالیباف می تواند داشته باشد.
بگذارید به آخرین آمار انتخاباتی قالیباف در این 3 استان – سال 1384 – نگاهی بینداریم:
– رای قالیباف در خراسان رضوی 877 هزار نفر – رای اول – بود. نفر دوم، هاشمی 520 و نفر سوم احمدی نژاد 370 هزار رای داشتند. خراسان رضوی و شمالی استان هایی هستند که قالیباف رای آنها را به سبب قومیتی می تواند بدست آورد.
– در تهران، قالیباف 640 هزار رای بدست آورد. احمدی نژاد 1.5 میلیون رای داشت – رای اول – و هاشمی هم 1.2 میلیون رای بدست آورد. تهران استانی است که قالیباف به دلیل شهرداری شهر تهران، می تواند رای بخشی از مردم را به خودش جلب کند.
– قالیباف در دور اول سال 1384، رای 200 هزار نفر از مردم اصفهان را بدست آورد. رای او تقریبن برابر با کروبی و معین و 60 هزار نفر کمتر از هاشمی رفسنجانی بود. در این انتخابات، احمدی نژاد رای 800 هزار نفر از مردم اصفهان را بدست آورد. اصفهان استانی است که در سال 1384 به کاندیدای منتسب به خود – دکتر معین – رای اول را نداد. برخلاف بقیه استان ها از قبیل خراسان، مازندران، آذربایجان، لرستان و سمنان که نفرات اول در این استانها، کاندیداهایی بودند که انتساب قومیتی داشتند، برای اصفهان اینگونه نبود. به اضافه اینکه در انتخابات سال 1392 هم، هیچ کاندیدای قدرتمندی از اصفهان، کاندیدا نشده است (جهانگیری کاندیدای بالقوه اصلاح طلبان، وزیر صنایع و معادن دولت خاتمی، در زمان هاشمی رفسنجانی استاندار اصفهان بود).
اگر فرض کنیم که انتخابات سال 1392 با تعدد کاندیداها همانند انتخابات سال 1384، دو مرحله ای باشد، قالیباف به صورت بالقوه توان بدست آوردن بخشی از رای هاشمی، معین و قسمت زیادی از رای احمدی نژاد در دور اول را دارد. یعنی طبقه متوسط و اصلاح طلبان که به صورت مشترک آرای هاشمی و معین را تشکیل می دادند می توانند بخشی از آرای قالیباف را در سال 1392 تشکیل دهند (مطابق محاسبات من، 1.4 میلیون از آرای قالیباف در دور دوم سال 1384 به سبد هاشمی رفتند. اثبات مطالعه موردی این ادعا، رای 170 هزار نفری هاشمی در دور دوم سال 1384 در استان خراسان شمالی است که از مجموع آرای معین – 37 هزار رای – و قالیباف 100 هزار رای بدست آمده است. در مقاله دیگری به تفصیل در مورد تقسیم بندی آرای انتخاباتی در سال 1384 خواهم نوشت).
به همین ترتیب، رای های تشکیلاتی نهادهای حاکمیتی هم که در دور اول سال 1384 برای احمدی نژاد محسوب شدند می توانند برای قالیباف شمرده شوند. به این نکته هم باید توجه کنیم که رای احمدی نژاد در دور اول، لزومن رای مخالفت با الیگارشی نظام حاکم و ضدیت با هاشمی نبود. رای 17 میلیونی او در دور دوم اینگونه قابل تعریف است.
اما خب، مشکل قالیباف همین جاست. او برای بدست آوردن رای تشکیلاتی احمدی نژاد در سال 1384، باید حتمن رای تشکیلاتی نظام را بدست آورد و برای این امر دو رقیب جدی دارد. ولایتی درون ائتلاف 2+1 که این روزها گفته می شود رای های تشکیلاتی – طرح بصیرت – فعلن برای اوست و دیگری سعید جلیلی که در اینجا من توضیح داده چرا می تواند کاندیدای نظام باشد. این موضوع را هم فراموش نکنیم که سعید جلیلی زاده مشهد است و حتی در این استان مهم برای قالیباف، می تواند یک رقیب ویژه باشد.
بنابراین قالیباف برای آنکه بتواند بتواند حتمن به دور دوم برود، باید تمام یا بخشی از آرای تشکیلاتی نظام را داشته باشد، و دقیقن به همین دلیل است که او این روزها بارها از فتنه و مبارزه با سران فتنه می گوید و مدعی می شود که در خط مقدم مبارزه با حوادث سال 1388 قرار داشته است.
اما همانطور که قبلن هم گفتم قالیباف باید بخشی از آرای طبقه متوسط را هم به خودش اختصاص دهد. منظورم از طبقه متوسط گروه هایی هستند که در یک انتخابات نرمال به اصلاح طلبان – با نمادهایی مانند خاتمی – رای می دهند و با احتمال بالا در انتخابات سال 1388 هم – به خصوص در تهران – به میرحسین موسوی رای داده بودند. رای این گروه در سال 1388 در تهران اهمیت اساسی دارد و قالیباف به عنوان شهردار تهران برای رسیدن به دور دوم به بخشی از این آرا یا تمام آن، به شدت احتیاج دارد. به همین دلیل هم هست درحالی که قالیباف یکی به نعل و یکی به میخ می زند، بدنه تشکیلاتی او به ویژه در شبکه های اجتماعی به توجیه عملکرد وی مشغول هستند. به عنوان مثال پس از آنکه سخنانی از قالیباف منتشر شد که گفته بود سران فتنه با عذرخواهی هم نمی توانند برگردند، صفحات منتسب به قالیباف در شبکه های اجتماعی مدعی می شدند که منظور آقای شهردار، موسوی و کروبی نیستند.
همین زیست دوگانه یعنی عدم انطباق بین عمل و گفتار، مهمترین نقطه ضعف انتخاباتی قالیباف است. او اگرچه این روزها از آنچه که «فتنه» نامیده می شود اعلام برائت می کند اما متهم است که دیر این کار را انجام داده است و جزئی از «ساکتین فتنه» محسوب می شود. درحالی که این ادعا برای کسانی مانند حداد عادل، ولایتی و البته جلیلی که به نظر من اصلی ترین رای تشکیلاتی می تواند متوجه او باشد، صادق نیست.
این زیست دوگانه را اگر با محبوبیت نسبی قالیباف در طبقه متوسط جمع کنیم، همان می شود که می تواند به مهمترین منبع اعتراضی برای یک فرد تبدیل گردد. مزیت احمدی نژاد به قالیباف در سال 1384 و جلیلی به قالیباف در سال 1392 این است که به نظر می رسد این دو در طبقه متوسط – که دارای رابطه ارگانیک با اصلاح طلبان هستند – پایگاهی ندارند و پایگاه رای آنها صرفن در جاهایی است که می تواند با پایگاه رای نظام در سطوح بالای خود مشترک باشد، به همین دلیل هیچ گاه در مقابل نظام قرار نمی گیرند و یا توان این کار را ندارند. درحالیکه قالیباف به صورت بالقوه پتانسیل این امر را دارد و این نکته ای است که به نظرم اجازه سرازیر شدن رای تشکیلاتی نظام را به او می گیرد و قالیباف در حد نامزد سوم و چهارم در انتخاباتی شبیه انتخابات سال 1384 رای می آورد.
نکته آخر هم برای قالیباف، احتمال حضور خاتمی در انتخابات است. حضور خاتمی برنامه انتخاباتی دو نفر را به صورت حتم با مشکل مواجه می کند. اولین آنها قالیباف و دومی اسفندیار رحیم مشائی است که گمان می کنند رای اصلاح طلبانه وقتی با طبقه متوسط همپوشانی پیدا می کند شاید به طرف آنها هم برود. خاتمی اگر بیاید، قالیباف ستادهای انتخاباتی اش را جمع خواهد کرد. همان کاری که در سال 1388 انجام داد و بعد از کاندیداتوری خاتمی، ستادهای انتخاباتی اش را تعطیل نمود. مهمترین دلیل این امر آن است که قالیباف هم مانند محسن رضایی رویای ریاست جمهوری دارد، اما نمی خواهد همانند محسن رضایی به دلیل شکست های متعدد و پشت سر هم موجب تمسخر خود را فراهم آورد. و اگر اینگونه شود، قالیباف راحت تر به برنامه ائتلاف 2+1 تن خواهد داد که قصد دارد قالیباف را به عنوان معاون اول یکی از دو کاندیدای دیگر – یعنی ولایتی و حداد عادل و با احتمال بیشتر، ولایتی – معرفی کند.
یک بار در سال 76 و پس از پیروزی خاتمی برخی می گفتند که راه پاستور از ساختمان وزارت ارشاد در بهارستان می گذرد. همان شد که برخی در میانه های کار خاتمی، رئیس جمهور بعدی را در قامت مهاجرانی، وزیر ارشاد خاتمی، می دیدند. بعد از پیروزی احمدی نژاد در سال 1384 که مستقیم از ساختمان خیابان بهشت به دفتر رئیس رئیس جمهور در پاستور رفت، امر برای برخی دیگر مشتبه شده است که این بهشت است که مسیر پاستور را همراه می کند و قالیباف هم این رویا را دارد. اما این را نباید فراموش کند که بعد از سال 84، اگر یک کاندیدا اگر اصول گراست و می خواهد رئیس جمهور شود باید دم ساختمان های خیابان جمهوری را ببیند که نصف راه را رفته است. نصف دیگر به بازی اصلاح طلبان و کاندیدای نهایی آنان بستگی دارد. قالیباف نه در این سوی میدان شانسی دارد و نه در سوی دیگر هنوز به نیامدن خاتمی مطمئن است.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

ghalibaf